ویل

زندگی‌ها ماشینی شده

غذاها، ساندویچی

کلام‌ها، پیامک

دیدارها… به قیامت!

بدون دیدگاه

زوج‌های زنجیری

چند وقتی است که خیلی مشتاق شده‌م دقیق‌تر درباره ساختار خانواده در صدر اسلام بدانم. با خودم می‌گویم احکامی که پیامبر وضع کرده است حتما متناسب با شکل زندگی همان دوره بوده. پس زندگی چه شکلی بوده که داشتن غلام و کنیز و چند همسر و ازدواج موقت و این جور چیزها آزاد بوده است؟ تربیت فرزند به عهده چه کسی بوده و آیا در خانواده تعریف شده بوده یا خارج از آن؛ نزد دایه یا اقوام؟

چیزی که امروز به آن معتقدم این است که ساختار خانواده در زمان پیامبر احتمالا فردگرایانه‌تر بوده است. خانواده به شکل و معنای امروزی‌ش وجود نداشته است و اصولا آدم‌ها اینقدر به هم وابسته و محتاج نبوده‌اند. زن به کمک دایه و کنیز و غلام مسئولیتش بسیار سبک‌تر بوده و احتمالا اوقات خالی بیشتری برای خودش، عبادت و تفکر و تفریح و روابط اجتماعی و رسیدگی به علایقش داشته است.

مرد هم با وجود غلام و کنیز در خانه، مسئولیت کمتری برای تهیه خرده‌ریزهای مورد نیاز خانه داشته است و وقتش را صرف کارش می‌کرده و زندگی اجتماعی زنده‌تری نسبت به الان داشته و آنقدر دستش باز بوده است که بتواند در مسجد مشغول تهجد و خواندن قرآن شود.

زن و مرد کمتر به هم وابسته بوده‌اند و زندگی فردگرایانه‌تری داشته‌اند.

این روش زندگی الان، چیزی نوظهور است؛ این که مفهوم خانواده به خانواده هسته‌ای محدود شود. چند نفر آدم محصور شوند در یک چهار دیواری و برای تأمین تمام ملزومات زندگی‌شان گیر هم باشند. زن باید یک تنه به بچه و کارهای خانه برسد و همیشه در خدمت به همسرش آماده باشد. مرد باید ساعات زیادی از روز را زندانی میز کارش باشد، روابط اجتماعی‌اش را محدود کند تا بتواند مایحتاج حانواده را تأمین کند، خرید برود و گه‌گاه در تربیت و کارهای مدرسه بچه‌ها مشارکت کند.

خانواده‌های الان متشکل از زن و مردی است که تمام مسئولیت‌هایی را که پیش از این بین زن و مرد و غلام و کنیز و دایه و اقوام تقسیم شده بود دو نفری به دوش می‌کشند. و خب معلوم است چه بر سر این خانواده، روح و روانشان، جسم‌شان و معنویت و نشاط‌شان خواهد آمد!

این روزها خیلی دلم چند ساعت خلوت می‌خواهد. خلوتی دور از دغدغه کار خانه و بچه و درس و زندگی.

۱ دیدگاه

یک جای زندگی می‌لنگد

javaher-dasht

از تصویر دهکدهٔ آلمانی توی کتاب، پرت شده بودم به جواهردشت. همین چند ماه پیش کشفش کردیم. و مانده‌ام که چطور بین آن همه جلال و شکوه و زیبایی جان ندادیم. جواهردشت برایم جلوهٔ حقیقی رؤیایی بود که پیش از این در آلپ سرسبز دنبالش بودم.

کتاب را می‌بندم و خودم را تصور می‌کنم که در آن دشت خالی از ساخته‌های خشن بشری، نشسته‌ام روی زیلویی و چشم دوخته‌ام به سبزی یک‌دست دشت، و گاوها، و اسب‌های رها؛ و مسحور سکوت و خاموشی هر صدای شهری شده‌ام؛ و دل سپرده‌ام به باد و نغمهٔ طبیعت. روبرویم کتابی باز است. کمی می‌خوانم و دمی فکر می‌کنم.

و بعد به نظرم آمد که چقدر زندگی باید شبیه همین باشد و چقدر شهرها و پیشرفت‌ها (پیشرفت به کجا؟ به چه؟) ما را دور کرده است از این همه بکارت و زیبایی و فطرت.

زندگی‌های این روزها یک جای کارشان می‌لنگد؛ وگرنه قرار نبوده زندگی بدو بدو باشد برای لقمه نانی و مدرکی و شهرتی. قرار بوده زندگی پل باشد،‌ وسیله باشد برای بیداری. توی شلوغی‌های شهر و «زمان»ی که همیشه زودتر از انتظار تمام می‌شود، همه‌مان خواب مانده‌ایم.

زندگی حالش خراب است. گردبادی شده که یکی‌یکی در برمان گرفته و هر روز سرعتش بیشتر از قبل، ما را دور می‌کند از زمین و آسمان و طبیعت. می‌چرخیم و می‌دویم و بعد، یک روز آرام می‌گیریم. یک روز که آخر همهٔ روزهایی است که قرار بود درشان بیدار شویم و آرام بگیریم…

۱۰ دیدگاه

«سازگاری» یا «سیب‌زمینی‌صفتی»؟

.
معمولاً تجربه کردن موقعیت‌های مختلف خوب است؛ اما هر موقعیتِ تجربه‌شدنی‌ای الزاماً «موقعیت خوب»ی نیست.
این روزها دارم موقعیت جدیدی را تجربه می‌کنم که احتمالاً جزء تجربیاتِ آزاردهندهٔ خوب است! موقعیت هم‌زیستی با دسته‌ای از انسان‌های بی‌تفاوت یا شاید هم «زیادی سازگار». آدم‌هایی که محیط‌شان هر شکلی باشد، خودشان را با آن وفق می‌دهند و زندگی‌شان را با آن سازگار می‌کنند.
سازگاری و انعطاف‌پذیری اغلب جزء صفات مثبت آد‌م‌ها محسوب می‌شود، اما واقعاً حد و مرز سازگاریِ مطلوب و پسندیده کجاست؟ تا کجا انعطاف به خرج دادن خوب است و از کجا به بعد تبدیل می‌شود به سیب‌زمینی‌صفتی؟
این سؤالی است که این روزها زیاد از خودم می‌پرسم؛ این روزها که به سکوت، نشسته‌ام به تماشای زندگی آدم‌های «زیادی سازگار»… آدم‌هایی که گرچه ممکن است گاهی زیر لب غری هم بزنند، اما هیچ‌وقت نخواهید دید که ذره‌ای تلاش در جهت تغییر شرایط زندگی‌شان به خرج دهند.
از عبارتِ «تغییر شرایط» فکرتان نرود سمت تغییر فضای فرهنگی و اجتماعی! موضوعِ مورد نظرم ساده‌تر از این‌هاست. دارم از تغییرات فیزیکی محیط زندگی و محل استقرار حرف می‌زنم. از زدن یک میخ به دیوار یا جابجا کردن یک صندلی و خریدن یک قوطی کبریت پنجاه تومانی.
آدم‌های «زیادی سازگار»ِ اطراف من، از این دست آدم‌ها هستند که اگر هر روز مجبور شوند به خاطر وجود تکه‌سنگی راهشان را کج کنند، این کار را می‌کنند؛ اما هرگز نخواهید دید که خم شوند و آن سنگ را از سر راه‌شان بردارند. آدم‌هایی که اگر روزی دستگاه حرارتی اتاق‌شان خراب شود، به جای زنگ زدن به مسئول مربوطه، پتوی بیشتری دور خودشان می‌پیچند و اگر در اتاق‌شان یک پریز برق بیشتر تعبیه نشده باشد، نوبتی از آن استفاده می‌کنند و تا ابد فکرشان سمت سه راهه و سیم رابط نخواهد رفت؛ یا اگر هم برود، همت‌شان به تهیهٔ آن نمی‌رسد! آدم‌هایی که انگار همیشه نیازمندِ کسانی‌اند که کمی زندگی را برای‌شان بهینه کنند و راه‌شان را هموارتر!
این روزها دارم به این فکر می‌کنم که اگر به اسم انعطاف‌پذیری و سعهٔ صدر، همهٔ آدم‌ها تبدیل شوند به چنین انسان‌هایی، چه بر سر جامعهٔ انسانی خواهد آمد. احتمالاً بشر رجعت خواهد کرد به عصر حجر و بل پیش از آن!
به این فکر می‌کنم که تغییرات زندگی و تاریخ را قطعاً این آدم‌ها نمی‌توانسته‌اند ایجاد کرده باشند. گرچه که انعطاف‌ناپذیری و زیادی سخت‌گیر بودن هم صفت پسندیده‌ای نیست، اما به نظر شما آدم‌هایی که یا به همه چیز زیادی راضی‌اند و یا فکرشان به شرایط بهتری قد نمی‌دهد و یا حال تغییر شرایط را ندارند، به چه درد این جامعه و پیشرفت آن می‌خورند؟ این چیزی است که این روزها به آن فکر می‌کنم.
۱۱ دیدگاه

نکته‌های کوچک، آسیب‌های جدی

اختلاف در هر خانواده‌ای و بین هر زوجی ممکن است وجود داشته باشد. اصل وجود اختلاف موضوع خاص و ویژه‌ای نیست. اما غیر از نوع اختلاف‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد، نحوهٔ برخورد زوجین در مسئلهٔ مورد اختلاف می‌تواند تعیین کننده باشد.

این که یک همسر چه برخوردی در موقع بروز مشکل داشته باشد و چه راه حلی برای آن ‌بیندیشد، اغلب از خود مسئلهٔ حادث شده اهمیت بیشتری دارد. چرا که معمولاً زوجین -خصوصاً در ابتدای زندگی مشترک- در لحظهٔ بروز مشکلات حساس‌تر شده و آستانهٔ تحمل پایین‌تری پیدا می‌کنند و در این زمان، کوچک‌ترین مسائل می‌تواند موجب سوء تفاهم شده و مسئله را بغرنج کند.

 نکته‌ای که اخیراً توجهم را بیش از پیش جلب کرده است، افرادی هستند که همسران در مواقع بروز مشکل، آن‌ها را طرف مشورت خود قرار می‌دهند. پیش از این‌ها -آن طور که ما شنیده‌ایم- طرف مشورت، همواره ریش‌سفیدان و بزرگانی بوده‌اند که مشکلات زندگی را تجربه کرده بودند.

در زمان ما معتبرترین مشاوران -به عقیدهٔ من- روانشناسانِ متبحر و کار بلدند. با این وجود، راهنمایی گرفتن از دوستان و درد دل با هم‌سن‌وسالان بسیار رایج است و این مسئله، خصوصاً در سنین نوجوانی و ابتدای جوانی، به دلیل کم‌تجربگی و دانش محدود و غلبه‌ٔ احساسات، می‌تواند منشأ اشتباهات بزرگی شود.

اما بیش از این‌ها چیزی که دارد به رسم و عادت تبدیل می‌شود، درددل کردن و یا مشورت گرفتن از همکار، هم‌دانشگاهی، یا دوستانی از جنس مخالف است.

زنی را تصور کنید که در ابتدای زندگی مشترکش، با همسرش دچار اختلافاتی شده، رفتارهای او برایش عجیب است و درک کاملی از رفتارها یا بعضی واکنش‌های او ندارد. زن برای حل مسئله، همکار خود را که مردی به نظر فهیم و آگاه است، طرف مشورت خود قرار می‌دهد و با این دلیل که مردها همدیگر را بهتر می‌شناسند، از او دربارهٔ موضوع، طلب راهنمایی می‌کند و انتظار تحلیل دارد.

همکار او که از رجوع زن به خود در حل مسئله، احساس تأمین‌کنندگی و به تَبَع آن، احساس شخصیت می‌کند، هر آنچه که به تجربه دریافته و یا حدس می‌زند با او در میان می‌گذارد. زن به حرف‌های او خوب گوش می‌دهد و به نظرش حرف‌های او منطقی می‌آید. زن بعد از پیاده کردن دستور العمل‌های پیشنهادی همکارش، یا نتیجهٔ مطلوبی می‌گیرد و یا دچار مشکلات دیگری می‌شود و در هر دو حالت مجدداً به همکارش رجوع می‌کند و برای ادامهٔ حل مسئله چاره‌جویی می‌کند. (حالت اول: نتیجهٔ مطلوب گرفته، پس همکارش کاربلد است. حالت دوم: مشکلات بیشتر شده، پس احتمالاً به راهنمایی بیشتری نیاز دارد.)

این مسئله در کوتاه‌زمان، نارضایتی زن نسبت به همسرش را می‌تواند افزایش دهد و موجب بروز اختلافات بیشتر گردد. زن در جریان صحبت با همکارش، راه‌حل‌ها و تحلیل‌های او را که خارج از گودِ مشکلات نشسته می‌شنود، هوش و فراستِ او را در دل تحسین می‌کند و به طور ناخواسته همکارش را با همسرِ پراشکالش مقایسه می‌کند.

این قیاس که در نتیجهٔ آن، همکار زن، مردی پخته، جا افتاده و دانا جلوه می‌کند، و همسر زن، مردی خام و ناتوان و بی‌اطلاع به نظر می‌رسد، خصوصیات منفی همسر را در نظر زن بیش از پیش بزرگ کرده و زن را در قیاس همیشگی و ناخودآگاه قرار می‌دهد.

زن در ضمیر خود از همسرش، مردی فهمیده و به فراستِ همکارش را انتظار دارد و همواره از خودش سؤال می‌کند با وجود مردانی به مردانگی همکارش، چرا با چنین مردی ازدواج کرده است و چرا باید زندگی با چنین مردی را ادامه دهد.

این صورت بسیار ساده شدهٔ این مشکل است و البته اگر جای زن و مرد را در این مسئله با هم عوض کنیم، قاعدهٔ ساده‌شده به قوت خود باقی است… اما بسیاری از مشاورین و روانشناسان هم، مرد یا زن‌هایی هستند که به مردان و زنان دیگر مشاوره می‌دهند؛ چرا این مشکل را در مشورت با مشاوری از جنس مخالف مطرح نمی‌کنیم؟

جوابْ به نوع رابطهٔ افراد با یکدیگر برمی‌گردد. مشاور، حکمِ مشاور را دارد و بس. او کسی است که ما از او فقط در جریان بروز مشکلات مشورت می‌خواهیم و مشورت و کمک او را وظیفهٔ او تلقی می‌کنیم و بعد از راهنمایی‌هایش، از او خداحافظی می‌کنیم و می‌رویم.

اما یک دوست، یک همکار، یک آشنا، پیش از هر چیز، دوست، همکار و آشنای ماست. نحوهٔ ارتباط ما و به دنبال آن، انتظار ما از او با انتظار و نوع رابطه‌مان با یک روانشناس یا مشاور بسیار متفاوت است. به همین دلیل است که کمتر پیش می‌آید بین مشاور و همسرمان قیاسی بکنیم؛ در حالی که صحبت‌ها و راهنمایی‌هایی خوبِ دوستان‌مان را ناخواسته به شخصیت خودشان نسبت می‌دهیم و آنان را فردی با همین خصوصیاتی که در کلام‌شان می‌شنویم تصور می‌کنیم.

این‌ها نکته‌های به ظاهر کوچکی‌اند که در جامعه در حال گسترش بوده و در مواردی ریشه‌های بعضی زندگی‌ها را خشکانده است.

۵ دیدگاه

به نام خدا و اسلام، تقوا کنید؛ نه متعه!

متعههمیشه این را شنیده‌ایم که این عملِ بدِ بعضی از مسلمانان است که بعضی‌های دیگر را از اسلام زده می‌کند و نه خود اسلام. در مورد ازدواج موقت هم همین‌طور است. یعنی یک دستور حساب‌شدهٔ اسلامی، با عملِ بدِ بعضی از سوءاستفاده‌گران، باعث مذموم شدن آن در باورها شده است.

البته منحصر کردن علتِ کراهتِ شدید اغلب مردم نسبت به ازدواج موقت، به عمل بدِ بعضی از سوءاستفاده کنندگان، ساده‌انگاری است، و من در صدد ارتکاب چنین اشتباهی نیستم. اما به قطع یکی از دلایل منفور بودن ازدواج موقت همین وجود سوءاستفاده‌چی‌هاست؛ خصوصاً سوءاستفاده‌گرانی که همواره سعی کرده‌اند کار خود را به آیات و روایات مستند کنند و به این طریق دهان «مردم» را ببندند.

عینی‌تر بگویم: یکی از علت‌های ایجاد حس انزجار درخصوص ازدواج موقت، نزد زنان و بعضی از مردان، مردان متأهلی هستند که این حلال را وسیله‌ای جهت اطفای آتشِ شهوت خود قرار داده‌اند. بله، اصلاً شاید یکی از حکمت‌های ازدواج موقت همین باشد؛ ولی نه به قیمت از هم پاشیدن یک ازدواج دائم یا زجر دادن همسر دائم؛ که اولی مباح است و دومی حرام.

یکی از صحبت‌های شایعِ مردان متأهلی که به ازدواج موقت رو می‌آورند این است که همسر دائم‌شان آنان را چنان که باید تمکین نمی‌کند و بعد این حق را به خود می‌دهند که بروند و از طریق دیگری تمکین شوند و چه راهی بهتر از ازدواج موقت؟

در قاموس این مردان کمتر نشانی از مدارا و صبر و تحمل و تلاش می‌شود دید. گویی این مردان که اتفاقاً به خاطر برآوردن هوس‌های‌شان به وفور دم از خدا و التزام به دستورات الهی می‌زنند، تقوا را از یاد برده‌اند. مگر نه این که همین خدای خیلی باحالی که صیغه را حلال کرده، بیشتر از هر چیزی انسان را به رعایت تقوا و کنترل شهوت دعوت کرده است؟ شهوت اعم است از شهوت شکم، شهوت مال، شهوت مقام، شهوت جنسی و هر خواستهٔ برآمده از نفس که گرفتار شدن به آن، انسان را ضعیف‌النفس می‌کند. حال چطور است که فقط متعه دستور خداست، اما نیازردن همسری که خود، جوانی و زندگی‌اش را وقف زندگی با او کرده است، و نیز تلاش کردن برای حفظ شیرازهٔ زندگی، دستور خدا نیست؟

این مردان که در مقولهٔ ارضاء جنسی از راه متعه، شدیداً عبدِ حلقه‌به‌گوشِ خدا شده‌اند، به اسم نیاز و برآوردن نیاز، عنان خود را به دست شهوت‌شان می‌دهند و نارضایتی همسر دائم‌شان را از ازدواج موقت، به بی‌ایمانی یا سست‌ایمانی او نسبت می‌دهند.

مشکلات زندگی مشترک را باید حل کرد،‌ باید با صبر و حوصله و البته ورع -که کمتر در چنین مردانی یافت می‌شود، آن مشکلات را کنترل کرد. علم روانشناسی امروز به جایی رسیده است که کمتر بهانه‌ای به دست چنین مردانِ خودپرستی که جز خود، و رضایت خود از زندگی جنسی به چیزی نمی‌اندیشند، ندهد.

البته که نمی‌خواهم ازدواج موقت را به طور کلی برای متأهلین نهی کنم؛ چیزی که تأکید و اصرار بر آن دارم، ارتکاب این عمل، بدون دلیل معقول و بدون رضایت همسر اول است، به گونه‌ای که موجب آزار او شده و سبب سست شدن شیرازهٔ زندگی‌شان شود. اشاره‌ام به راحت‌طلبی مردانی است که به جای حل مشکل، به مشکلات زندگی‌شان اضافه می‌کنند. نقدم به مردانی است که به جای مدارا و تلاش برای حل مسئله و حفظ خویشتن و افسار زدن به نفس خود، به نام خدا و اسلام، به دم‌دست‌ترین راه‌حلی می‌اندیشند که می‌تواند فقط و فقط -تاحدودی- حلّال مشکل خود آنان باشد و نه مشکل همسر یا خانواده‌شان.

راستی! راه حل این مردان برای زنانی که همسرشان قادر به برآوردن نیازهای عاطفی و جسمی‌شان نیستند، چیست؟

۲۲ دیدگاه

اگر شما نبودید…

حتما تا به حال پیش آمده از خودتان بپرسید که بود و نبودتان چه فرقی به حال این دنیا دارد. گرچه اگر هم نپرسیده‌اید، باز هم می‌توانید خواننده و مخاطب این پُست باشید!

این که آدم بداند کجای این دنیا ایستاده و قرار است به کجا برسد، در شکل دادن تصمیمات و معنا بخشیدن به زندگی خیلی مؤثر است.

برای پیدا کردن جایگاه‌تان، زندگی خانواده و اطرافیان‌تان را بدون خودتان تصور کنید. ببینید اگر شما نبودید، وضع هر یک از اعضای خانواده و وضع خانواده به طور کلی و شرایطِ سایر نزدیکان و دوستان‌تان چگونه می‌توانست باشد.

احتمالا به چیزهای جالبی برمی‌خورید. مثلاً این که اگر شما نبودید برادر کوچک‌ترتان حتما در درس‌هایش به مشکل برمی‌خورد و آینده‌اش را به باد می‌داد. یا فرضاً بعد از فوتِ پدرتان، در نبودِ شما، مادرتان اوضاع خیلی غمناکی داشت. یا اگر توصیه‌های شما نبود، خواهرتان مرتکب ازدواجِ اشتباهی می‌شد. یا اگر آن روز که برادرزاده‌تان داشت از روی دوچرخه می‌افتاد، نبودید، حتماً مشکل حادی پیدا می‌کرد. یا فلان دوست‌تان که بارها تصمیم جدایی از همسرش را داشت و شما منصرفش کرده بودید، الان جدا شده بود. یا مادربزرگ‌تان بدون شما، از تنهایی دق کرده بود؛ یا ….

شاید هم به نتایج برعکسی برسید. مثلاً اگر نبودید چقدر مشکلات خانواده‌تان کمتر می‌شد. یا فلان موقعیت به جای شما نصیب برادرتان می‌شد و اوضاع بهتری پیدا می‌کرد. یا این‌قدر خواهرتان از دست‌تان کفری نمی‌شد و آدم مهربان‌تری می‌شد. یا مثلاً دیگر کسی نبود که با پدرتان کل‌کل کند و در نتیجه اعصاب آرام‌تری داشت. یا اگر نبودید طبعاً شما هم رانندهٔ ماشینی که اعضای خانواده را به ییلاق بُرد نبودید و نقشی در تصادفی که حاصل شد و باقی قضایایش نداشتید. یا دوست‌تان را به اشتباه به آن رابطهٔ بی‌فرجام سوق نمی‌دادید. یا مثلاً موجب اخراج فلان همکارتان نمی‌شدید؛ یا…

اگر از دستهٔ اول باشید، حتما زندگی به نظرتان زیباتر می‌آید و از بودن‌تان لذت می‌برید و کمر به همت می‌بندید تا باقی عمرتان را هم صرف خانواده و اطرافیان‌تان کنید. اما اگر از دستهٔ دوم باشید چطور؟

اگر از دستهٔ دوم هستید، از آنجا که آمدن به این دنیا و رفتنش دست خودمان نیست، بهتر است راهی پیدا کنید برای جبران این کاستی‌ها، یا آفرینش خاطراتِ زیبای ماندگار دیگر. برنامه‌ریزی کنید و تلاش کنید طوری زندگی کنید که با نبودن‌تان یک جای کار این دنیا در خوبی‌ها بلنگد؛ نه عده‌ای در نبودن‌تان نفسی تازه کنند! خاطراتِ بد اذهان اطرافیان را تا آنجا که ممکن است تبدیل به خاطرات خوب کنید.

در این کار شاید بشود از سایرین هم کمک گرفت. به نظرتان اگر از اطرافیان‌تان بخواهید آن‌ها در این مورد نظر بدهند و از دید خودشان جایگاه شما را در زندگی تعیین کنند، چه جوابی خواهند داد؟ فکر می‌کنید خوبی‌هایی که در حق‌شان کرده‌اید بیشتر است یا خدایی نکرده بدی‌ها؟

 

۱۶ دیدگاه

خوب‌های دردسرساز

عکس از محسن رشیدی

آدم هر چه راجع به بنده‌های خوب خدا کم‌تر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحت‌تر» است. زندگی‌اش را می‌کند و دل خوش می‌کند به زندگی‌ای که [خیال می‌کند] دارد می‌کند.

آدم‌های خوب‌اند که زندگی را به کام انسان تلخ می‌کنند. هی کم‌بودهای آدم را به رخ‌اش می‌کشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشته‌های واقعی و خیالی‌اش را به رخ کسی نمی‌کشد. آدم خودش با دیدن داشته‌های‌شان احساس کم‌بود می‌کند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبی‌ها باشد، دائم خودش را با آن بنده‌های خوبِ خدا می‌سنجد و قیاس می‌کند که آن‌ها کجا هستند و چه‌طوری‌اند و او کجاست و چه‌طوری است. راه و روش خودش را با آن‌ها که قیاس می‌کند، احساس کوچکی می‌کند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خواب‌شان هم او را به حسرت وا می‌دارد. نگاه می‌کند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگی‌شان در نظرش عظیم‌تر می‌شود و خودش در درونش حقیرتر.

بعد زندگی رو به سختی می‌گذارد و عرصه‌اش را بر این آدم ِ حقیر تنگ می‌کند. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی می‌کند. دوست دارد تمام سال‌های دیرکردش را بدود و برسد به همان بنده‌های خوب خدا.

روش زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. دستی به برنامه‌های روزانه‌اش می‌کشد. اولویت کارهایش را عوض می‌کند. همه چیز را از اول می‌چیند و کمر همت می‌بندد.

آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بنده‌های خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بنده‌های خوب خدا که خوب بودن‌شان زندگی را به کام عده‌ای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همین‌طوری» زندگی کردن‌شان تنگ می‌کند.

دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا می‌خواهد که خوبی‌شان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!

۱۳ دیدگاه

سخت

دقت کرده‌اید چقدر سرعت راه رفتن و دویدن، روی سطوح صیقلی و سطوح نرم، کمتر از سطوح سخت است؟

۴ دیدگاه

بَرنده

دیدی بعضی از مسابقه‌ها را که باید بگردی از میان خانه‌های خاموش، مسیرت را پیدا کنی؟ مجبوری یکی‌یکی خانه‌ها را روشن کنی تا مسیر درست، خودش را نشانت بدهد. بعضی از خانه‌ها پوچ است، بعضی‌هاشان هم تو را به عقب برمی‌گردانند. آن‌قدر باید بروی و بگردی و به عقب برگردی و بسوزی، تا بالاخره راه درست، از بین خانه‌ها، خودش را نشانت بدهد.

اگر خیلی زرنگ باشی و بخواهی بی‌دردسر به خانه‌ی آخر برسی، باید جواب سؤال‌های مجری را درست بدهی تا او خانه‌های پوچ را نشانت بدهد و مسیر اصلی را یکی‌یکی برایت روشن کند. آن وقت است که لذت بُرد را با هر حرکتت می‌چشی. حرکت، کُند است؛ اما در عوض، مسیر، مطمئن است.

۸ دیدگاه