صفحهٔ ۱۰۰

شب‌ها، پنجرهٔ روح به سوی خدا باز می‌شود؛ و خدا مثل نسیم، مثل عطر، مثل آواز داوودی، از این پنجره‌ها به درون روح انسان به مهمانی می‌آید و روح را خنک می‌کند، لطیف می‌کند، تسکین می‌دهد، شنوا می‌کند، و اگر نیازی باشد البته که به این نیاز هم پاسخ می‌دهد…

۱ دیدگاه

همنشین ِ درهٔ گل زرد

حاجیه زهرا، همسر میرزا محمود، معلم خوبی بود؛ مهربان و صبور. از دردهای زن مسلمان خبرها داشت؛ اما چطور می‌توانست این دردها را به فکر و روح روح‌اللهِ ده دوازده ساله منتقل کند و زخمی شفاناپذیر در قلب او ایجاد نکند؟ چطور می‌توانست؟

– روح الله جان، مادرت از زندگی راضی است؟

– راضی؟ هیچ مرد درست‌کاری از این زندگی راضی نیست چه رسد به زن درست‌کار.

همسر میرزا محمود ناگهان مات شد به روح الله. انگار که شک کرده بود در درست شنیدن. شاید این جمله را از آسمان شنیده بود، از سقف؛ نه از دهان طفلی به چنان سن و سال.

– چه گفتید روح الله خان؟

– عرض کردم درد آن‌قدر زیاد است که هیچ آدم مؤمنی برکنار نمی‌ماند.

– این حرف‌ها را از صاحبه خانم یاد گرفته‌اید؟

– عمه جان حرف یاد من نمی‌دهد؛ تفکر در تنهایی را به من آموخته است؛ که حالا خودش هم از این کاری که کرده پشیمان شده است.

– حق دارد پشیمان بشود. چرا باید به طفلی که زمان بازی اوست و نهایت، یاد گرفتن خواندن و نوشتن، نماز و قرآن و قدری مقدمات، تفکر در خلوت را بیاموزند؟ این خلوت‌نشینی، آیا کودکی و نوجوانی تو را تباه نمی‌کند روح الله خان؟

– بعضی چیزها تباه می‌شود تا بعضی چیزها ساخته شود.

– پناه بر خدا! پناه بر خدا! این حرف هم محصول تفکر در تنهایی است؟

– بله حاجیه خانم… آنجا، بالای کوه، زیر قلعه، دره‌ای است که می‌شناسیدش.

– درهٔ گل‌زرد؛ اسمش را شنیده‌ام.

– آنجا، در تنهایی، حال غریبی به انسان دست می‌دهد.

– من… من از شما می‌ترسم روح‌الله خان! شما مثل مردان بزرگ حرف می‌زنید و زود است، خیلی زود، که این‌طور حرف بزنید. من می‌ترسم که این‌گونه رشد، شما را بسوزاند.

– نه… اگر رشدی در کار باشد، این نوع رشد، هیچ نمی‌سوزاند؛ چون من کنار چشمه، آب خنکی که آن بالا هست می‌نشینم و می‌اندیشم؛ کنار جوی آب خنک و پونه‌های سرد خوش‌بو…

– شما، با این شور و حالی که دارید، شاید که شاعر شوید.

– ممکن است؛ اما کارهای دیگر را بیشتر از شعر گفتن دوست دارم. دلم می‌خواهد یک روز همهٔ روستاییان را دور هم جمع کنم، تفنگ به دستشان بدهم، اسب برایشان تهیه کنم و، مثل یک قشون بزرگ، راهشان بیندازم بروند همهٔ خان‌ها را بگیرند و همهٔ آن‌هایی را که آن بالای بالا نشسته‌اند و به مردم زور می‌گویند…

– هیس! اگر قبل از آن روز، کسانی حرف‌های شما را بشنوند، دیگر هرگز آن روز نخواهید رسید.

بدون دیدگاه

مردی فراسوی باور ما

من نمی‌دانستم که امام کودکی کوتاهی داشت و پر بود از سکوت و سؤال و تفکر. حتی نمی‌دانستم که پدر ِ امام چطور و برای چی شهید شده بود.

از ارتباط نزدیک امام و برادر بزرگشان آیت‌الله پسندیده خبر نداشتم. از اشتیاق زیاد امام و پیشرفت سریع‌شان در یادگیری، در ابتدای نوجوانی چیزی نمی‌دانستم. گرچه دربارهٔ عمه‌شان، صاحبه خانم چیزهایی شنیده بودم، ولی از نقش پررنگ ایشان و آیت‌الله پسندیده در شکل‌گیری شخصیت امام اطلاع نداشتم.

نمی‌دانستم امام در کودکی و در فاصلهٔ خیلی کمی از هم، مادر و چند نفر دیگر از خانواده‌شان را به همراه عدهٔ زیادی از مردم شهرشان، در یک بیماری واگیردار از دست داده‌اند.

فهمیدن این که امام از کودکی به ایمان مردم اعتماد و امید زیادی داشتند و نسبت به آینده دیدی مثبت داشتند، برایم جالب بود. از این‌ها جالب‌تر میزان تأثیرپذیری آیت‌الله مدرس و آیت‌الله کاشانی در مبارزاتشان، از امام بود.

من امام را از سال ۴۲ می‌شناختم. خیال می‌کردم سال ۴۲ یعنی شروع مبارزات امام. مدت زیادی نیست که فهمیده‌ام امام مبارزاتشان را از همان کودکی آغاز کرده بودند. از همان سال‌هایی که سکوت و انزوا و تفکر را به بازی‌های کودکانه ترجیح داده بودند. نمی‌دانستم که امام، از همان کودکی، بزرگ‌مردی بودند. اصلا من از امام، هیچ نمی‌دانستم.

از وقتی «سه دیدار» را به قلم «نادر ابراهیمی» خوانده‌ام، تازه کمی، فقط کمی فهمیده‌ام که «روح‌الله»، چطور «امام خمینی» شد.

اسم کامل ِ این کتابِ دو جلدی، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید» است. عنوان این نوشته را از عنوان کتاب گرفته‌ام.

۷ دیدگاه

خودمان هم عقل نداریم؟

روزها، از کلهٔ سحر، می‌دوید به دیدار ملا ابوالقاسم، پس مدتی را در خدمت آقا شیخ جعفر و میرزا محمود می‌گذراند، […] و نه سال بیش نداشت -یا این حدود- که خواندن و نوشتن فارسی را یاد گرفت، با زبان عرب آشنا شد، به «مقدمات» ورود کرد و در میان بهت آموزگارانش، مطالعهٔ بسیار صبورانهٔ «آداب المتعلمین» را آغاز کرد.

ملا ابوالقاسم، اما، روح‌الله را چندان که باید تاب نیاورد. پرسش‌های آن طفلکِ ده‌ساله عذابش می‌داد و چیزی به عقلش نمی‌رسید، الا اینکه پیوسته بگوید: «فرزند! ما از مصلحت خدا چه خبر داریم؟» و پیوسته بشنود: از مصلحت خودمان چطور؟ از مصلحت خودمان هم خبر نداریم حاج‌آقا؟ خودمان هم عقلمان نمی‌رسد که رعیت نباید شلاق بخورد؟ خان‌ها نباید بچه‌ها را به کار ِ کُشنده وادارند؟ […]

عاقبت ملا ابوالقاسم، عبا و عمامه پوشید و به راه افتاد. آمد به خانهٔ روح‌الله و نشست به سخن گفتن از زمین و زمان تا به آنجا برسد که به صاحبه خانم بگوید: همشیره، غرض از مزاحمت این است که بگویم حقیر، دیگر از پس پرسش‌های این بچه برنمی‌آید…

بدون دیدگاه

دلیرانه ماندن

به خود از درد پیچیدن و با جمیع مویرگ‌های ذهن اندیشیدن که «اینک در این لحظهٔ منحصر، کدام راه را انتخاب باید کرد» و سرانجام، انتخاب کردن و پای آن انتخاب ماندن، جرئت و جسارت می‌خواهد و اِلّا، انتخاب نکردن، دشتی از آبروی کاه‌وار درو کردن، و شرفِ پوشالی را برای روزگاری دیگر پس انداز کردن که شهامت نمی‌خواهد… سالم و برکنار ماندن، بزدلانه زیستن است. سالم و در قلب حادثه ماندن، دلیرانه ماندن است.

سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد/ نادر ابراهیمی/ جلد اول

۲ دیدگاه