هایکوکتاب

Haiku-ketab-02کم‌کم کلمه می‌شوم
طوفان واژه‌ها
یک عاشقانهٔ آرام

 

 

 

 

نام نویسندهٔ کتاب‌ها به ترتیب:
جلیل صفربیگی، سیدحمیدرضا برقعی، نادر ابراهیمی

 

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۷۱

40-name-ye-kootahعزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی‌شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.
اما روزهای بد، همچون برگ‌های پاییزی، باور کن که شتابان فرو می‌ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می‌شکنند، و درختْ استوار و مقاوم بر جای می‌ماند.
عزیز من!
برگ‌های پاییزی، بی‌شک، در تداوم بخشیدن به مفهومِ درخت و مفهوم‌بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند…

۲ دیدگاه

نگاهی به کتاب «بر جاده‌های آبی سرخ» یا ارادتی و اشارتی به نویسنده

BarJadehayeAbieSorkh-01امروز آخرین جلد از کتاب بر جاده‌های آبی سرخ را تمام کردم. تنها انگیزه‌هایم برای شروعش در شلوغی روزهای عید، آذینِ جلد کتاب، به نامِ نادر ابراهیمی بود و بعد «بر اساس زندگی میرمهنای دُغابی».

نادر ابراهیمی نویسنده‌ای بود که برای نوشته‌هایش به معنای واقعی کلام، زمان می‌گذاشت، تحقیق می‌کرد و می‌اندیشید. نادر از آن نویسنده‌هایی نبود که در عرض چند روز کتاب‌هایی را با عنوان نام سالی که هنوز چند روزی از شروعش نگذشته، بنویسند و به چاپ برسانند و منتشر کنند! او حق نویسندگی را به خوبی ادا کرد و رفت…

من که قبل از این، با ادبیات و منشِ نادر ابراهیمی در نگارش کتاب‌هایی هر چند به نام رمان، اما برگرفته از واقعیت، به واسطهٔ کتاب‌های سه دیدار (شرح زندگانی حضرت امام خمینی)، مردی در تبعید ابدی (شرح زندگانی ملاصدرای شیرازی) و آتش بدون دود (واقعیتی اسطوره‌سان از سرزمین ترکمن) آشنا شده بودم، در خواندنِ کتاب دیگری از او در شرح زندگی‌نامهٔ بزرگ‌مردی دیگر، تردیدی به خود راه ندادم.

بر جاده‌های آبی سرخ، بیش از پیش شخصیت فکور، مسلمان، وطن‌پرست، مهربان و اخلاق‌مدار خودِ نویسنده را برملا می‌کند. از نظر من، شخصیت نادر در جای‌جای کتاب‌هایش به وضوح قابل رؤیت است و توصیفش از قهرمانانی چون میرمهنا، بیش از آن، توصیفی است از شخصیت خود او.

بدون ‌شک مکالمه‌های میان میرمهنا و پیروانش، مکالمات ذهنی میرمهنا با خودش، گفت‌وگوهای او با همسرش، سلیمه، و مناجات‌های در خلوتِ میرمهنا که دو قرن پیش می‌زیسته است، به صورت مکتوب در جایی ضبط نشده و یا اگر شده باشد، به این تفصیل که در کتاب آمده، موجود نبوده است که بگوییم نادر همه را عیناً از تاریخ مکتوب و از واقعیت گرفته (چنان که خود در ابتدای کتابش نیز به این تصریح کرده است) و اغلب آن‌ها، خاصه مناجات‌ها و بعضی گفت‌وگوهای خصوصی یا نیمه‌خصوصی شخصیت‌ها، توصیفات ذهنی و قدرتمند نویسنده است که پرده از شخصیت ستودنی او برمی‌دارد.

نادر ابراهیمی، علاوه بر این که نویسنده‌ای است شاعر، مؤمنی است عارف، بسیار مهربان و نوع‌دوست، شیفتهٔ آب و خاکِ جای‌جای وطنش و البته بسیار صبور، چنانکه برای تحقیق و نگارش برخی آثارش بیست سال زمان صرف کرده است.

کمی از نویسنده که بگذریم و به نوشته بپردازیم، مبهوت می‌مانیم در جوانمردی و همت تمام جوانمردانِ نام‌دار و گم‌نامِ وطن‌مان در سراسر تاریخ حیاتش، که تاریخ‌نویسانِ مزدور دربار، یا تاریخ به ما هو تاریخ و با تمام فراز و نشیبش، در ابلاغ جان‌فشانی‌ها و فداکاری‌های حیرت‌انگیزشان در دفاع از دین و سرزمین، کوتاهی کردند و ما را در زندگی رؤیاگونه‌مان تنها رها کردند تا بی‌هیچ عنایتی به آنچه که بر سر وطن و هم‌وطنان‌مان آمده، بخوریم، بخوابیم، بخندیم و بیش از همهٔ این‌ها غُر بزنیم و ناراضی باشیم…

در این کتاب، بیش از هر چیز، شکل و شیوهٔ مناجات‌های خالصانهٔ میرمهنا که آفریدهٔ نادر ابراهیمی است، من را شیفته و شیدا کرد… توصیف کردنی نیست، خواندنی است. بخوانید تا چگونگی احوالم را بدانید!

بر جاده‌های آبی سرخ، شرح دلاوری‌های میرمهنا دُغابی و اهالی شهر او، ریگ، در جنوب کشور و در دفاع از آب و سپس خاک میهن است از دستبرد بیگانگی از هر نژاد: انگلیسی، هلندی، عثمانی، عربی، فرانسوی، پرتغالی و … و در کنار آن گریزهایی به مناسبت، به اوضاع آشفتهٔ آن زمانِ کشور و سلطهٔ شاهرخ‌میرزای افشار و کریم‌خان زند و محمدحسن‌خان قاجار و … بر پاره‌هایی از «مملکت چهل تکه»ی آن روزِ ایران.

این کتاب در سه جلد (و در قالب پنج کتاب یا فصل)، توسط انتشارات روزبهان به چاپ رسیده است.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۲۲۵

.

گاهی اوقات، انسان مجبور می‌شود محبوب‌بودن را فدای خوب‌بودن بکند. محبوب مردم شدن، آسان‌تر از کارکردن برای مردم است.

.

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۲۰۷

این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف‌زدن مجبور می‌کنند. در برابر آن‌ها اگر سکوت کنی، بُزدلی، و اگر سخن بگویی، هم‌طراز ایشانی. این موقعیت بدی‌ست که همیشه اراذل برای انسان پیش می‌آورند. وقتی یکی آن‌ها می‌گویند و یکی تو می‌گویی، از خودت بیزار می‌شوی که چرا با چنین کسانی هم‌دهان شده‌ای؛ و وقتی می‌گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می‌روی، فریاد می‌زنند که چرا جواب نمی‌دهد؟ اگر دروغ می‌گوییم، چرا جواب نمی‌دهد؟! به راستی روزگاری‌ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن…

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۱۳۹

آری، این‌گونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی‌ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار می‌کنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران می‌پیمایند و تسلیم ارادهٔ کسانی می‌شوند که مصالح ایشان، چه بسا همیشه با مصالح و آرمان‌های توده‌ها یکی نباشد.

امروز، چشم به حرکت رهبری می‌دوزند که روزگاری، به دلیلی، کسب حیثیتی کرده است -شاید کاذب- و به راه او می‌روند؛ و فردا، به دلیلی دیگر، روی از او می‌گردانند و به جبههٔ دیگری نقل مکان می‌کنند؛ و در همه حال، ساده‌لوحانه و معصومانه، آلت فعل‌اند و برانگیخته‌شده به دست کسانی که منافعشان، رشد آگاهی توده‌ها را ایجاب نمی‌کند.

[…] آن‌ها که نمی‌جویند و نمی‌پرسند و نمی‌شناسند، خیل کوران را مانند، دل‌بستهٔ بُن عصای بینایی؛ و وای اگر آن بینا به راه خویش برود نه راهی که کوران را آرزوست؛ و وای اگر آن به ظاهر بینا، خود در معنا کوری باشد که بُن عصای بیگانه‌ای را گرفته باشد…

بدون دیدگاه

صفحهٔ ۱۱۶

.

وقتی ترسوها به جبهه می‌آیند و خطر را می‌پذیرند، شک نباید داشت که پشت جبهه، خطر بزرگ‌تری وجود داشته است.

.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۱۰۸

.

وقتی برای به دست آوردن چیزی، باید آن را تکدّی کنی، همین مسئله نشان می‌دهد که آن چیز، بسیار بی‌ارزش و بی‌مصرف است. هر چیزی که ارزش و اعتباری دارد، خودش را از معرکهٔ بده‌وبستان‌های کثیف دور نگه می‌دارد.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۹۴

– من مرامم را تبلیغ می‌کنم، و این طبیعی‌ست. من با تمامی رگ‌و‌پی‌، مرامم را تبلیغ می‌کنم. من به خاطر قبولاندنِ مرامم فریاد می‌کشم، خون می‌ریزم، می‌جنگم، استدلال می‌کنم، رنج می‌کشم، و خود را پاره‌پاره می‌کنم، و تو، اگر مرام مرا بپذیری، دیگر «من» نیستی، سایهٔ من نیستی، نوکر من نیستی، سرسپردهٔ من نیستی، بدلِ من، فریب‌خوردهٔ من نیستی. برای خودت کسی هستی با اعتقاداتی شبیه اعتقادات من. بنابراین، باید که بار مسئولیت اعتقاداتت را خودت به دوش بکشی. دیگر، پس از قبول نظریه‌ای نمی‌توانی آن‌قدر نامرد باشی که هرگاه در آن نظریه نقصی پدید آمد، بلافاصله، گناهْ‌بخشی کنی و مسئولیت را بزدلانه از شانه‌ات برداری و آن را بر دوش کسی بیندازی که این نظریه را، خالصانه و صادقانه، به تو پیشکش کرده است. تو نمی‌توانی تمام عمر، آویزانِ به من باشی و بپّای من، و سگ گلّهٔ عقاید من، که چه می‌گویم و چه نمی‌گویم، با چه کسی دوستی می‌کنم و با چه کسی نمی‌کنم، با چه کسی می‌جنگم و با چه کسی صلح می‌کنم. تو اگر این‌طور باشی، هیچ‌چیز نیستی یاشا.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۲۳۳

– نترس بانو! نترس! آرام باش! رو به خدا کن! اینجاست که پای ارادهٔ ما در برابر مصلحتِ خدا لنگ است و جز توکل، راهی نیست؛ اینجاست که ما عاجزیم از ادراکِ آنچه که خدا می‌خواهد، و بدیهی‌ست ما که زمامِ امورمان را به دستِ شیطان نسپرده‌ییم، خداوند، هرگز زمام امورمان را به دستِ شیطان نخواهد سپرد؛ پس اینجاست که پای ارادهٔ ما، چون لنگ نزده است، ممکن نیست که مصلحتِ خدا در مصیبتی خدایی برای ما باشد…

بدون دیدگاه