صفحهٔ ۷۳

در تجربهٔ خداوند، برخلاف تجربهٔ طبیعت که قانون‌هاش بعد از آزمایش به دست می‌آد، اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هر چه ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت آزمون‌ها بیش‌تره. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هر چه بیش‌تر به او ایمان بیاری، وجود و حضور او برای تو بیش‌تر می‌شه.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۱۱۶

.

وقتی ترسوها به جبهه می‌آیند و خطر را می‌پذیرند، شک نباید داشت که پشت جبهه، خطر بزرگ‌تری وجود داشته است.

.

.

۱ دیدگاه

صفحهٔ ۵۵

پیرمردها و پیرزن‌ها برای من عجیب‌ترین موجودات‌اند. شاید به این دلیل که ترکیبی هستند از مرگ و زندگی: بیش از همه به مرگ نزدیک‌اند و در همان حال اغلب بیش از همه در زندگی تکثیر شده‌اند؛ در خواهرها، برادرها، فرزندها، نوه‌ها، عروس‌ها، دامادها، دوست‌ها، همسایه‌ها، خانه‌ها، کوچه‌ها، شهرها، فروشگاه‌ها. روزها، شب‌ها.

.

۲ دیدگاه

صفحهٔ ۷۰

– «در واقع اول آدم‌ها مقدس می‌شن و بعد اشیاء. فکر می‌کنم آدم‌ها، خیلی ساده، به این خاطر مقدس می‌شن که کارهای خوبی انجام می‌دن. یا بهتر بگم کارهایی که به شدت خوبند. وقتی کاری رو که شدیداً خوب باشه انجام بدی، انگار یه چراغ توی روحت روشن کرده‌ای. وقتی بازم کار خوب انجام بدی، می‌شه دو چراغ؛ می‌شه سه چراغ؛ صد چراغ؛ هزار چراغ. گمونم توی روح تاجی هزارتا چلچراغ روشنه. تقریباً تمام کارهایی که تاجی می‌کنه خوبه. زن‌های خونه‌دار هم همین‌طورند. واسه همینه که به نظر من همهٔ زن‌های خونه‌دار مقدسند.»

بدون دیدگاه

نگاهی به رمان «سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار»

سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار، عنوان آخرین رمان مصطفی مستور است. داستان از یک تماس تلفنی نیمه‌شبانه شروع می‌شود. از وقتی که پدر نوید به او زنگ زده تا بگوید نگار از دیشب خانه نیامده است و نوید شروع کند به جست‌وجویش و امیدوار باشد که سالم و زنده پیدایش می‌کند.

رمان با قلمی روان و در فضایی آرام روایت می‌شود. در حالی که داستان می‌توانست مهیج و پرگره و تعلیق باشد، نویسنده با موازی پیش بردن ماجراهای نوید و نگار و پرده برداشتن از چراییِ غیبت نگار، به خواننده اجازه نمی‌دهد در طول داستان نگران شود یا دائم با خودش فکر کند نگار کجا ممکن است رفته باشد.

فضای داستان به خوبی بین حال و گذشته در رفت و برگشت است و نویسنده در جریان نقل داستانِ نوید و نگار، خواننده را با نوید، نگار، رحمت و خانواده‌شان آشنا می‌کند.

داستان گاه از زبان نوید و گاه از زبان نگار روایت می‌شود؛ به عبارتی راوی داستان بین نوید و نگار سوئیچ می‌شود. اما خواننده گاه تا چند خط بعد از تعویض راوی، متوجه این تغییر نمی‌شود؛ چرا که تغییر راوی بی‌هیچ نشانه‌ و فاصله‌ای نگارشی صورت می‌گیرد؛ بی‌این‌که حتی روایتِ راوی جدید از ابتدای یک پاراگراف جدید شروع شود. به نمونه‌ای از سوئیچ‌های پی‌در‌پی که در آخر داستان آمده نگاه کنید:

نزدیک صبح بود اما هنوز ستاره‌های زیادی توی آسمان دیده می‌شد. با خودم فکر کردم چند وقت است این موقع صبح را ندیده‌ام؟ از اتاق بیرون می‌زنم و آمد توی ایوان. پالتوش را انداخته بود روی دوش‌اش. بعد مثل کسی که گلوله خورده باشد از پله‌ها پایین آمد و می‌آیم تا لب حوض و زل می‌زنم به نگار که خیره شده است به سطح آب. در هوای نیمه‌تاریک حیاط صورتش پیدا نیست. می‌نشینم کنار او. نشست کنارم.

نویسنده به طور مکرر بعضی توضیحات اضافی را در پاورقی آورده است. پاورقی در داستان، حکم دست‌انداز را در مسیر خوانش پیدا کرده و حالِ خواننده‌ای را که گرم روایت شده عوض می‌کند و تمرکزش را بر داستان خدشه‌دار می‌کند. با این حال محتوای پاورقی‌ها حکایت از زبردستی مستور در خلق شخصیت‌های داستان‌های پیشینش دارد که در این رمان به گونه‌ای از بعضی‌شان یاد می‌کند و آن‌ها را در لابه‌لای این رمان دوباره بازی می‌دهد.

سبک روایت نویسنده از همان ابتدا شباهت بسیار زیادش را با سبک سلینجر در «ناتور دشت» نشان می‌دهد، به گونه‌ای که اگر بخش‌هایی از دو متن در کنار هم قرار بگیرند، تمایز میان آن‌ها شاید چندان آسان نباشد. درست به همان فراوانی که سلینجر از عبارت «یعنی می‌خوام بگم که…» در روایتش استفاده کرده است، مستور در این رمانش از «منظورم این است…» استفاده کرده است.

چاپ اول این کتاب، در بهمن ۱۳۹۰ توسط نشر مرکز منتشر شده و در ابتدای سال ۱۳۹۱ به چاپ چهارم رسیده است. قیمت این کتابِ ۱۲۱ صفحه‌ای، ۴۲۰۰ تومان است.

در کل می‌توانم بگویم تم داستان را پسندیدم. به مرور بُریده‌هایی از کتاب را در بخش گنجینه قرار می‌دهم.

۱۱ دیدگاه

صفحهٔ ۲۱

.

در واقع من سال‌ها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم، زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خوب می‌دانستم نمی‌توانم از عهده‌شان بربیایم. با زندگی‌ام رفتار مسالمت‌آمیزی داشتم. به او فشار نمی‌آوردم تا مجبور نباشم فشار او را تحمل کنم.

بدون دیدگاه