طعم گس شب‌های تابستان

طعم گس شب‌های تابستانرختخواب را برده‌ام توی پذیرایی جلوی پنجره بلند حیاط انداخته‌ام. هوای اواخر شهریور شیراز کم از خود پاییز ندارد. نسیم شب‌های تابستان شیراز خنکا و یک رایحه خاص غیرقابل توصیف دارد که جای دیگر تجربه‌اش نکرده‌ام. خنکا و رایحه‌ای که می‌بردم به شب‌های تابستان بیست و چند سال پیش. وقتی ما نوه‌ها توی خانه مادربزرگ یا عمه جمع می‌شدیم و در خانه‌های بزرگِ آن روزها از این سو به آن سو می‌دویدیم، فریاد می‌زدیم و می‌خندیدیم.
شب که می‌شد رختخواب‌ها را توی حیاط، زیر سقف سیاه آسمان می‌انداختند و لابد با هزار مکافات مجبورمان می‌کردند دست از بازی بکشیم و برویم توی رختخواب. هرهر و کرکرکنان می‌پریدیم وسط تشک‌های خنک و قهقهه‌زنان می‌خزیدیم زیر پتوها. بعد کم‌کم سرها را بیرون می‌آوردیم و پتوها را تا زیر چانه بالا می‌کشیدیم و به هم نگاه می‌کردیم، پچ‌پچ می‌کردیم و باز ریز می‌خندیدیم. تا بالاخره فریادهای «بخوابید!» و «بسه دیگه»ی بزرگ‌ترها ما را ناچار به سکوت می‌کرد. بعد چشم می‌دوختیم به سقف سیاه بالای سرمان و بین ستاره‌ها دنبال چراغ‌های چشمک‌زن هواپیماها می‌گشتیم.
یادم نیست عمه بود یا مادربزرگ که ستاره‌های آسمان را نشان‌مان می‌داد و می‌گفت هر کس یک ستاره توی آسمان دارد. و من می‌گشتم و پر نورترین ستاره را برای خودم انتخاب می‌کردم. و شب‌های بعد که آن را پیدا نمی‌کردم، ستاره پر نور دیگری را مال خودم می‌کردم.
گاهی بزرگ‌ترها دست‌هایشان را می‌کشیدند به طرف آسمان و با نوک انگشتان‌شان سعی می‌کردند به‌مان دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین و ستاره‌های دیگر را نشان دهند. وقتی من نمی‌توانستم پیدایشان کنم، برادرم با نوک انگشتش دوباره توی آسمان برایم رسمشان می‌کرد. و من هیچ‌گاه دب اکبر و دب اصغر را پیدا نکردم. حتی بعدها که به مدرسه رفتم و تصویرشان را توی کتاب‌ها دیدم، به نظرم آمد این خطوط فرضی اتصال بین ستاره‌ها، هیچ شباهتی به هیچ خرسی ندارند.
از بین همه ستاره‌های آسمان چند باری توانستم خوشه پروین را بشناسم. و آن چهارتا ستاره‌ای که بابا می‌گفت صف کوچک نماز جماعت است؛ ستاره پرنورِ پیش‌نماز، جلوتر بود و سه ستاره دیگر در یک ردیف، پشت سرش ایستاده بودند. هنوز هم این چهار ستارهٔ جماعت تنها ستارگانی هستند که می‌توانم در آسمان پیدایشان کنم و یقین کنم که همان ستاره‌های دیشبی‌اند. همان‌ها که بابا می‌گفت هر وقت جهت قبله را در شب گم کردی، می‌توانی از روی آن‌ها پیدایش کنی.
ستاره‌ها را رها می‌کنم. غلتی می‌زنم و به پسرم می‌اندیشم. و به سقف‌های کوتاه آپارتمان‌های محصور این روزها. و به حیاط‌هایی که هر روز کمتر و کمتر می‌شوند. و به ستاره‌هایی که بیننده‌هایشان را از دست می‌دهند…
به این فکر می‌کنم که چطور طعم گس خنکای شب‌های تابستان و سقف سیاه پرستاره‌اش را به پسرم بچشانم…

۱ دیدگاه

مه‌آلود

.
دو روزه یه جور عجیبی شدم. همه‌ش بازگشت دارم به گذشته. به یه زمان‌‌ها و مکان‌هایی که حتی نمی‌دونم کی هست و کجاست. یه چیزی منو می‌کشونه به گذشته، ولی قبل از رسیدن به مقصد، وسط راه رهام می‌کنه و فقط یه حس آشنا برام می‌ذاره. گاهی می‌رسم به بندرعباس و زمستون تهران. گاهی به یه ماه رمضون که نمی‌دونم کی هست. حتی امروز صبح رفتم دزفول، پایگاه چهارم شکاری، بعد از گلاب‌دره، توی همون کوچه که یه طرفش یه زمین خالی بود و پسرا توش فوتبال بازی می‌کردن. توی همون خونه که همسایه‌هاش ریحانه‌اینا بودن و مامان مجید. توی اتاق سمت چپی که معمولا اونجا نماز می‌خوندیم. که یه بار نماز ظهر و عصرم دیر شده بود و داداش می‌گفت اگه برسی یه رکعتش رو هم قبل از اذون بخونی، قبوله. همون اتاقه که کنار هال بود، که اون گوشه‌ش تلویزیون توشیبای قرمز رو گذاشته بودیم. که مراسم فوت امام رو با اون نگاه می‌کردیم. که مامان اینا گریه می‌کردن و من بغضم رو با نفس‌های بلندم می‌دادم توی بالشت زیر سرم…
یه حس نوستالژیک به گذشته‌های مبهم و مه‌آلود دارم. بازگشت‌های مکرر و ناتموم. من چه‌م شده؟!

۷ دیدگاه