باید گزارش دقیقی تنظیم کنم. فکرم مغشوش است. نمیتوانم تمرکز کنم. هی چیزی بهام میگوید نباید اجازه میدادی اینقدر در حقات بیانصافی شود. دور خودم میچرخم. صفحهٔ گزارشات را باز میکنم و میبندم و دستم به کار نمیرود. دست از کیبور میکشم. دوری توی اتاق میزنم. محمدحسین به بهانهٔ نقاشی کردن، تمام وایتبرد و حاشیههای آلومینیومیاش را با ماژیک، خط خطی کرده است. تخته پاککن را برمیدارم. حرصم را با دقت سر تخته و حاشیههایش خالی میکنم. وایتبرد سیاه را، دوباره سفید میکنم. هوا را به درون میکشم. احساس سبکی میکنم. تخته یکدست سفید شده است.
سوم اردیبهشت ماه ۹۰

بعضی وقتها به حال هماتاقیهایم خیلی غبطه میخورم. زندگیشان رویهمرفته آرام است و عمدهی دغدغهشان درس و تحقیق و پایاننامه است. بیشتر از من درس میخوانند، کتابخانه میروند، میخوابند، دور هم جمع میشوند و حرف میزنند. گاهی تلویزیون نگاه میکنند، میروند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشبشان میرسند… شب هم سرشان را راحت میگذارند روی بالشت و میخوابند.
نه ایمیلی دارند که هر روز بخواهند چکاش کنند، نه وبلاگی دارند که بخواهند دغدغهی به روز شدنش را داشته باشند، نه اینترنتی که بخواهند درگیر آدمها و خبرها و دنیا و سیاستش بشوند. نه با هیچ بنیبشری از عناصر ذکور برخورد دارند که از برخوردشان آزار ببینند. نه شغلی دارند که بخواهند بهش فکر کنند، نه همکاری که باهاش درگیر بشوند. نه لپتاپی که مشکل پیدا کند و نیاز به سر و کله زدن با گارانتی و تعمیرکار داشته باشند. نه جامعهالزهرائی میروند که توی ثبت درسی که امتحانش را دادهاند مشکل پیدا بشود و مجبور بشوند یک بار دیگر امتحان بدهند. و نه خیلی کارهای ریز و درشت دیگر که مشغولشان کند.
این وسط، من همیشه دارم چند تا کار را با هم انجام میدهم. بیشتر از همهشان با تلفن سر و کار دارم، بیشتر از همهشان مشکل دارم، بیشتر از همهشان بیرون از خوابگاه کار دارم. کمتر از همهشان میخوابم، کمتر از همهشان درس میخوانم، کمتر از همهشان آرامش دارم. دیرتر از همهشان خوابم میبرد و بیشتر از همهشان برّههای بالای سرم را میشمارم. بیشتر از همهشان شاعر میشوم، بیشتر از همهشان برای تلفن و چیزهای دیگر هزینه میکنم، بیشتر از همهشان گریه میکنم، بیشتر از همهشان درگیری ذهنی دارم. کمتر از همهشان میرسم یکی دو ساعتی در هفته وقت بگذارم که با دوستانم حرفهای غیردرسی بزنیم، از خودمان بگوییم و تخیله بشویم. بیشتر از همهشان در تکاپو و بدو-بدو هستم، و کمتر از همهشان نتیجه میگیرم.
کاش من هم یک دختر کاملاً معمولی بودم، با استعدادی در حد متوسط، با یک ذهن کم تکاپو، با دغدغههای کوچک و محدود، با سؤالهایی کمتر، و یک زندگی کاملاً ساده و سنتی.
.
وقتی یک نفر بر حسب اتفاق – یا حالا بیاحتیاطی خودش- میافتد توی استخری، رودخانهای، چیزی؛ بقیه نمیآیند همانجا برایش کلاس درس بگذارند که «خوبه، آفرین، یه کمی خودتو شل کن، دست و پا نزن، نترس الان میای روی آب»، یا «صبر کن حالا که توی آبی بیام شنا یادت بدم که غرق نشی!». میآیند دستش را میگیرند و از آب میکشنش بیرون. چون همه میدانند که آن موقع، وقت این حرفها نیست. آموزش شنا مال وقتی است که طرف آرامش داشته باشد و آمادگیاش را؛ مال قبل از توی آب افتادن و غرق شدن است.


(5 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)