نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ چهلم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ سی و ششم
نگارهٔ یازدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اردیبهشت ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 233 نفر

    تازه کمی آرام شده بودم که اس‌ام‌اس برادرم رسید: «آقای بهجت فوت کرد».

    چند لحظه‌ای در همان حال ماندم. دوباره خواندمش. ناباورانه پرسیدم «کی؟». جواب داد: «ظاهرا یکی دو ساعتی می‌شود».

    دنیا دور سرم می‌چرخید. هنوز چشم‌هایم خشک نشده بود که دوباره اشک‌هایم سرازیر شد.

    کفش‌هایم را برداشتم و بلند شدم. مجنون‌وار به اطراف، به خادمین حرم و به زائرین نگاه می‌کردم. پس چرا کسی عین خیالش نیست؟ چرا مردم راحت‌اند؟ چرا خدام هنوز دارند می‌خندند؟

    یاد لحظه‌ی فوت امام افتادم. مردم دیوانه‌وار به هم خبرش را می‌رساندند و در سرزنان اشک می‌ریختند.

    رفتم سمت ضریح. زائرین مثل همیشه با ازدحام دور ضریح می‌چرخیدند. خادمین خیلی عادی بودند. باید داد می‌زدم و به همه‌ی این آدم‌ها می‌گفتم که آیت‌الله بهجت فوت شده‌اند. باید همه را خبر می‌کردم تا کمی آرام شوم. چرا از بلندگوی حرم خبرش را اعلام نمی‌کردند؟

    به خانم (ع) تسلیت گفتم و از حرم خارج شدم. بی‌قرار بودم. باید کاری می‌کردم. یادم افتاد به بیت آیت‌الله که تا حرم فاصله‌ای نداشت. به سرعت خودم را به انتهای خیابان ارم رساندم. یاد چند روز پیش افتادم که بعد از نماز ظهر از روبروی کوچه‌ی بیت گذشته بودم و اگر سی ثانیه زودتر رسیده بودم، آقای بهجت را دیده بودم.

    روبروی کوچه جمعیتی ایستاده بود. عده‌ای که از فوت آیت‌الله بهجت خبر دار شده بودند، خودشان را به بیت رسانده بودند. ازدحام مردان در داخل کوچه، مانع از حرکت به سمت بیت می‌شد. مردانی آشکارا اشک می‌ریختند.

    در بین صحبت‌های جمعیت شنیدم که ایشان در بیمارستان ولی‌عصر فوت کرده‌اند. آدرس را نمی‌دانستم. خواستم تاکسی بگیرم که خیلی اتفاقی دو تا دختر در کنارم ماشینی را به همان مقصد دربست کردند. باهاشان همراه شدم.

    می‌دانستم که رفتن به بیمارستان دردی را دوا نمی‌کند؛ اما شاید کمی از این بی‌قراری می‌کاست. یادم افتاد به آن نماز صبحی که هفت‌هشت سال پیش پشت سر آقای بهجت خوانده بودیم. حسرت خوردم که هفت هشت ماه در قم بودم و دائما دیدار با آیت‌الله بهجت را به تأخیر می‌انداختم.

    به بیمارستان رسیدیم. عده‌ای پشت در ایستاده بودند. خانمی قرآن می‌خواند. امیدوار بودیم پیکر ایشان را در هنگام خروج از بیمارستان ببینیم. جمعیت رفته رفته بیشتر می‌شد. معلوم شد تشییع جنازه فردا یا پس فردا انجام می‌شود و تا آن وقت پیکر ایشان از بیمارستان خارج نمی‌شود.

    هر کس به گونه‌ای بی‌قرار بود. زنی که از شدت ناراحتی صدای گریه‌اش بلند شده بود، با تذکر شوهرش آرام‌تر اشک ریخت.

    کسی روضه‌ی حضرت زهرا خواند و جمع همراهی‌اش کردند. کمی سبک شدیم.

    آقای بهجت رفته بود. زمین چیزی کم داشت…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...