نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ ششم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ چهاردهم
نگارهٔ چهلم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 341 نفر

    .
    آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه می‌اندازی؛ آدم‌ها نمی‌آیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! می‌آیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیره‌ی شهدا مأنوس بشوند. توی سیره‌ی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟

    وقتی عمل‌مان با حرفمان یکی نباشد، حرف می‌شود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 494 نفر

    ¤ روز اول اردو، نم‌نم باران دوکوهه، می‌شود تفأل نیک سفرمان.

    ¤ شب اول می‌رویم پادگان محمودوند؛ زیارت ۳۰ شهید شکلات‌پیچ شده!

    ¤ دو سه تا از گل‌دخترها، روبنده زده بودند. اروند که می‌رویم، دو تا بستنی می‌گیرم و یکی‌شان را مجبور می‌کنم با روبنده، بستنی‌اش را بخورد. (پیش‌کسوتان اینترنتی، احتمالا ماجرای روبنده و نقاب را به‌خاطر دارند!)

    یک چیزی شبیه این:

    روبنده

    ¤ به دنبال مباحث استادشان، بحث از کلیشه‌شکنی می‌کردند. نمونه‌اش هم شده بود بسته‌های نخودچی و کشمش!

    ¤ «بلوتوث‌هاتون رو روشن کنید؛ بلوتوث امروز رو بگیرید».

    روزی یک بلوتوث، یک برنامه‌ی سبک جاوا؛ توضیحاتی درباره‌ی مناطقی که در آن روز بازدید می‌شود. این یکی دیگر سمبل کلیشه‌شکنی بود!

    ¤ مُصر شده بود که برود گردان تخریب. آن هم تنهایی. در آن دل شب. توی آن بر بیابان. وقتی دیدند نمی‌شود برش گرداند، شهیده را همراهش می‌کنند. من هم می‌شوم همراه شهیده و پشت سر برادران راهی گردان می‌شویم.

    ¤ رزم شبانه‌ی میش‌داغ امتحان خوبی بود. میان رزم، زیاد صدای گریه می‌شنیدم؛ آخرش هم نفهمیدم این گریه‌ها از سر ترس بود یا وحشت!

    ¤ رزم شب هنوز شروع نشده که یکی توی صف اول، با اولین شلیک پس می‌افتد! حمیده اما با شجاعت تمام، می‌گوید: «من می‌ترسم!» و برمی‌گردد به خواب‌گاه؛ آخر فقط ۱۱ سال دارد.

    ¤ در شرهانی یکی معرکه گرفت! هدفش خوب بود، روشش ولی، کم اثر بود… کمی هم خنده‌دار!

    ¤ هر روز با یک نشریه‌ی روزانه: بین راهی. مطالب بین راهی، ما را آماده‌ی بازدید از هر منطقه می‌کند. مختصر بود و مفید.

    ¤ توی اتوبوس، اجازه نمی‌دهند برای یک لحظه، معده‌هایمان استراحت کند!

    ¤ در ِ اتوبوس باز بود. عکس «عماد مغنیه» را می‌چسبانیم روی در؛ طوری‌که وقتی در بسته می‌شود، روی عکس به طرف داخل باشد. در اتوبوس که بسته می‌شود، تازه می‌فهمیم محاسبه‌مان اشتباه بوده؛ عکس چسبیده پشت در. اتوبوس که سرعت می‌گیرد، باد می‌افتد پشت عکس و کمی بعد، عماد مغنیه به پرواز در می‌آید.

    ¤¤¤ عکس‌های اردو را می‌توانید اینجا ببینید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬نوستالژی
    برچسب ها: , , ,