نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ بیست و هفتم
نگارهٔ پنجاه و یکم
نگارهٔ چهارم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, فروردین ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 323 نفر

    یک سالی از آخرین تماس‌مان می‌گذشت. چند روز بود زیاد به یادش می‌افتادم. این بار تا یادم می‌آید بلند می‌شوم می‌روم سمت تلفن. با همراهش که تماس می‌گیرم خاموش است. شمارهٔ خانه‌شان را می‌گیرم. پدرش گوشی را برمی‌دارد. سراغ سمیرا را که می‌گیرم، می‌گوید: «شمارهٔ منزل پدرشوهرش را می‌دهم، با آن تماس بگیرید». جا می‌خورم.

    مادرش گوشی را می‌گیرد. بعد از سلام و احوالپرسی می‌پرسم: «مگر برگشته؟» می‌گوید: «بله، خیلی وقت است که برگشته». می‌پرسم: «چطور است؟ راضی‌ست؟» می‌گوید: «بله خدا را شکر. البته ما باش ارتباط نداریم!» معما برایم پیچیده‌تر می‌شود.

    یک سال پیش، بعد از مدت زیادی بی‌خبری از هم، زنگ زده بود مشورت بگیرد. بعد از چند ماه که از ازدواجش گذشته بود، به گونه‌ای «جیم» شده بود و برگشته بود منزل پدری. خدا می‌داند چقدر سرخوش و قبراق بود. می‌گفت: «احساس می‌کنم آزاد شده‌ام» و من می‌فهمیدم این همه سبکی و سرخوشی را. درست همان‌طور که سرخوشی مائده و نسرین را بعد از جدایی‌شان…

    قصد جدایی داشت. خانوادهٔ همسرش از خانه، برای اون زندان ساخته بودند. با اینکه فاصلهٔ خانه‌شان تا خانهٔ پدری ۵۰۰ متر هم نمی‌شود، اجازهٔ دیدار و ارتباط با پدر و مادرش را نداشت. دانشگاه قبول شده بود و از رفتن منعش کرده بودند. اصولاً اجازهٔ بیرون رفتن از منزل نداشت.

    با آن تأکیدی که از او دربارهٔ جدایی شنیده بودم، نمی‌توانستم بفهمم چطور شده که برگشته است. برگشته و باز مثل قبل با خانواده‌اش بی‌ارتباط است. معلومم نبود چه چیزی تغییر کرده که او راضی به برگشتن شده بود.

    شمارهٔ خانهٔ پدرِ همسرش را می‌گیرم و حواس‌ام هست که به سفارشِ مادرش، نگویم شماره را از کجا آورده‌ام. خانه‌شان طبقهٔ بالای خانوادهٔ همسرش است. دو بار شماره می‌گیرم و آن‌قدر صبر می‌کنم که بوق‌های منقطعِ زنگ، به بوق ممتدِ اشغال می‌رسد.

    یادم به راضیه می‌افتد؛ همسر برادرش. شماره‌اش را می‌گیرم و بعد از احوالپرسی‌ای طولانی‌ای، دربارهٔ سمیرا می‌پرسم. به‌اش می‌گویم که تماس گرفته‌ام و کسی جواب نداده است. می‌گوید که شمارهٔ همراهش را هر چند وقت یک‌بار عوض می‌کند و خانوادهٔ همسرش شماره‌های ناآشنا را جواب نمی‌دهند. می‌گوید: «زیاد باهاش در ارتباط نیستم. ماهی یک‌بار یواشکی تلفنی پیدا می‌کند و با مادرش تماس می‌گیرد»!

    می‌پرسم: «چطور شد برگشت؟ او که خیلی روی طلاق مصمم بود.» تعریف می‌کند: «یک روز یکی از همکارانِ همسرش واسطهٔ دیدار او و شوهرش می‌شود. بدون اطلاع خانواده‌اش همسرش را ملاقات می‌کند. با هم حرف می‌زنند و راضی می‌شود برگردد. هنوز نمی‌دانیم شوهرش چه چیزی به‌اش گفته و چطور گولش زده بود!» این را با خنده می‌گوید.

    از شرایط و احوالش می‌پرسم. می‌گوید: «ظاهراً خوب است. خانوادهٔ همسرش خانوادهٔ بدی نیستند؛ اما این عیب بزرگ را دارند که به زن نگاه فرودستی دارند. اهل فلان‌بندر جنوبی‌اند و انگار این رسم‌شان است که زن را به بهانهٔ احتمالِ دخالت، از ارتباط با خانوادهٔ همسرش منع می‌کنند و اجازهٔ فعالیت به‌اش نمی‌دهند» بعد برای نشان دادن عمق فاجعه اضافه می‌کند: «حتی مادر شوهرش هم در مراسمِ تشییعِ پدرش شرکت نداشته».

    می‌گوید: «یکی دو ماه اول که برگشته بود، خیلی خوشحال بود؛ بعد کم‌کم حالتِ افسردگی پیدا کرد. فکری شده بود که سرنوشت‌اش چه می‌شود؛ جایگاهش در جامعه، عاقبتِ نامعلوم ازدواج بعدی و … پدرش خیلی باهاش صحبت کرد که برگردد. به‌اش گفته بود اگر خودش مرد خوبی است و تنها مشکلش با ماست، فکر کن ما اینجا نیستیم، فکر کن مثل زن عمویت که شمال است و سالی یک بار خانواده‌اش را می‌بیند، توی یک شهر دور زندگی می‌کنیم…»

    می‌گفت: «حالا که برگشته، می‌گوید رفتارشان باهام خوب است؛ محترمانه برخورد می‌کنند و تا وقتی حرف از خانواده‌ام نباشد مشکلی نیست. عید هم به‌اش اجازه داده بودند یکی دو ساعت برود منزل پدری‌اش!» با تردید می‌گوید: «خودش که می‌گوید خوب است، حالا یا دارد برای مادرش فیلم بازی می‌کند یا واقعاً شرایطِ کلی‌اش خوب است.»

    می‌پرسم: «بچه که ندارد؟» می‌گوید: «نه؛ خانوادهٔ همسرش گفته‌اند تا وقتی که صداقت‌ات به‌مان ثابت نشود بچه‌دار نمی‌شوی!»

    سرم درد می‌گیرد. چهره‌اش در ذهنم است. یکی از مؤدب‌ترین و خوش‌خلق‌ترین و متین‌ترین بچه‌های کلاس‌ام بود. روی درس‌اش خوب تسلط داشت و به قول راضیه هیچ‌وقت از چیزی شکایت نداشت. از آن چهرهٔ همیشه بشاش، حالا زنی مانده که در چهاردیواریِ ابهام محصور شده است. تک‌دختری که از خانواده و خانواده از او دریغ شده‌اند.

    راه می‌روم و هی می‌پرسم: «چرا؟ آخر چرا؟ این کم‌ترین حق یک انسان است». به صبر و بردباری سمیرا فکر می‌کنم. به زخم دل مادرش. به دل شکستهٔ پدرش…

    نمی‌دانم از خودگذشتگی پدر و مادرش را تحسین کنم یا آن را یک اشتباهِ شماتت‌بار بدانم. نمی‌دانم با این ایثار، به او زندگی بخشیده‌اند یا زندگی را ناخواسته از او گرفته‌اند.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 459 نفر

    .
    باز هم جمع دوستان خوابگاه بود و باز هم بحث از ازدواج. سمانه که از همه‌ی بچه‌ها کوچک‌تر است، همیشه بیشتر حرف از ازدواج می‌زند و تبش داغ‌تر است. دیشب وقتی شنید فاطمه می‌گوید یکی از علت‌های بالا رفتن سن ازدواج، همین تحصیلات دختران است، سریع تأییدش کرد و خودش را مثال زد:

    «واقعا درسته. مثلا من خودم، الان وقتی فکرش رو می‌کنم، می‌بینم خواستگارایی رو که قبل از قبولی ارشد ممکن بود قبول کنم، الان نمی‌تونم بپذیرم. دیدم خیلی عوضش شده.»

    وقتی پرسیدیم دیدت چطوری عوض شده، گفت: «خب، الان فکر می‌کنم اون کسی که می‌خوام باهاش ازدواج کنم، باید لیاقت منو داشته باشه»!

    با شنیدن جمله‌ی آخر، همه‌مان تعجب کردیم. پرسیدم: «یعنی چی؟»

    گفت: «خب بالاخره از نظر سطح علمی و تحصیلات و اینا…»

    گفتم: «یعنی الان ما خیلی شاهکار کردیم که دانشجوی ارشد شدیم؟» و بچه‌ها تأییدم کردند.

    گفت: «خب بالاخره از لحاظ درک و شعور خیلی فرق داره. من خودم از وقتی اومدم اینجا، به خاطر اینکه فضاش بزرگتره و به خاطر منابع علمی‌ش و اینا، خیلی دیدم فرق کرده»!

    گفتم: «من که زیاد دیدم آدم‌های دیپلمه‌ای که درک و شعورشون از تحصیل‌کرده‌ها خیلی بالاتره و برعکسش. تو هم اگر فکر می‌کنی توی این دو ترم دیدت عوض شده، فکر نکن به خاطر دانشگاهه؛ به خاطر زندگی مستقل توی یه شهر بزرگ‌تره و به خاطر بزرگتر شدن خودت.»

    بعد از کمی صحبت، گفت: «اینا درسته، ولی خب آدم خونواده‌ش رو چیکار کنه؟ اونا نمی‌گن چرا با یه لیسانسه ازدواج کردی؟ بالاخره من بین خونواده‌م هستم، تحقیرم نمی‌کنن؟»!

    کاملا مشخص بود که سمانه با خودش توی رودربایستی گیر کرده است. از یک طرف قبول دارد که می‌شود الزاما بین تحصیلات و سطح شعور آدم‌ها ارتباطی نباشد، از طرف دیگر هم گرفتار اعتقادات عرف جامعه شده بود و ازدواج با مردی که تحصیلاتش کمتر از اوست، به نظرش افت کلاس بود و از دست دادن موقعیت‌های احتمالی بهتر!

    باید دید آخرش زور کدام طرف بیشتر می‌چربد و سمانه را به کدام نوع زندگی می‌برد؛ زندگی بر اساس اعتقادات خودش، یا زندگی برپایه‌ی باورهای اطرافیان…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 354 نفر

    .

    دو تا آدم آمده‌اند و دست هم حلقه‌ای کرده‌اند که زیر یک سقف زندگی کنند و خوشی و غم و خواب و خوراک و سختی و راحتی و…، همه چیزشان را با هم یکی کنند. آمده‌اند «با هم» زندگی کنند. بعد هر کدامشان می‌شوند نیمی از پیکری که قرار است نسل بعدش را بسازد.

    مقدس‌ترین حالت این پیکر، همان وقتی است که آن دو تا، بعد از مدتی لق‌لق زدن و اصطکاک و سائیده شدن، دنده‌هایشان توی هم چفت می‌شود و ‌می‌شوند لنگه‌ی هم. حالا بعضی‌ها زود چفت می‌شوند و بعضی‌ها چند سالی گیر و گرفتگی دارند. این لنگه‌ی هم شدن هم، مخصوص زن و مرد است و بین مادر و دختر و پدر و فرزند اتفاق نمی‌افتد.

    لنگه‌ی هم که می‌شوند رضایت و شکایتشان را از آن پیکر بیرون نمی‌برند. همه‌ی جیرجیرهای دردناک آن چفت شدن را بین خودشان نگه می‌دارند؛ وگرنه هر کدام، کلی دایه‌ی مهربان‌تر از مادر پیدا می‌کند که برای بستن صدای جیرجیرشان، دست می‌اندازند و از هم سواشان می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,