.
باز هم جمع دوستان خوابگاه بود و باز هم بحث از ازدواج. سمانه که از همهی بچهها کوچکتر است، همیشه بیشتر حرف از ازدواج میزند و تبش داغتر است. دیشب وقتی شنید فاطمه میگوید یکی از علتهای بالا رفتن سن ازدواج، همین تحصیلات دختران است، سریع تأییدش کرد و خودش را مثال زد:
«واقعا درسته. مثلا من خودم، الان وقتی فکرش رو میکنم، میبینم خواستگارایی رو که قبل از قبولی ارشد ممکن بود قبول کنم، الان نمیتونم بپذیرم. دیدم خیلی عوضش شده.»
وقتی پرسیدیم دیدت چطوری عوض شده، گفت: «خب، الان فکر میکنم اون کسی که میخوام باهاش ازدواج کنم، باید لیاقت منو داشته باشه»!
با شنیدن جملهی آخر، همهمان تعجب کردیم. پرسیدم: «یعنی چی؟»
گفت: «خب بالاخره از نظر سطح علمی و تحصیلات و اینا…»
گفتم: «یعنی الان ما خیلی شاهکار کردیم که دانشجوی ارشد شدیم؟» و بچهها تأییدم کردند.
گفت: «خب بالاخره از لحاظ درک و شعور خیلی فرق داره. من خودم از وقتی اومدم اینجا، به خاطر اینکه فضاش بزرگتره و به خاطر منابع علمیش و اینا، خیلی دیدم فرق کرده»!
گفتم: «من که زیاد دیدم آدمهای دیپلمهای که درک و شعورشون از تحصیلکردهها خیلی بالاتره و برعکسش. تو هم اگر فکر میکنی توی این دو ترم دیدت عوض شده، فکر نکن به خاطر دانشگاهه؛ به خاطر زندگی مستقل توی یه شهر بزرگتره و به خاطر بزرگتر شدن خودت.»
بعد از کمی صحبت، گفت: «اینا درسته، ولی خب آدم خونوادهش رو چیکار کنه؟ اونا نمیگن چرا با یه لیسانسه ازدواج کردی؟ بالاخره من بین خونوادهم هستم، تحقیرم نمیکنن؟»!
کاملا مشخص بود که سمانه با خودش توی رودربایستی گیر کرده است. از یک طرف قبول دارد که میشود الزاما بین تحصیلات و سطح شعور آدمها ارتباطی نباشد، از طرف دیگر هم گرفتار اعتقادات عرف جامعه شده بود و ازدواج با مردی که تحصیلاتش کمتر از اوست، به نظرش افت کلاس بود و از دست دادن موقعیتهای احتمالی بهتر!
باید دید آخرش زور کدام طرف بیشتر میچربد و سمانه را به کدام نوع زندگی میبرد؛ زندگی بر اساس اعتقادات خودش، یا زندگی برپایهی باورهای اطرافیان…
.
دو تا آدم آمدهاند و دست هم حلقهای کردهاند که زیر یک سقف زندگی کنند و خوشی و غم و خواب و خوراک و سختی و راحتی و…، همه چیزشان را با هم یکی کنند. آمدهاند «با هم» زندگی کنند. بعد هر کدامشان میشوند نیمی از پیکری که قرار است نسل بعدش را بسازد.
مقدسترین حالت این پیکر، همان وقتی است که آن دو تا، بعد از مدتی لقلق زدن و اصطکاک و سائیده شدن، دندههایشان توی هم چفت میشود و میشوند لنگهی هم. حالا بعضیها زود چفت میشوند و بعضیها چند سالی گیر و گرفتگی دارند. این لنگهی هم شدن هم، مخصوص زن و مرد است و بین مادر و دختر و پدر و فرزند اتفاق نمیافتد.
لنگهی هم که میشوند رضایت و شکایتشان را از آن پیکر بیرون نمیبرند. همهی جیرجیرهای دردناک آن چفت شدن را بین خودشان نگه میدارند؛ وگرنه هر کدام، کلی دایهی مهربانتر از مادر پیدا میکند که برای بستن صدای جیرجیرشان، دست میاندازند و از هم سواشان میکنند…


(5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)