سال سوم دبیرستان بودم که با خواهرم هممدرسهای شدهایم و پاتوقمان هم دفتر امور تربیتی مدرسه. دهه فجر که میرسید حسابی سرمان شلوغ میشد. یک شعری داشتم که از سال سوم ابتدایی، هر سال دههی فجر آن را به صورت دکلمه اجرا میکردم! آن سالهایی که من و آبجی هممدرسه بودیم، من اجرایش میکردم و سالهایی که هر کدام توی یک مقطعی بودیم، هر دو توی مدرسههایمان اجرایش میکردیم. شعر طولانی و جالبی بود که ایران را به باغ و امام را به باغبان تشبیه کرده بود و وقایای قبل از تبعید امام و زمان تبعید و بعد از آن و نهایتا انقلاب را شرح میداد. هیچوقت هم نه نام نویسندهاش را پیدا کردهام و نه حتی متن کاملش را.
آن سال به اتفاق خواهرم، تصمیم گرفتیم به جای دکلمهی خشک و خالی، همراهش کنیم با حرکات نمادین یک گروه ده نفره. به گمانم طرحش را از برنامهی «اکسیژن» گرفته بودیم. البته به صورت مسالمتآمیز هم با آبجی کنار آمدیم که نصفیاش را من دکلمه کنم و نصفیاش را او. بعد به ذهنمان رسید که یک صوت ملایمی هم همراه دکلمه پخش کنیم تا جذابتر شود. کار صوتش با من بود. یک نوار بوی پیراهن یوسف و یکی هم باران عشق جور کردم و نشستم بهشان گوش دادم و با متن تطبیق دادم که بفهمم کدام قسمت هر صوت برای کدام محتوای شعر مناسبتر است و زمانش به زمان دکلمهی شعر میخورد.
خب آن موقع که هنوز صوت دیجیتال و اینها فراگیر نشده بود، من هم یک نوار خالی گذاشتم و یکییکی هر قسمت را از آن نوارها، به نوار خالی منتقل کردم. بعد هم چند بار چک کردم که زمان پخش هر قسمت، از زمان دکلمهاش کوتاهتر یا بلندتر نباشد و با همین نوار، شروع کردیم به تمرین. چند روز بعدش به آخر نوار، سرود «ایران ایران» را اضافه کردم که هم با محتوای آخر شعر که «پیروزی» بود تناسب داشت و هم یک صوت میانبرنامه بود که فرصت میداد گروه با همان حرکات آرام خودش، سالن را ترک کند و مجری به روی سن بیاید و اعلام برنامهی بعدی کند.
روز اجرا همه آماده بودیم. من و آبجی سرعت دکلمه کردن دستمان آمده بود و بچهها هر کدام زمان اجرای حرکات را با شعر تنظیم کرده بودند. نوار را دادیم پشت پردهایها (!) گذاشتند توی ضبط و وقتش که رسید شروع کردم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که مطابق معمولِ برنامههای مدرسه، میکروفون کنار ضبط صوت قطع شد. ما اجرا را ادامه دادیم و صدای پخش نوار را هم خیلی مختصر از پشت پرده میشنیدیم. همهاش امیدوار بودیم یک لحظهی دیگر میکروفون درست بشود و صوت هم به کارمان اضافه شود. خلاصهاش کنم: «آن خفاشان دون» آمدند امام را بردند و «سرما به جان لالهها انداخت چنگ» و «گلها یکایک بر زمین زانو زدند» و بعدش لالهها به خودشان آمدند و «هر لاله با برگش گلوگاه گیاه هرز را» فشرد و «خشکید آن مهمان پست»؛ اما همچنان از صوت خبری نبود. تا اینکه امام برگشت و آبجی داشت آخرین جملهها را خطاب به امام میگفت: «آمد بهاران با شتاب، بنگر که پا در جای پایت مینهد…» و همهمان پشت سر [قاب عکس ِ ] امام به ترتیب داشتیم از سن خارج میشدیم که صدای نوار درآمد: «ایران ایران ایران، رگبار مسلسلها …»
.
- از گلدختر عزیز به خاطر دعوتم به این موج وبلاگی تشکر میکنم و به رسم همین بازیها، از دوستان زیر برای ادامهی این موج دعوت میکنم:
آقای مهندس سید محمدرضا فخری، پاسخگویی سران سه قوه، سحمر، پرتگاه، عطر سیب، آیه (نویسندهی وبلاگ پر طرفدار چرا من نه؟)، حباب و یک پارچ آب خنک.
- میتوانید همهی پستهای موج وبلاگی نوستالژی دهه فجر را در اینجا ببینید.
- سیستم امتیازدهی را هم تازگیها فعال کردم؛ امیدوارم که درست کار کند.
- متشکرم از دوستانی که در این باره نوشتند: آقای مهندس فخری، حباب، سحمر، آیه، پاسخگویی سران سه قوه.



