میگفت: تعداد معتقدین به حجاب انگشتشمار است. گفتم: اشتباه میکنی. گفت: خیلی کماند. گفتم: خیلی بیشتر از چیزیاند که فکر میکنی… قبول نمیکرد. گفتم: خیلی از همین کسانی که شاید حجابشان کامل نباشد، به حجاب معتقدند؛ سفت و سخت. گفت: نیستند! گفتم: چطور؟ گفت: اگر به حجاب معتقد بودند، خب با حجاب بودند. گفتم: با حجاباند؛ لااقل خودشان اینطور فکر میکنند. گفت: «اگر به حجاب معتقد بودند که باید حجابشان کامل میبود.»
سعی کردم برایش توضیح بدهم که ممکن است تفاوت حجابها ناشی از تفاوت تعریف حجاب باشد، نه عدم اعتقاد به حجاب…
چند ساعت بعد به استدلالش فکر میکردم: «اگر کسی به حجاب معتقد باشد، حجابش کامل است». یعنی اگر کسی حجابش کامل نبود، نتیجه میگیریم که به حجاب اعتقادی ندارد.
با این استدلال -که در اصل هم درست است- تقریباً همهٔ ما بیایمانیم. کلا نسبت به دین و همهٔ مبانی آن. حسابش هم ساده است: «اگر کسی غیبت کند، به قرآن اعتقاد ندارد» یا میشود گفت: «اگر کسی به معاد و حسابرسی معتقد باشد، گناه و خطا نمیکند». میشود هم اینطور گفت: «اگر کسی به خدا معتقد باشد، دست از پا خطا نمیکند». و مفهومش این است: ما که خطا کردهایم… حالا هر نوعش را که میخواهید در نظر بگیرید: دروغ، غیبت، تهمت، استراقسمع، کمفروشی، تقلب، ترک واجبات و …. ما که خطا کردهایم، به خدا اعتقاد نداریم.
توی ذهنم همینها را برایش استدلال میکردم و میگفتم: «من جای تو بودم، هیچوقت چنین حکم کلیای نمیدادم که آخرش جز معدودی، هیچ مسلمانی نماند…»
۱۸ اسفند ۸۹

