غبار به سر و صورت آسمان کشیده شده بود. بیابانی بود به رنگ آسمان و آسمانی به رنگ بیابان. من بودم و هیچکس؛ با افقی که بین زمین و آسمان گم شده بود و خورشیدی که دزدیده شده بود و درختی که خشکیده بود و پرستویی که کوچ کرده بود و آبی که جریان نداشت و ابرهای تیرهای که آسمان را در آغوش گرفته بود و بادی که آزادیاش را به رخ میکشید. همه چیز در حرکتی سرد و بیرمق بود؛ کند و بیهدف.
ناگهان کسی غرید. فریادی بلند. جرئت حرکت از پاهایم ربوده شد. دستهایم پناه گوشهایم شد. نگاهم بیهدف آسمان را میکاوید. و باز تکرار همان فریاد غولآسا. و نوری از پس آن. گویی فریادی بود که تازیانهوار به ابرها میخورد. باد بیرحمانه سیلی میزند. ابرها دیوانهوار به حرکت درآمدند.
و فریادی دیگر… و قطرهای که گونهام را بوسید؛ اشکِ آسمان. آسمان چه دلنازک شده بود! فریاد، دلش را شکسته بود. و باز قطرهای دیگر… بغض آسمان ترکیده بود و آشکارا هایهای گریه میکرد. او میگریست و همه میخندیدند! من، و زمین ِ گلابپاشی شده که بوی خاکش را هدیه میکرد. و بیابانی که دیگر نبود. و درختی که مستانه سبز شده بود. و پرستوی مهاجری که دایرهوار میرقصید. و کودکی که چترش را بسته بود. و رودی که مغرورانه از پای جنگل میگذشت. و گلی که دخترک نوازش میکرد. و عشقی که مرد، سخاوتمندانه به همسرش هدیه میکرد. و گنجشکی که روی درخت، بیقرار میخواند. و بارانی که میبارید. حتی فریاد هم میخندید.
آسمان گریه میکرد و همه میخندیدند… خوشحالی زمین اما مستش کرد. او هم خندید. اینبار آسمان از شوقِ شادیِ زمین میبارید…
این هم یکی از همان نوشتههای چند سال پیشام بود که منتشر نشده بود.

