نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ بیست و یکم
نگارهٔ شانزدهم
نگارهٔ اول
نگارهٔ سی و نهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 552 نفر

    ¤ روز اول اردو، نم‌نم باران دوکوهه، می‌شود تفأل نیک سفرمان.

    ¤ شب اول می‌رویم پادگان محمودوند؛ زیارت ۳۰ شهید شکلات‌پیچ شده!

    ¤ دو سه تا از گل‌دخترها، روبنده زده بودند. اروند که می‌رویم، دو تا بستنی می‌گیرم و یکی‌شان را مجبور می‌کنم با روبنده، بستنی‌اش را بخورد. (پیش‌کسوتان اینترنتی، احتمالا ماجرای روبنده و نقاب را به‌خاطر دارند!)

    یک چیزی شبیه این:

    روبنده

    ¤ به دنبال مباحث استادشان، بحث از کلیشه‌شکنی می‌کردند. نمونه‌اش هم شده بود بسته‌های نخودچی و کشمش!

    ¤ «بلوتوث‌هاتون رو روشن کنید؛ بلوتوث امروز رو بگیرید».

    روزی یک بلوتوث، یک برنامه‌ی سبک جاوا؛ توضیحاتی درباره‌ی مناطقی که در آن روز بازدید می‌شود. این یکی دیگر سمبل کلیشه‌شکنی بود!

    ¤ مُصر شده بود که برود گردان تخریب. آن هم تنهایی. در آن دل شب. توی آن بر بیابان. وقتی دیدند نمی‌شود برش گرداند، شهیده را همراهش می‌کنند. من هم می‌شوم همراه شهیده و پشت سر برادران راهی گردان می‌شویم.

    ¤ رزم شبانه‌ی میش‌داغ امتحان خوبی بود. میان رزم، زیاد صدای گریه می‌شنیدم؛ آخرش هم نفهمیدم این گریه‌ها از سر ترس بود یا وحشت!

    ¤ رزم شب هنوز شروع نشده که یکی توی صف اول، با اولین شلیک پس می‌افتد! حمیده اما با شجاعت تمام، می‌گوید: «من می‌ترسم!» و برمی‌گردد به خواب‌گاه؛ آخر فقط ۱۱ سال دارد.

    ¤ در شرهانی یکی معرکه گرفت! هدفش خوب بود، روشش ولی، کم اثر بود… کمی هم خنده‌دار!

    ¤ هر روز با یک نشریه‌ی روزانه: بین راهی. مطالب بین راهی، ما را آماده‌ی بازدید از هر منطقه می‌کند. مختصر بود و مفید.

    ¤ توی اتوبوس، اجازه نمی‌دهند برای یک لحظه، معده‌هایمان استراحت کند!

    ¤ در ِ اتوبوس باز بود. عکس «عماد مغنیه» را می‌چسبانیم روی در؛ طوری‌که وقتی در بسته می‌شود، روی عکس به طرف داخل باشد. در اتوبوس که بسته می‌شود، تازه می‌فهمیم محاسبه‌مان اشتباه بوده؛ عکس چسبیده پشت در. اتوبوس که سرعت می‌گیرد، باد می‌افتد پشت عکس و کمی بعد، عماد مغنیه به پرواز در می‌آید.

    ¤¤¤ عکس‌های اردو را می‌توانید اینجا ببینید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬نوستالژی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 162 نفر


    ¤ تقریبا یک دفعه‌ای جور می‌شود و می‌روم جنوب. اردوی از بلاگ تا پلاک ۲. اردو زیاد رفته‌ام، اما این یکی تقریبا از هر نظر عالی بود.

    ¤ دو سه بار دست به قلم می‌شوم برای توصیف اردو… راضی‌ام نمی‌کند. به وبلاگ دوستان سر می‌زنم، آن‌ها هم چیز زیادی از اردو ننوشته‌اند. انگار تمام حرف‌هایمان را همان‌جا جاگذاشته‌ایم.

    ¤ دوکوهه، شرهانی، فتح المبین، میشداغ، اروند، طلاییه، شلمچه، فکه، چزابه، دهلاویه، هویزه و … جاهایی‌اند که بازدید کرده‌ایم. شاید دوکوهه مسبب اصلی سفرم بود. سفر نیز از دوکوهه شروع می‌شود و با دوکوهه به پایان می‌رسد. شب آخر، چند نفری، راهی گردان تخریب می‌شویم. ناخواسته بود کاملا… و آن‌جا، در دل تاریکی و سکوت شب، فقط یک چیز را طلب می‌کنم.

    ¤ هم‌سفرم روز آخر اردو، به کربلا می‌رود. امسال به خیلی‌ها التماس دعا گفتم که راهی کربلا بودند؛ اما روزى ِ ما نمی‌شود انگار. شاید علتش را پیدا کرده باشم؛ همان که در گردان تخریب، از شهدا خواستمش…

    ¤ به شیراز که برمی‌گردم، همه جا سوت و کور است. دوستان همگی راهی مشهد شده‌اند تا مثل هر سال، روبروی گنبد طلایی‌اش یا مقلب القلوب بخوانند؛ و من، از مشهدی‌ها هم جا مانده‌ام.

    ¤ لحظه‌ی سال تحویل، دلم گرفته است؛ خیلی زیاد. دلم با امام رضا(ع) است یا جای دیگر، نمی‌دانم!

    ¤ سال‌هاست که دیگر برای نوروز و عید و تعطیلی و خرید و … ذوق و شوقی ندارم. همه گم‌شده‌ای داریم و دارد باورم می‌شود که همه‌مان در این هیاهو و این شلوغی‌ها و حیرانی، در پی آنیم…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , , ,