۱- «امریکا: کرهی شمالی اگر میخواهد از فهرست حامیان تروریسم حذفش کنیم، باید شروط جدید را بپذیرد!»
چهقدر بعضی وقتها از بازیهای سیاسی خندهام میگیرد. این یکی آن را تحقیر میکند و آن یکی این را تهدید… یادم میافتد به بازیهای بچگیهایمان. هشت، نه ساله بودم شاید… وقتی میخواستم سر خواهرم را شیره بمالم تا کاری برایم انجام دهد؛ به تقلید از بزرگترها که به ما بچهترها میگفتند: «من که فلان کار رو برات کردم؛ تو برام این کار رو نمیکنی؟!» خودم را مهربان نشان میدادم و میگفتم: «تو که فلان کار را برایم کردیییییی، این یکی رو برام انجام نمیدی؟!» خواهر بیچاره هم گمان میکرد این یعنی اوج مهربانی و فیالفور اطاعت میکرد! ![]()
۲- گاهی از مسائلی ناراحت میشویم که بزرگترها برایشان خندهدار است. بزرگتر که میشویم معنی خندههایشان را بیشتر میفهمیم.
۳- گاهی بزرگترها به ما میخندند و گاهی هم ما به بزرگترها! آنها به افق دید ما و ما به پیچیدگیهای ساختگی زندگیشان.
۴- دیروز از سر بیحوصلگی دفتر خاطرات سالهای پیش را ورق میزدم. به نظرم جذاب آمد. شروع کردم به خواندن… تغییرات روحی و اخلاقی را خوب میشود با مرور خاطرات سنجید. از آن مهمتر، روشن شدن حکمت بعضی ناخوشیها و اتفاقات به ظاهر ناگوار آن زمان بود… و من چهقدر کم طاقت بودم!
۵- خدا مهربان است. امتحانات خدا نمره منفی ندارد؛ در عوض تا دلت بخواهد نمرهی مثبت میدهد. غلط بزنی یک نمره کسر میشود؛ درست بزنی ۱۰ تا مثبت میگیری:
من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزی الا مثلها
.:: هرکس نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش میگیرد و هر کس کار بدی بیاورد جز به همان مقدار، کیفر نمیشود (انعام/۱۶۰) ::.
***
پینوشت: همهشان به هم ربط دارند!

