نگارهٔ چهل و پنجم
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ بیست و یکم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 269 نفر

    .
    این که در سفر کربلا تنها بودم، برای هم‌سفری‌ها و بعضی دوستان سؤال شده بود که چطور جرئت کردی تنها بروی عراق، یا خانواده‌ات چطور اجازه داده‌اند که تو تنهایی سفر کنی و از این دست سؤالات.

    از نظر خودم هم‌سفرشدن با یک کاروان، به معنی تنها سفر کردن نیست. ضمنا بدون همراه زیارت‌رفتن یک‌سری مزایا دارد که در سفرهای دو-سه‌نفری و بیشتر وجود ندارد. همین که آدم وقتش، و برنامه‌هایش دست خودش هست و دلش، کم چیزی نیست. از این‌ها گذشته گاهی شرایط سفر خانوادگی مهیا نمی‌شود، آدم باید تا کی بنشیند تا این شرایط مهیا شود؟ آن هم آدمی که از لحظه‌ی بعدش خبر ندارد و اصلا نمی‌داند آن روز موعود زنده است یا نه. اصلا اگر مقدر باشد اتفاقی بیفتد می‌افتد، چه تنها باشم و چه نباشم!

    اما نظر مادر و پدرم این است که «وقتی قسمتت شده و طلبیده شده‌ای، حتما خودشان هم هوایت را دارند. سپردیمت به خودشان.»

    اما انگار هیج‌کدام از این‌ها برای بعضی دوستان قابل هضم و قابل قبول نیست. هنوز توی فکر آن «اما»یی هستم که آن روز سرکلاس شنیدم. وقتی استاد بعد از سؤال از کربلا و آب‌وهوایش(!)، پرسید با کی رفته بودید و جواب شنید: «تنها»، تعجب کرد و گفت: «چطور؟!». برایش صحبت‌های مادر را نقل کردم که سپردیم دست خودشان و دیگر نگرانی نداشتیم و از این حرف‌ها. استاد گفت: «این‌ها درست؛ اما بالاخره یک کشور دیگر است و ...». «اما» را که گفت، تقریبا بقیه‌ی صحبت‌هایش را نشنیدم. هنوز مانده‌ام که اگر «این‌ها درست» است؛ آن «اما»ی بعدش مال چیست؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,