پست‌های برچسب‌گذاری شده با تنهایی

آنم آرزوست

۰۳ دی ۱۳۸۸

بعضی وقت‌ها به حال هم‌اتاقی‌هایم خیلی غبطه می‌خورم. زندگی‌شان روی‌هم‌رفته آرام است و عمده‌ی دغدغه‌شان درس و تحقیق و پایان‌نامه است. بیشتر از من درس می‌خوانند، کتابخانه می‌روند، می‌خوابند، دور هم جمع می‌شوند و حرف می‌زنند. گاهی تلویزیون نگاه می‌کنند، می‌روند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشب‌شان می‌رسند… شب [...]

» ادامه...

جایی دور از دسترس

۱۴ تیر ۱۳۸۸

. با خودش فکر می‌کند… وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا هم باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی. با خودش می‌گوید… تو می‌توانی بروی. حتی [...]

» ادامه...

این نیز بگذرد…

۰۲ تیر ۱۳۸۸

. . از دست دادن آدم‌ها خیلی سخت است. همیشه این‌طور نیست که آدم‌ها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست می‌دهد که هستند؛ وجود دارند؛ ولی از دست رفته‌اند. گاهی با قطع رابطه‌شان از دست می‌روند، گاهی با کاری که انجام می‌دهند، گاهی حتی با بودنشان… . این روزها احساس [...]

» ادامه...

غربت

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

. زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند. با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید [...]

» ادامه...

مرد باش

۱۲ فروردین ۱۳۸۸

. از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی…

» ادامه...

© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسی‌سازی مهران | قدرت‌گرفته از وردپرس