نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ شانزدهم
نگارهٔ سی و یکم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 378 نفر

    از فکه برمی‌گشتیم. حاج حسین یکتا برایمان حرف می‌زد. ساده. حرف‌هایی که این سال‌ها دیگر از مُد افتاده بود. حرف‌های کهنه‌ی نابی که راحت هضم می‌شد. به دل می‌نشست. بچه‌ها آرام شده بودند. آرام و بی‌قرار!

    بعد از صحبت‌ها، چند دقیقه‌ای فرصت تفکر بود و نجوا. نجوا با شهدا و سید شهدا…

    آخرین شب سفر بود. پادگان میشداغ. صحبت قرعه‌کشی کربلا شده بود. کتابچه‌ای که یک صفحه‌ی آن فرم مخصوص شرکت در قرعه‌کشی بود، قبلا در اتوبوس‌ها توزیع شده بود.

    فرم را پر کرده بودیم. قبل از پیاده شدن، برگه‌اش را جدا کردم. باید جایی دم دست می‌گذاشتمش. قرآن جیبی‌ام را برداشتم. برگه را لای قرآن گذاشتم. قرآن را دو سال پیش از نجف گرفته بودم.

    وسایل را گذاشتیم در محل اسکان و راهی حسینیه شدیم. برای نماز و شام. بعد از نماز بساط قرعه‌کشی به راه شد. فرم مشخصات را  جاگذاشته بودم. با دو رفتم قرآن را از محل اسکان بیاورم. دم در، یکی از خدام خواهر مانعم شد. گفت الان وقت شام است. بعد از شام می‌توانید بروید اسکان. گفتم فرم قرعه‌کشی را جا گذاشته‌ام. گفت دیگر دیر شده است. فرم‌ها را جمع کرده‌ایم و داده‌ایم به آقایان. بعد گفت خودشان همه‌ی اسامی را دارند.

    دلم آرام نگرفت. لحظه‌ای تأمل کردم. خوش نداشتم خواهش و التماس کنم. خستگی خدام خوشرو و خوش‌برخورد را درک می‌کردم. برایش دردسر می‌شدم شاید.

    با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتم. نشستم پیش نفیسه. گفتم نگذاشتند بروم. حاج حسین آمد. یکهو دلم لرزید. مضطرب و مستأصل به نفیسه نگاه کردم. از من بیشتر اضطراب داشت. گفت روی یک برگه اسمت را بنویس و نام کاروان را. بده بهشان.

    گفتم فکر نمی‌کنم قبول کنند. با دست‌پاچگی و به سرعت، از دور و بری‌هایش برگه‌ای گرفت و خودکاری. داد دستم. گفت تو حالا بنویس!

    نگاهش کردم. دستم لرزش داشت. اسمم را نوشتم و نام کاروان را. دادم دست نفیسه. بلند شد رفت جلو و داد به آقایانی که داشتند فرم‌ها را دسته‌بندی می‌کردند. یکی‌شان فرم را گرفت و نگاهی به آن یکی انداخت. چیزی گفت. نه معنی نگاهش را فهمیدم و نه کلامش را. کاغذ را گذاشت میان دسته‌ای از فرم‌ها.

    بعد معلوم شد که اسامی همه را از مسئولین کاروان‌ها گرفته‌اند تا همه در قرعه‌کشی سهیم باشند و اسم کسی جا نماند.

    چند سال بود شاهد مراسم این قرعه‌کشی بودم. التهابش زیاد بود. از هر کاروان نام یکی را به قرعه بیرون می‌آوردند. بعد، از بین آن‌ها باز قرعه‌کشی می‌کردند و یکی را انتخاب می‌کردند برای اهدای کمک هزینه‌ی سفر به کربلا.

    قرعه‌کشی شروع شد. یکی یکی اسامی اعلام می‌شد. وسط قرعه‌کشی حاج حسین اعلام کرد چون امشب شب آخر میشداغ است و شما آخرین گروهی هستید که آمده‌اید جنوب، و به خاطر اینکه امسال آقا آمدند فتح‌المبین و همه‌مان را خوشحال کردند، به جای اینکه یک نفر را بفرستیم کربلا، از هر کاروان یکی را می‌فرستیم.

    همه خوشحال شدیم. شانس رفتن بیشتر شده بود. حدود ۱۵ کاروان بودیم. حاج حسین بقیه‌ی اسامی را خواند. یک لحظه اسم خودم را از زبانش شنیدم. بُهتم زد.

    بچه‌های دور و برم با خوشحالی فریاد زدند. به نفیسه نگاه کردم. انگار اسم خودش درآمده باشد؛ بغلم کرد. بچه‌ها یکی یکی آمدند تبریک گفتند، روبوسی کردند و هنوز سفر نرفته التماس دعا گفتند…

    اوایل اردیبهشت، راهیان نور کمک هزینه را به حسابم واریز کرده بود. دوازدهم بود که فهمیدم. زنگ زدم به پدر. گفتم ثبت‌نامم کنید. گفت برای چه تاریخی؟ گفتم اگر پاییز بشود بهتر است؛ هوا ملایم‌تر است. بعد انگار تردید کرده باشم، گفتم حالا ببینید برای کی می‌شود. هر چه قسمت باشد.

    چند دقیقه بعد با خواهرم در چت صحبت می‌کردم. پرسید برای میلاد حضرت زهرا (س) می‌خواهی بروی کربلا؟ پرسیدم میلاد کی است؟ گفت ۱۳ خرداد. حرکتشان یازدهم است. اواخر روز میلاد احتمالا می‌رسید به نجف.

    در ذهنم گذشت روز میلادِ بانو در حرم علی(ع)؟ گفتم آره. خوب است. اسمم را بنویسید. خندید و گفت نوشته‌ایم. پدر تلفنی جا رزرو کرده است.

    مست شده بودم. شاید هم گیج. حتی به اندازه‌ی یک چله گرفتن هم وقت نداشتم. فقط خودم می‌دانستم آن قرعه‌کشی و این تاریخ سفر چه معنایی دارد. دعا می‌کردم که در ساعات روز میلاد، به نجف برسیم.

    حالا معلوم شده است تاریخ حرکت دهم است و کاروان یک روز قبل از میلاد به نجف می‌رسد، ان‌شاءالله. دلم دارد پر می‌زند برای مسجد کوفه و بین‌الحرمین…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, فروردین ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 383 نفر

    از شب قبلش گفته بودند که فردا صبح یک برنامه‌ی ویژه داریم؛ ولی نگفته بودند چه برنامه‌ای. هر چند اغلب بچه‌ها از روزی که یک چیزهایی راجع به سفر رهبری به جنوب شنیده بودند، حدس می‌زدند برنامه چیست.

    شب، قبل از پیاده شدن از اتوبوس، درباره‌ی برنامه‌ی فردا که دیدار با رهبری بود چیزهایی گفتند و توصیه کردند که زودتر بخوابیم و صبح ساعت چهار و نیم بیدار باشیم به قصد حرکت.

    صبح از معراج شهدای محمودوند حرکت کردیم به سمت فتح المبین. برخلاف تصور ما، دیدار عمومی بود! ساعت هشت و نیم فتح المبین بودیم. زود رسیده بودیم. پارکینگ خلوت بود. گفتند غیر از لباس‌های تن‌تان، چیزی همراه خودتان نیاورید!

    از دو مرحله بازرسی دقیق -که بگویی نگویی، از شدت دقت زیاد، صدای بچه‌ها را درآورده بود- گذشتیم. چند ردیف جلو پر شده بود، اما هنوز نزدیک جایگاه جای خالی بود. مکان نشستن را جوری تنظیم کردیم که بدون مزاحمت یک جفت بلندگوی نزدیکمان، آقا را خوب ببینیم. زمین، سنگلاخی بود و کمی اذیت می‌کرد.

    گه‌گاه شعارهای پراکنده‌ای داده می‌شد. روحانی‌ای در قسمت آقایان، بدون بلندگو مشغول صحبت شد. می‌گفتند آقای ذوالنور است که شب قبلش هم در شلمچه سخنرانی کرده بود. صدایش خیلی مبهم به ما می‌رسید. همین‌قدر فهمیدم که حماسی و پر شور، درباره‌ی ولایت‌مداری و درایت و بصیرت آقا می‌گفت.

    خانم انتظامات نزدیک به ما، می‌گفت آقا ساعت ده و نیم می‌آیند. تا آن موقع هنوز خیلی مانده بود. آسمان نیمه‌ابری بالای سرمان، شروع کرده بود به نم‌نم باریدن. خانم‌ها روی تکه‌های کاغذ، برای آقا نامه می‌نوشتند و می‌دادند به انتظامات‌ها.

    اردیبهشت دو سال پیش که آقا آمده بودند شیراز، هم در استادیوم حافظیه و هم در دیدارشان با طلاب و دیدارشان با دانشجویان شرکت داشتم. سابقه‌ی انتظار طولانی برای دیدن آقا را از قبل داشتم. اما در دیدارشان با طلاب و دانشجوها، یادم هست که هیئت عکاس و فیلم‌بردار، حدودا یک ربع-بیست دقیقه قبل از آقا می‌آمدند و در جایگاهشان قرار می‌گرفتند. یعنی یک جورهایی جاگیر شدن عکاس‌ها را نشانه‌ی آمدن آقا می‌دانستم.

    اما این بار، ساعت از ده و نیم گذشت، شعارها داده شد، نم‌نم باران تمام شد، ابرها کنار رفت، عکاسان و فیلم‌بردارها آمدند، قرآن تلاوت شد و خبری از آقا نشد.

    بعد از قرآن میکروفون را دادند دست یک «سردار» که بیست دقیقه درباره‌ی منطقه‌ی عملیاتی فتح المبین صحبت کند. هوا گرم شده بود و چند ساعت انتظار، خسته‌مان کرده بود. بیست دقیقه هم گذشت و سردار با اعلام اینکه «هنوز کسی بهم تذکر نداده، پس بازم وقت دارم» صحبت‌هایش را ادامه داد و آه از نهاد همه بلند کرد. حتی فیلم‌بردارها هم از این انتظار طولانی و گرمای زیاد، کلافه شده بودند.

    از یازده گذشته بود که کسی پشت میکروفون شروع کرد به شعار دادن و ما تکرار می‌کردیم تا مثلا هماهنگ شویم برای لحظه‌ی ورود. تجربه‌ی دیدارهای قبلی ولی، از این حکایت داشت که این کارها سود چندانی ندارد. لحظه‌ی ورود آقا این‌قدر جمعیت به وجد می‌آید و شور می‌افتد توی جمع، که هر کس برای خودش چیزی می‌گوید؛ از شعار و قربان صدقه گرفته تا هق‌هق گریه‌ی خوشحالی و فریادهای «وای خفه شدم» و «هُل ندهید»!

    وسط شعار دادن بود که صدای هلی‌کوپتر توجه همه را جلب کرد. چهار هلی‌کوپتر از سمت راست به طرف‌مان می‌آمد. انگار آقا تازه آمده بودند. فاصله‌ی هلی‌کوپتر سوم و چهارم کمی بیشتر بود. یک دسته پرنده -که احتمالا کبوتر بودند- دنبال هلی‌کوپتر دوم پرواز می‌کرد. هلی‌کوپترها، نمی‌دانم همه‌شان یا بعضی‌شان، دورتر از ما به زمین نشستند.

    جمعیت بلند شده بود و دیگر نمی نشست. جایگاه از بین این جمعیت درست دیده نمی‌شد. قدِ بلند هم نداشتیم که این جور وقت‌ها غمی نداشته باشیم!

    بعد از چند ساعت انتظار، آقا بالاخره آمدند. بعد از سه چهار سال، آمده بودند بازدید از مناطق. از بین جمعیت شور گرفته‌ای که سر از پا نمی‌شناخت، برای یکی دو لحظه، چهره‌ی نورانی آقا را دیدم. همهمه‌ی بدی شده بود. همه به جلو آمده بودند و فشار زیاد شده بود. با موج جمعیت چپ و راست می‌شدیم. امکان نشستن نبود. بعد از مدتی مقاومت، به عقب برگشتیم تا اقلا از دور، آقا را ببینیم و بتوانیم صحبت‌هایشان را بشنویم.

    به خاطر جای خوبی که از دست داده بودم، دلم سوخت! گرما کلافه کننده بود. به سختی از فشار جمعیت خارج شدیم. جایی پیدا کردیم که هر چند دورتر بود به جایگاه، اما می‌شد آقا را دید و به حرف‌هایشان گوش داد. وسط صحبت‌ها، هلی‌کوپتری درست پشت جایگاه آقا، به زمین نشست.

    آقا در صحبت بیست دقیقه‌ای‌شان، از راهیان نور تشکر کردند، روی ایمان رزمندگان تأکید کردند و نوید آینده‌ی درخشانی برای ایران دادند. مثل همیشه صحبت‌هایشان احساس شور و نشاط و امید زیادی در جمع پراکنده بود.

    بعد از سخنرانی، جمعیت به سمت اتوبوس‌ها حرکت کرد. پارکینگ جای سوزن انداختن نداشت. قرار شد ما برای ناهار و نماز همانجا بمانیم تا جاده‌ها خلوت بشوند. یک ساعت بعد به سمت یادمان که رفتیم، نگاهم به جای خالی آقا افتاد. چقدر شب قبلش فکر کرده بودیم که اگر دیدار خصوصی باشد، به آقا چه بگوییم!
    .

    پی‌نوشت:

    ۱- این سفر هدیه‌ی حاج حسین یکتا به فعالان سایبری بود که در همایش هشت ماه نبرد سایبری که در تهران برگزار شده بود، قولش را داده بودند.

    ۲- سخنرانی رهبر معظم انقلاب در این دیدار را بشنوید.
    ۳- قسمت کوتاهی از این یادداشت در سایت خامنه‌ای دات آی‌آر کار شد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 341 نفر

    .
    آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه می‌اندازی؛ آدم‌ها نمی‌آیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! می‌آیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیره‌ی شهدا مأنوس بشوند. توی سیره‌ی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟

    وقتی عمل‌مان با حرفمان یکی نباشد، حرف می‌شود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 48 نفر

    انگشتانم
    رمل‌های فکه را آرام آرام لمس می‌کنند؛
    و من،
    برای چندمین بار،
    به ارتباط ناگسستنی میان خاک و افلاک می‌اندیشم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬دستینه
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, فروردین ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 494 نفر

    ¤ روز اول اردو، نم‌نم باران دوکوهه، می‌شود تفأل نیک سفرمان.

    ¤ شب اول می‌رویم پادگان محمودوند؛ زیارت ۳۰ شهید شکلات‌پیچ شده!

    ¤ دو سه تا از گل‌دخترها، روبنده زده بودند. اروند که می‌رویم، دو تا بستنی می‌گیرم و یکی‌شان را مجبور می‌کنم با روبنده، بستنی‌اش را بخورد. (پیش‌کسوتان اینترنتی، احتمالا ماجرای روبنده و نقاب را به‌خاطر دارند!)

    یک چیزی شبیه این:

    روبنده

    ¤ به دنبال مباحث استادشان، بحث از کلیشه‌شکنی می‌کردند. نمونه‌اش هم شده بود بسته‌های نخودچی و کشمش!

    ¤ «بلوتوث‌هاتون رو روشن کنید؛ بلوتوث امروز رو بگیرید».

    روزی یک بلوتوث، یک برنامه‌ی سبک جاوا؛ توضیحاتی درباره‌ی مناطقی که در آن روز بازدید می‌شود. این یکی دیگر سمبل کلیشه‌شکنی بود!

    ¤ مُصر شده بود که برود گردان تخریب. آن هم تنهایی. در آن دل شب. توی آن بر بیابان. وقتی دیدند نمی‌شود برش گرداند، شهیده را همراهش می‌کنند. من هم می‌شوم همراه شهیده و پشت سر برادران راهی گردان می‌شویم.

    ¤ رزم شبانه‌ی میش‌داغ امتحان خوبی بود. میان رزم، زیاد صدای گریه می‌شنیدم؛ آخرش هم نفهمیدم این گریه‌ها از سر ترس بود یا وحشت!

    ¤ رزم شب هنوز شروع نشده که یکی توی صف اول، با اولین شلیک پس می‌افتد! حمیده اما با شجاعت تمام، می‌گوید: «من می‌ترسم!» و برمی‌گردد به خواب‌گاه؛ آخر فقط ۱۱ سال دارد.

    ¤ در شرهانی یکی معرکه گرفت! هدفش خوب بود، روشش ولی، کم اثر بود… کمی هم خنده‌دار!

    ¤ هر روز با یک نشریه‌ی روزانه: بین راهی. مطالب بین راهی، ما را آماده‌ی بازدید از هر منطقه می‌کند. مختصر بود و مفید.

    ¤ توی اتوبوس، اجازه نمی‌دهند برای یک لحظه، معده‌هایمان استراحت کند!

    ¤ در ِ اتوبوس باز بود. عکس «عماد مغنیه» را می‌چسبانیم روی در؛ طوری‌که وقتی در بسته می‌شود، روی عکس به طرف داخل باشد. در اتوبوس که بسته می‌شود، تازه می‌فهمیم محاسبه‌مان اشتباه بوده؛ عکس چسبیده پشت در. اتوبوس که سرعت می‌گیرد، باد می‌افتد پشت عکس و کمی بعد، عماد مغنیه به پرواز در می‌آید.

    ¤¤¤ عکس‌های اردو را می‌توانید اینجا ببینید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬نوستالژی
    برچسب ها: , , ,