۶۰ ثانیه فرصت دارم و در همان لحظهی اول میدانم که با «ارمیا» همراه خواهم شد…
از اینجا کنده میشوم و پشت سر ارمی، توی جنگلهای شمال راه میافتم و به زمین پر از برگ و شاخههای خشکیدهی آن چشم میدوزم و به تمام ۸۸ فکر میکنم.
شبهای نمناک و سرمای استخوانسوز جنگل را در سکوت الهی ارمی تجربه میکنم و آشفتگی هفت سال گذشته را در انبوه برگها و شاخههای به هم پیچیدهی درختان گم میکنم.
هر روز دست و رویم را در آب سرد و زلال چشمه میشویم و پشت سر ارمی به نماز میایستم؛…
.
- دو سه روز است دارم با ارمیا توی جنگلهای شمال قدم میزنم؛ اما از آن، همین چند خط ِ ناتمام، در قالب کلمات گنجید.
- این را به دعوت خانهی کتاب اشا و جناب دودینگهاوس نوشتم.
- ارمیا نام شخص اول رمانی است با همین نام از رضا امیرخانی.


