نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ چهلم
نگارهٔ چهل و نهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 111 نفر

    این روزها هی تند و تند می‌گذرند و اصلا به این فکر نمی‌کنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام می‌شود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمی‌دارد.

    زندگی‌ام به طرز مسخره‌آمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچه‌های خوب و منظم، همه‌ی کلاس‌هایم را شرکت می‌کنم، همه‌ی جلساتم را درست سر وقت حاضر می‌شوم. برنامه‌ی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بی‌اینکه در درونم ذره‌ای از این آرامش ظاهری روتین‌وار پیدا بشود. بی‌اینکه چیزی از کلاس‌ها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار می‌بینم. من‌ام و خودم و فکرهایی که می‌روند و می‌آیند.

    این روزها از آن وقت‌هایی است که دلم می‌خواهد همه چیز را همان‌طوری که هست بگذارم و بی‌خبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همه‌ی این جاهایی که تا به حال بوده‌ام فرق دارد. یک جایی که هیچ‌چیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گم‌گور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,