این روزها هی تند و تند میگذرند و اصلا به این فکر نمیکنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام میشود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمیدارد.
زندگیام به طرز مسخرهآمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچههای خوب و منظم، همهی کلاسهایم را شرکت میکنم، همهی جلساتم را درست سر وقت حاضر میشوم. برنامهی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بیاینکه در درونم ذرهای از این آرامش ظاهری روتینوار پیدا بشود. بیاینکه چیزی از کلاسها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار میبینم. منام و خودم و فکرهایی که میروند و میآیند.
این روزها از آن وقتهایی است که دلم میخواهد همه چیز را همانطوری که هست بگذارم و بیخبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همهی این جاهایی که تا به حال بودهام فرق دارد. یک جایی که هیچچیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گمگور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!

