نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ شانزدهم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ پنجاه و هفتم
نگارهٔ یازدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 223 نفر

    .
    زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند.

    با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید که همه‌ی خنده‌ها و صداها، یک دفعه خاموش می‌شود و هر کس توی خودش فرو می‌رود. بعد می‌بینی با اینکه همه دور یک سفره‌ی غذا نشسته‌اند و دارند با هم ناهار می‌خورند، یک کلمه حرف بین‌شان رد و بدل نمی‌شود. همه در کنار هم‌اند و همه تنها هستند. و تو خوب می‌دانی که به چه چیز فکر می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 251 نفر

    .
    هر چه به این فکر می‌کنم که لهجه‌ها و گویش‌ها چه ارتباطی به تُن صداها دارند، عقلم به جایی قد نمی‌دهد. اما می‌دانم که یک ارتباطی بین این‌ها هست.

    توی خوابگاه، از شهرهای مختلف دانشجو داریم؛ مشهد، ایلام، کرمانشاه، خرم‌آباد، کرمان، اصفهان و شیراز (بخوانید استان فارسی)، آذربایجان، تهران و ورامین و… . بعضی از بچه‌ها تن صدای خیلی بالایی دارند. اوایل برای فرار از تن‌های بالا، فقط به فکر چاره بودم؛ در اتاق را می‌بستم، تمرکز می‌کردم، خودخوری می‌کردم… . یک مدت بعد، علاوه بر همه‌ی این‌ها دقت هم می‌کردم! برایم جالب بود که تن صداها با توجه به گویش‌ها تغییر می‌کرد و آن‌هایی که هم‌شهری بودند، تن صدای نزدیک به هم داشتند. جالب اینجا است که مثلا آذری‌ها تن صدایشان، وقتی که فارسی حرف می‌زنند، با زمانی که ترکی صحبت می‌کنند فرق دارد.
    از بین همه‌ی این‌ها، تن صدای مشهدی‌ها و با فاصله‌ی کمی کردها و خرم‌آبادی‌ها بالاتر است. بعدش ورامینی‌ها ‌و  بعد آذری‌ها هستند. ایلام و اصفهان و کرمان تن صدای متوسطی دارند و شیرازی‌ها بسیار آرام صحبت می‌کنند. (بنابراین مزاحمتشان هم برای بقیه کمتر است!) ;;)
    و خدا صبر بدهد به من ِ شیرازی، وقتی که در حال خواندن یا نوشتن هستم و دوست مشهدی‌ام شروع به صحبت می‌کند. آن‌وقت است که صدایش می‌شود پتکی که هی می‌رود بالا و می‌آید پایین و می‌خورد بر فرق سر من! و البته خدا صبر مضاعفم بدهد وقتی که سرخوش است و با ورامینی‌ها و خرم‌آبادی‌ها گرم می‌گیرد و بگوبخندشان به راه است!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, آبان ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 267 نفر

    .
    - حدود ۲۰ روز از کوچم به شهر مذهبی قم می‌گذرد؛ بیست روز پر فراز و نشیب و پرکار.
    همیشه مترصد فرصتی بودم برای تجربه‌ی یک زندگی مستقل در یک شهر دیگر! شاید عجیب باشد؛ اما دوست داشتم مای‌سلفم را چلنج کنم! (Challenge my self)
    و حالا این اتفاق افتاده است و در حال چلنج‌ام. اعتراف می‌کنم که حل کردن مشکلات به تنهایی کار سختی است؛ هرچند غیرممکن نیست.

    - خیلی زودتر از آنچه که فکر می‌کردم، توانستم با شرایط جدید خودم را وفق بدهم، یا بهتر است بگویم لطف خدا شرایط را آسان کرد. سروکله زدن و به عبارتی زندگی با ۱۲-۱۳ هم‌خانه از شهرهای مختلف و با فرهنگ‌های گوناگون، هرگز به آن سختی که فکر می‌کردم نبود؛ البته بخشی‌اش به این برمی‌گردد که ما همه هم‌رشته‌ایم و عقاید مذهبی بسیار نزدیکی داریم.
    یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایم مسئله‌ی نظم و نظافت خوابگاه بود و هم‌اتاقی‌ها، که شکر خدا با آمدن دو سه تا دانشجوی مرتب و تمیز و حاکمیت دسته‌ی نظیف‌ها(!) بر خوابگاه، این مشکل هم تا حدود زیادی رفع شد.

    - توی خوابگاه اصلا بعید نیست با این که دوروبرت شلوغ است، احساس تنهایی کنی. احساس تنهایی همیشه ترسناک‌ترین چیز ممکن در زندگی‌ام بوده؛ ولی وجود دوستان زیاد، تاکنون مانع از بروز این ترسناک‌ترین احساس شده است.
    یکی از سخت‌ترین مراحل کوچ و جابه‌جایی، از دست دادن دوستان قبلی و ناآشنایی با محیط است. مدتی زمان لازم است تا آدم با محیط جدید اخت شود و دوستانی جدید برای خودش دست‌وپا کند. اما این مدت برای من، به‌خاطر وجود دوستانِ ساکن قم و دوستانی در دنیای مجازی، در کوتاه‌ترین حد ممکن خود بود. با اینکه محیط زندگی‌ام عوض شده بود؛ اما هنوز با کسانی در ارتباط بودم که از قبل می‌شناختم‌شان و با آن‌ها ارتباط داشتم.
    برایم قابل باور نبود که دوستان اینترنتی و بعضی محیط‌های جمعی مجازی، تا این حد در احساس خوشحالی‌ام مؤثر باشند. همیشه دوستان اینترنتی را موقت و دوستانی غیرجدی می‌دیدم؛ ولی حالا برایم مهم شده‌اند. دوستان مجازی، آن وقتی که به حرف‌های کوچک و بی‌ارزش تک‌جمله‌ای‌ام، حساسیتی هرچند زودگذر و سطحی نشان می‌دهند، بی‌آنکه بدانند، دافع تنهایی من هستند.

    - با وجود اینکه از وقتی آمده‌ام قم، خیلی کارهایم زیاد شده و همه‌اش دچار کمبود وقتم، اما در کل خوشحالم و از این همه کار و خستگی راضی‌ام.

    - داریم سعی می‌کنیم توی کلاس‌ها مثبت‌بازی درآوریم که نمره‌های خوب‌خوب نزد این اساتید است و بس! از جهاتی(!) داریم تبدیل می‌شویم به همان موجود مبروک پیشانی‌سفید!

    - هنوز سه هفته نشده که آمده‌ام، مهمانی‌ها شروع شده. دیروز به مادر داشتم می‌گفتم: «دیشب مهمون نسرین بودم، جمعه هم معصومه قراره از تهران بیاد و خلاصه داریم حسابی خاله‌بازی می‌کنیم! :D » مادر خوشحال شد و گفت: «خوب کاری می‌کنید. نذار بهت سخت بگذره». حالا مهمانی جمعه‌ام کنسل شده است، کسی نمی‌خواهد دعوتم کند؟! :-*

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , ,