… دیگه نرم نمیشم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرمام نمیشه. میگفت: «سفت مینویسی!» میگفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که اینطوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمیخوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمیشه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بودهن که با زور نرم شدهن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو میشه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرفهای قشنگ. اوهوم! آدما با حرفهای قشنگ هم میتونن نرم بشن. اونقدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز اش ندادهن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آهش، کلمههاش، اندازهش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشمهاش… چشمهات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دستهات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بیخودی داری زور میزنی شعر بیزبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بینوا رو!
شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمهها را مشت و مال نداد نرمشان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.
دختر بابا چیزی نگفته بود. بغض کرده بود و با تعجب به بابا نگاه کرده بود و رفته بود سمت اتاق و توی راه پایش خورده بود به خرس پشمالویی که همان روز، بابا برگشتنا برایش خریده بود. بغضش بزرگتر شده بود و باز چیزی نگفته بود و رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. بابا کمی ناراحت شده بود، ولی به خودش حق داده بود که از دست دختر بابا که شرایط او را درک نکرده است، ناراحت باشد.
بغض دختر بابا هی بزرگ و بزرگتر شده بود و آخر سر که داشت گلویش را پاره میکرد، زده بود زیر گریه و بغض را آزاد کرده بود و اشکهایش را یکییکی و تندتند بدرقهاش کرده بود. بابا که صدایش را شنیده بود، بیشتر از قبل ناراحت شده بود. بعد از دست خودش عصبانی شده بود و آخرش از گریههای دختر بابا، دلش ریش شده بود و بغض کرده بود و چشم دوخته بود به خرس پشمالوی صورتی.
دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطرههای
باران، نرم، روی سرش ولِوُ میشد. چشمهایش را ریز کرد و به قطرههایی که
از نوکِ برگهای نیمهجان تک درخت حیاط میچکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان
تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشهی دیوار کز کرده بود
خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباسهای
تَرش، به سیلاب کوچک جاری و … نگاه کرد. شعرش نیامد. قطرههای باران،
مثل پُتکی روی سرش منهدم میشد.
با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شدهاند، ولی باز به قدم زدن و تجربهی منظرههای جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.
پل روی درهی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا میکرد. آنطرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت میآمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.
پسر تصمیم گرفته بود که اینبار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.
بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گرههای بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوستهی نوک انگشتهای دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گرههای طناب دوم، سختتر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشتهای دست دختر میچکید.

