نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ بیست و چهارم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ چهاردهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 66 نفر
    ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستی‌اش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمه‌ی فلزی‌اش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد می‌شدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و راست می‌چرخید.
    از جیب رویی کیف، کارت را بیرون کشید و در کیف را بست. زبانه‌ی قفل کیف، جا نیفتاد. کارت را روی دستگاه گذاشت و رد شد. کیف به کنار گیت گرفت و درش باز شد. با دست دیگرش زیر کیف را گرفت، آن را بغل زد و به تندی از بین جمعیت که حالا تُنک‌تر شده بود، عبور کرد. خودش را به پله‌برقی رساند.
    لحظه‌ای روی پله ایستاد، در کیف را بست. از کنار آدم‌های ایستاده روی هر پله گذشت. صدای حرکت قطار نزدیک‌تر می‌شد.
    از پله پایین آمد. به راست پیچید و به سرعت به سمت کنار ریل دوید. کیف، پریشان، بالا و پایین می‌رفت. قطار به مترو رسیده بود و با سرعت به جلو حرکت می‌کرد. تا کنار ریل سه چهار متری بیشتر فاصله نداشت. کیف را رها کرد و به سرعتش اضافه کرد. به نیم‌متری لبه‌ی جایگاه که رسید، پرید. قطار به سرعت رد شد. زنی جیغ کشید.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, بهمن ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 81 نفر
    بابا نتوانسته بود محاسبات اداره‌اش را ردیف کند. همه‌اش کم می‌آورد. بار آخر که حساب کرده بود، «اه» زُمختی گفته بود و ماشین‌حساب را محکم پرت کرده بود روی میز و باطری‌اش افتاده بود بیرون. دختر بابا آمده بود باطری را گذاشته بود توی ماشین‌حساب و آن را داده بود دست بابا. بابا که هنوز از اینکه نتوانسته بود حساب و کتابش را ردیف کند، ناراحت بود، ماشین حساب را از دست او گرفته بود و با تشر او را به اتاقش فرستاده بود. 

    دختر بابا چیزی نگفته بود. بغض کرده بود و با تعجب به بابا نگاه کرده بود و رفته بود سمت اتاق و توی راه پایش خورده بود به خرس پشمالویی که همان روز، بابا برگشتنا برایش خریده بود. بغضش بزرگ‌تر شده بود و باز چیزی نگفته بود و رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. بابا کمی ناراحت شده بود، ولی به خودش حق داده بود که از دست دختر بابا که شرایط او را درک نکرده است، ناراحت باشد.

    بغض دختر بابا هی بزرگ و بزرگ‌تر شده بود و آخر سر که داشت گلویش را پاره می‌کرد، زده بود زیر گریه و بغض را آزاد کرده بود و اشک‌هایش را یکی‌یکی و تندتند بدرقه‌اش کرده بود. بابا که صدایش را شنیده بود، بیشتر از قبل ناراحت شده بود. بعد از دست خودش عصبانی شده بود و آخرش از گریه‌های دختر بابا، دلش ریش شده بود و بغض کرده بود و چشم دوخته بود به خرس پشمالوی صورتی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, آذر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 60 نفر

    دخترک سر را برهنه کرد. نشست زیر باران. قلمش را در دست فشرد. قطره‌های
    باران، نرم، روی سرش ولِوُ می‌شد. چشم‌هایش را ریز کرد و به قطره‌هایی که
    از نوکِ برگ‌های نیمه‌جان تک درخت حیاط می‌چکید، چشم دوخت. شعرش نیامد. به آسمان
    تیره نگاه کرد. به گنجشکی که تنها، گوشه‌ی دیوار کز کرده بود
    خیره شد. به در و دیوار شسته شده، به زمین خیس، به لباس‌های
    تَرش، به سیلاب کوچک جاری و … نگاه کرد. شعرش نیامد. قطره‌های باران،
    مثل پُتکی روی سرش منهدم می‌شد.
     

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 37 نفر

    با این که احساس کرده بودند توی جنگل گم شده‌اند، ولی باز به قدم زدن و تجربه‌ی منظره‌های جدید ادامه داده بودند. حالا به یک پل قدیمی رسیده بودند.
    پل روی دره‌ی عمیقی بسته شده بود که دو طرف جنگل را از هم جدا می‌کرد. آن‌طرف پل، به نظر سرسبزتر و متفاوت می‌آمد. پل، مجموع چند الوار قدیمی بود که با طناب به هم بسته شده بودند.
    پسر تصمیم گرفته بود که این‌بار، آن طرف دره را به تنهایی تجربه کند. روی پل رفته بود و با احتیاط از آن گذشته بود. دختر، کنار پل ایستاده بود و رفتنش را تماشا کرده بود. پسر که به آن طرف دره رسیده بود، برای دختر دستی تکان داده بود و او را از به سلامت رسیدنش مطمئن کرده بود.
    بعد دختر، کنار پل نشسته بود و انتهای طناب ِ بسته شده به پل را پیدا کرده بود و به سختی گره‌های بزرگ اولین طناب را از هم باز کرده بود. زمختی طناب، پوسته‌ی نوک انگشت‌های دختر را بُرده بود. وقتی به سراغ طناب دوم رفته بود، دیگر اثری از پسر نبود. گره‌های طناب دوم، سخت‌تر از طناب اول، باز شده بودند و پل، رها شده بود. خون از انگشت‌های دست دختر می‌چکید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 41 نفر

    آن‌قدر جلوی دهان ِ قلب‌شان را گرفتند که… تمام کرد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,