آنقدر جلوی دهان ِ قلبشان را گرفتند که… تمام کرد.
این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی میکرد…
- آمادهای؟ بریم؟
+ من حاضرم! بریم.
- اینا چیه؟!
+ اسباببازیهام.
- اینا رو برای چی میاری؟
+ خب میخوام بازی کنم.
- اونجا شلوغهها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیهی بچهها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا!
+ نه. نمیذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.
- قرار بود ناراحت نشی دیگه.
+ (گریه کنان:) من خیلی مواظبشون بودم، ولی زورم بهشون نرسید.
گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»
او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»
جوابی نشنید. پاورچینپاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت… نبود. از اتاق بیرون رفت. تکتک اتاقها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته میشود و میآید سُکسُک میکند.
ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشتبام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.
غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابانها کرد…


