نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ چهل و هفتم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ سی و دوم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 56 نفر

    آن‌قدر جلوی دهان ِ قلب‌شان را گرفتند که… تمام کرد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, شهریور ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 80 نفر

     

    این مدت هر چقدر هم که تنها می‌شد، باز تنها نبود. چشم‌هایش را روی هم می‌گذاشت، نوازشش می‌کرد و آرام آرام برایش لالایی می‌خواند.
    این بار ولی بدون او از بیمارستان برگشت. حالا هر چقدر هم که دور و برش شلوغ بود، احساس تنهایی می‌کرد…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, تیر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 44 نفر

    - آماده‌ای؟ بریم؟
    + من حاضرم! بریم.
    - اینا چیه؟!
    + اسباب‌بازی‌هام.
    - اینا رو برای چی میاری؟
    + خب می‌خوام بازی کنم.
    - اونجا شلوغه‌ها. اگه چیزیش گم شد، یا زیر دست و پا موند، یا بقیه‌ی بچه‌ها ازت گرفتن و خرابش کردن؛ ناراحت نشیا!
    + نه. نمی‌ذارم کسی بهشون دست بزنه. مواظبشون هستم.

    - قرار بود ناراحت نشی دیگه.
    + (گریه کنان:) من خیلی مواظبشون بودم، ولی زورم بهشون نرسید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳م, خرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 39 نفر
    ناهار حسابی به هر دوشان مزه داده بود. دنبال هم کنان رفتند سمت اتاق. قرار بود بعد از ناهار قایم‌باشک بازی کنند.
    گفت: «تو چشم بذار، تا من قایم شم.»
    او هم فوراً دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را روی ساعدش گذاشت و شروع کرد به شمردن: «ده، بیست،  سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد. بیاااام؟»
    جوابی نشنید. پاورچین‌پاورچین شروع کرد به گشتن؛ پشت در اتاق، توی کمد، زیر تخت… نبود. از اتاق بیرون رفت. تک‌تک اتاق‌ها را گشت. ولی او را پیدا نکرد. با خودش فکر کرد هر جا باشد خودش خسته می‌شود و می‌آید سُک‌سُک می‌کند.
    ولی هر چه منتظر ماند صدایی نیامد. بلند شد. آشپزخانه، زیرزمین، پشت‌بام و حیاط را هم گشت. اما خبری از او نبود.

    غروب شده بود. کفشش را پوشید و شروع به گشتن خیابان‌ها کرد…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 68 نفر

     

    دندان‌هایش روی هم می‌لغزید. کبریت‌هایش همه نم کشیده بود. برای گرم نگهداشتن خودش، نیاز به آتش داشت. یکی‌یکی کبریت‌ها را امتحان کرد. سر صورتی‌رنگ چوب‌کبریت‌ها، به محض تماس با قوطی، فرو می‌ریخت. امیدش به چوب‌کبریت آخر بود. انگشتان بی‌رمقش، به سختی چوبِ نازکِ کبریت را در میان گرفت. به آسمان تاریک شب نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. گوگرد صورتی‌رنگ را به پهلوی قوطی کشید. کبریت روشن شد. گوگرد صورتی‌رنگ سوخت و… خاموش شد.
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬رقص قلم
    برچسب ها: , ,