از اتاق آمدهام بیرون تا تلفنی قبض پرداخت کنم. صدای موتور میآید و زمزمهٔ کوتاهِ مبهمی میان مادر و مردی که احتمالاً رانندهٔ موتور است. فکر میکنم این بار دیگر خودش است.
چند ثانیه بعد، مادر چادربهسر وارد میشود. کتاب را که دستش میبینم، میخندم و میگویم: «بالاخره اومد؟»
همشهری داستان را از مادر میگیرم و کنار تلفن مینشینم. ۱۸۱۸ را شماره میگیرم و به جلد همشهری نگاه میکنم. شمارهٔ تلفنی که قبضش را باید پرداخت کنم وارد میکنم. شماره تکرار میشود. مربع را فشار میدهم. برای پرداخت قبض، شمارهٔ یک را وارد میکنم. صدای ضبط شدهٔ زنی ازم میخواهد کمی صبر کنم و بعد موسیقی کوتاهی پخش میشود. گوشی را بین گوش و شانهام نگه میدارم و همشهری را از داخل کاورِ نایلونیاش در میآورم. به دو کارت پستالِ هدیهٔ نوروزِ همشهری نگاه میکنم. اولی ساده و دلنشین است و دومی با آن رنگ قرمزش هیچ چنگی به دل نمیزند. با خودم فکر میکنم طرح و رنگش چقدر با «گروه مجلات همشهری» نامتجانس است.
از آن طرفِ گوشی دیگر صدایی نمیآید. اولین بار است میخواهم تلفنی قبض را پرداخت کنم؛ فکر میکنم شاید همهٔ این انتظارِ بیصدا هم جزئی از روندِ طبیعیِ پرداخت باشد. صفحههای تبلیغات همشهری داستان را رد میکنم و میرسم به فهرست. یادداشت سردبیر صفحهٔ ۳۴ است. تا صفحهٔ ۳۴ را پیدا کنم، چند بار فید فاطمه از ذهنم میگذرد: «اعتراف میکنم ۷۰ درصد انگیزهٔ من از خرید مجلهٔ داستان همشهری، خوندن یادداشت سردبیر، نفیسه مرشدزاده ست.»
گوشی هنوز دستم است و صدایی از آن طرف شنیده نمیشود. شروع میکنم به خواندن یادداشت سردبیر. چند خط که میخوانم گوشی را از روی شانه برمیدارم. باید دوباره تماس بگیرم. این فکر چند بار در چهاردیواری کوچک ذهنم، منعکس میشود. مادرِ درونِ اتاقِ پرو، دارد خاطرات پرو اَش را مرور میکند. بیآنکه چشم از صفحهٔ یادداشت بردارم، گوشی را میگذارم. از انتظار دخترک، پشت درِ اتاق پرو، استرس گرفتهام. برای اینکه صدای بقیهٔ مشتریهای در انتظارِ پرو درنیاید، متن را سریعتر میخوانم. به آخر که میرسم، از دیدن حس شیطنتِ کودکانهٔ مادر در کندنِ برچسبِ روی آینهٔ چهاردیواری، بهتر سرچشمهٔ برق نگاه شیطنتآمیز دخترک را میفهمم.
مجله را میبندم. به اتاق میروم. پشت سیستم مینشینم و فید فاطمه را پیدا میکنم. فید را لایک میزنم و مینویسم: «این فید و آخرین شمارهٔ مجله، انگیزهای شد برای کمی زنده کردن حس مردهٔ نوشتنم».
دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایهها» خواندمش.
قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آنقدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات میبینی. قلمش به توصیف هر جا که میرود انگار همالان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده میدهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح میدهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.
یک جایی میرسد که میفهمی همهی خوشیها و ناخوشیهای تکتک شخصیتهای داستان را درک کردهای. سرمای استخوانسوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربههای شلاق، خنکای شنهای ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیالهی شراب داغ خرما… همه را لمس کردهای.
نمیدانم چرا بین کتابهای رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستاننویسی و توصیفهای ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.
با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کشدار شده است. داستانش خستهکننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمانهایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری میزند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود میخواندم، زیاد بیراه نگفتهام.
با این حال، وقتی اولین جرقههای نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود میدانستم…
برچسب ها: , احمد محمود, داستان یک شهر, داستاننویسی, رمان



(4 رأی، میانگین: 3.25 امتیاز از 5)