یک چیز بدجنسی توی دلم هست که بعضی وقتها دوست دارد بعضی جریانات یک جور دیگر اتفاق بیفتد و پایانشان هپیاند (Happy end) نباشد.
خیلی وقتها شده که فیلمی به انتها نزدیک میشود و من هی توی دلم خدا خدا میکنم که نقش اول فیلم، اگر توی خطر است، نجات پیدا نکند و اگر درگیر ازدواج است، به معشوقش نرسد یا اگر دنبال پیروزی است، شکست بخورد. همینطور وقتی داستانی میخوانم.
شاید به نظر بیاید خیلی بدجنسی است، ولی از وقتی که دیدم آخر ِ نود درصد فیلمها را –شاید به خاطر اصل هپیاند بودنشان- میشود حدس زد؛ دلم میخواست فیلمی که نگاه میکنم، جزء آن ده درصد دیگر باشد تا یک پایان غیرتکراری و متفاوت و غیرمنتظره داشته باشد.
حالا این روزها گوشهای از عالم نازیبای سیاست، یک چیزی دارد زمزمه میشود، که همان چیز بدجنس توی دلم، دوست دارد آخر آن چیز هپیاند نباشد تا به خاطر تنبیه قهرمانش، دلش خنک بشود!

