نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ بیست و پنجم
نگارهٔ چهلم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, خرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 295 نفر

    .
    روی بوردهای تبلیغاتی دیده بودم که آقای احمدی‌نژاد، سیزدهم مناظره دارد. ساعت ده و نیم، شام‌خورده و آماده، می‌رویم واحد کناری که تلویزیون دارند. همه‌ی یازده نفرمان، چشم دوخته‌ایم به صفحه و منتظر شروع مناظره‌ایم. ناخواسته استرس داریم و کسی جرئت جیک زدن ندارد. با هر عکس‌العمل کوچکی، «هیس» بچه‌ها بلند می‌شود.

    آقای احمدی‌نژاد، مناظره را کاملاً غیرمنتظره شروع می‌کند. او که تا حالا در مقابل کارشکنی‌ها سکوت کرده بود، بی‌پروا و بدون هیچ درنگی، ماهیت جبهه‌گیری کاندیداها را رو می‌کند؛ ماهیتی که البته انگار برای همه رو شده بود، جز آقای میرحسین موسوی: «سه دولتِ پی‌در‌پی، در مقابل من هستند؛ با محوریت آقای هاشمی».

    اسم هاشمی که می‌آید، اولین عکس‌العمل غیرمنتظره‌ی بچه‌ها دیدنی‌ست. اعتماد به نفس آقای احمدی‌نژاد را در دل تحسین می‌کنم.

    آقای احمدی‌نژاد بعضی از حرف‌های دل من را در این روزها، می‌زند: «چرا باید خودمون رو شیفته‌ی قدرت نشون بدیم؟» و آنجا که محکم در مقابل موسوی می‌گوید: «شما چرا خودتون رو جای نظام می‌شونید؟»

    البته احمدی‌نژاد با اقدامی نازیبا و تهدیدآمیز، از رو کردن پرونده‌ی زهرا رهنورد می‌گوید. او تقریباً در همه‌ی نوبت‌هایش، سر وقتِ اضافه، چانه می‌زند و در فرصت آخر ِ آقای موسوی، دو بار کلامش را قطع می‌کند. آقای احمدی‌نژاد، سعی می‌کند با تکرار جمله‌ی «من به شما علاقه‌مندم»،‌ آقای موسوی را بابت حسن نیتش در پندهای دلسوزانه، مطمئن کند!

    احمدی‌نژاد گاهی در جبهه‌‌گیری‌اش مقابل انتقادات موسوی، دولت نهم را با دولت موسوی که در سال‌های ابتدایی پس از انقلاب و بی‌ثباتی ناشی از جوانی انقلاب و جنگ روبرو بود، مقایسه می‌کند.

    در تمام مدتِ مناظره، میخکوب شده‌ایم و گه‌گاه با صحبت‌های آقای احمدی‌نژاد و تکیه‌کلام‌های آقای موسوی، از جا می‌پریم. بچه‌ها با نگرانی درباره‌ی امنیت جانی احمدی‌نژاد پچ‌پچ می‌کنند.

    آقای موسوی، تقریباً تا آخر مناظره به آقای احمدی‌نژاد نگاه نمی‌کند. اوائل به میز و کاغذ‌ها نگاه می‌کند. بعدتر چشم می‌دوزد به دوربین و گاهی هم به مجری نگاهی می‌اندازد، و بچه‌ها که جرئت جیک زدن ندارند، در گوش ِ هم، از لرزش صدای او می‌گویند.

    آقای موسوی به وضوح، از شروع احمدی‌نژاد جا خورده است. او حرفی در مقابل احمدی‌نژاد ندارد؛ یا به کلی‌گویی می‌پردازد و به ذکر عناوینی مثل «وضع دانشگاه‌ها و جوانان» اکتفا می‌کند، یا دقیقاً برعکس، به جزئیاتی مثل «سیر همدان» می‌پردازد. آقای موسوی عملاً دستش خالی شده است. به خاطر همین هم، این نکته را که «من احساس خطر کردم» یا «دقیقاً به خاطر همین قانون‌گریزی تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم» بارها تکرار می‌کند. اطلاعات ناقصش که با استناد به «یک رابط» مطرح می‌شود، ضعف اطلاعاتی او را روشن می‌کند.

    آقای موسوی تسلطش بر کلام، آن‌قدر «چیز» است… «به اصطلاح»… ضعیف است که کم‌کم بچه‌ها جای «چیز»ها را در کلامش پیدا کرده‌اند و همراهی‌اش می‌کنند. زهره آخرش نگران مترجمین هم می‌شود: «بچه‌ها! توی روابط بین‌الملل، اگه ایشون این‌جوری صحبت کنه، مترجم‌ها جای “چیز” چی می‌ذارن؟»!

    «ترس» از اخم‌ها و پشت چشم نازک کردن‌های غرب، در مواضع موسوی به خوبی دیده می‌شود.

    استدلال‌های موسوی، بر پایه‌ای سست بنا شده است: «اگر امریکا در حال انحلال و فروپاشیه، چرا سه بار به اونجا سفر کردید؟»! او ابتدا دفاع از خاتمی و هاشمی را به خودشان واگذار می‌کند؛ بعد طاقت نمی‌آورد و از زحمات زیاد هاشمی برای نظام و از وجهه‌ی داخلی و خارجی خاتمی صحبت می‌کند؛ و در انتها باز متذکر می‌شود که مسائل خاتمی به او ربطی ندارد!

    تا به حال، همه‌ی اصلاح‌طلبان و حتی بسیاری از اصول‌گرایان، از سکوت احمدی‌نژاد در معرفی مافیای قدرت و ثروت و باند فساد گله‌مند بوده‌اند و همین نکته را چوب انتقادات خود کرده‌اند؛ امشب که احمدی‌نژاد سکوت را می‌شکند، موسوی امامزاده می‌شود و به خاطر نام بردن از افراد، در مقابل ۵۰ میلیون بیننده، برآشفته می‌شود: «گناه داره، ما مسلمونیم»!

    آقای موسوی که هر لحظه در دل دعا می‌کند زمانش به پایان برسد، عملاً ۴-۵ دقیقه‌ی آخر، حرفی برای گفتن ندارد و زمان را با گشتن لای برگه‌ها و تکرار حرف‌های قبل، به پایان می‌رساند.

    در نهایت وقتی آقای موسوی از مجری می‌پرسد: «چقدر دیگه وقت دارم؟» و جواب می‌شنود: «یک دقیقه»، همه ساکت می‌شویم تا آخرین سخنان او را -که حتماً باید جزء مهم‌ترین صحبت‌هایش باشد- بشنویم: «من از همه‌ی مردم تشکر می‌کنم…» و فضای اتاق است که از شدت خنده‌ی بچه‌ها، به خاطر «کم‌آوردن» آقای موسوی، می‌ترکد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 380 نفر

    .
    باز هم جمع دوستان خوابگاه بود و باز هم بحث از ازدواج. سمانه که از همه‌ی بچه‌ها کوچک‌تر است، همیشه بیشتر حرف از ازدواج می‌زند و تبش داغ‌تر است. دیشب وقتی شنید فاطمه می‌گوید یکی از علت‌های بالا رفتن سن ازدواج، همین تحصیلات دختران است، سریع تأییدش کرد و خودش را مثال زد:

    «واقعا درسته. مثلا من خودم، الان وقتی فکرش رو می‌کنم، می‌بینم خواستگارایی رو که قبل از قبولی ارشد ممکن بود قبول کنم، الان نمی‌تونم بپذیرم. دیدم خیلی عوضش شده.»

    وقتی پرسیدیم دیدت چطوری عوض شده، گفت: «خب، الان فکر می‌کنم اون کسی که می‌خوام باهاش ازدواج کنم، باید لیاقت منو داشته باشه»!

    با شنیدن جمله‌ی آخر، همه‌مان تعجب کردیم. پرسیدم: «یعنی چی؟»

    گفت: «خب بالاخره از نظر سطح علمی و تحصیلات و اینا…»

    گفتم: «یعنی الان ما خیلی شاهکار کردیم که دانشجوی ارشد شدیم؟» و بچه‌ها تأییدم کردند.

    گفت: «خب بالاخره از لحاظ درک و شعور خیلی فرق داره. من خودم از وقتی اومدم اینجا، به خاطر اینکه فضاش بزرگتره و به خاطر منابع علمی‌ش و اینا، خیلی دیدم فرق کرده»!

    گفتم: «من که زیاد دیدم آدم‌های دیپلمه‌ای که درک و شعورشون از تحصیل‌کرده‌ها خیلی بالاتره و برعکسش. تو هم اگر فکر می‌کنی توی این دو ترم دیدت عوض شده، فکر نکن به خاطر دانشگاهه؛ به خاطر زندگی مستقل توی یه شهر بزرگ‌تره و به خاطر بزرگتر شدن خودت.»

    بعد از کمی صحبت، گفت: «اینا درسته، ولی خب آدم خونواده‌ش رو چیکار کنه؟ اونا نمی‌گن چرا با یه لیسانسه ازدواج کردی؟ بالاخره من بین خونواده‌م هستم، تحقیرم نمی‌کنن؟»!

    کاملا مشخص بود که سمانه با خودش توی رودربایستی گیر کرده است. از یک طرف قبول دارد که می‌شود الزاما بین تحصیلات و سطح شعور آدم‌ها ارتباطی نباشد، از طرف دیگر هم گرفتار اعتقادات عرف جامعه شده بود و ازدواج با مردی که تحصیلاتش کمتر از اوست، به نظرش افت کلاس بود و از دست دادن موقعیت‌های احتمالی بهتر!

    باید دید آخرش زور کدام طرف بیشتر می‌چربد و سمانه را به کدام نوع زندگی می‌برد؛ زندگی بر اساس اعتقادات خودش، یا زندگی برپایه‌ی باورهای اطرافیان…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 190 نفر

    .
    زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند.

    با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید که همه‌ی خنده‌ها و صداها، یک دفعه خاموش می‌شود و هر کس توی خودش فرو می‌رود. بعد می‌بینی با اینکه همه دور یک سفره‌ی غذا نشسته‌اند و دارند با هم ناهار می‌خورند، یک کلمه حرف بین‌شان رد و بدل نمی‌شود. همه در کنار هم‌اند و همه تنها هستند. و تو خوب می‌دانی که به چه چیز فکر می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 329 نفر

    .
    توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند. بعد میدان ذهنش شلوغ شد. همهمه‌ها زیاد شد. با اینکه همه‌شان توی سرش جا نمی‌شدند، ولی هنوز داشتند از سوراخ‌های کوچک ذهنش می‌ریختند بیرون. حرف‌های دلش، که هیچ‌کسی ازشان خبر نداشت هم آمدند. حتی فکرهایی که خودش هم تا به حال ندیده بودشان پریدند بیرون. آن‌قدر توی سرش شلوغ شد که دیگر جا برای همه‌ی ذهنیات نبود و یکی‌یکی توی هم خرد شدند. آن‌قدر صدای خرد شدنشان زیاد شد که بچه‌های کلاس هم شنیدند. توی سرش پر شده بود از خرده‌های همه چیز، ولی هنوز بقیه‌ی ذهنیات داشتند از سوراخ‌های ذهنش بیرون می‌آمدند. دیگر توی کله‌اش جا نبود. سرش حسابی درد گرفته بود. خرده‌ذهنیاتش می‌خواست از سوراخ‌های گوشش بریزد بیرون تا همه‌ی بچه‌های کلاس بفهمند توی سرش چه می‌گذرد. دو تا دستش را محکم چسباند به گوش‌هایش تا جلوی آبروریزی ذهنیاتش را بگیرد. بچه‌ها همین‌طور داشتند نگاهش می‌کردند؛ استاد هم. بعد یکهو سرش شروع کرد به باد کردن. همین‌طور که سرش بزرگ می‌شد، دردش هم شدیدتر می‌شد. آن‌قدر بزرگ شد که قیافه‌اش ترسناک شد. بچه‌ها با دیدنش جیغ کشیدند و از کلاس فرار کردند. پشت سرشان هم استاد رفت بیرون. آن‌قدر با عجله رفت که نفهمید کیف لپ‌تاپش را جا گذاشته است. سرش همین‌طور داشت بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه در یک لحظه، با یک صدای وحشتناک منفجر شد. آن‌قدر صدایش بلند بود که تخته پاک‌کن افتاد روی زمین. همه‌ی خرده‌ذهنیاتش ریخت بیرون و همه‌ی کلاس را پر کرد. حتی از در و پنجره‌ی کلاس هم رفت بیرون. همه‌ی دانشگاه و خیابان‌های اطراف پر شد از ذهنیاتش. با اینکه سرش منفجر شده بود، ولی هنوز درد داشت و ازش ذهنیات می‌ریخت بیرون. مردم، ذهنیاتش را تندتند و با تعجب می‌خواندند. بعضی‌ها می‌خندیدند، بعضی‌ها می‌ترسیدند، بعضی‌ها فرار می‌کردند، بعضی‌ها مسخره می‌کردند، بعضی‌های دیگر هم آن‌قدر سرشان شلوغ بود که حتی فرصت نمی‌کردند ذهنیاتش را ببینند. او خودش را به پنجره‌ی کلاس رسانده بود. داد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. هیچ‌کس توجه نمی‌کرد. حتی چند بار شماره‌ی آتش‌نشانی را هم برایشان بلند تکرار کرد، ولی کسی نمی‌شنید تا زنگ بزند. بعد فکر کرد مرده است. فکر کرد این روحش است کنار پنجره که کسی آن را نمی‌بیند. بعد دلش برای خودش سوخت. نشست همانجا و های‌های به حال خودش گریه کرد. دیگر سرش درد نمی‌کرد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 3.67 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, اسفند ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 290 نفر

    .
    خودمان کم پریشان هستیم، نظرات مختلف تاریخی و علمی و جهل نسبت به معارف هم پریشان‌ترمان کرده است. در مورد هر مسئله‌ای که بحث می‌شود، هزار تا نظر پیدا می‌کنی که گاهی هیچ‌کدامشان، هیچ وجهِ برتری نسبت به بقیه ندارد.

    - این استاد می‌گوید ترتیب سوره‌ها اجتهادی است و از چند تا از بزرگان هم که طرفدار این نظریه‌اند اسم می‌برد، آن یکی می‌گوید در توقیفی بودن آن هیچ شکی نیست!

    - استاد می‌گوید علم همه چیز در قرآن هست و استناد می‌کند به آیه‌ی «و یوم نبعث فی کل امة شهیدا علیهم من انفسهم و جئنا بک شهیدا علی هؤلاء و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکی شیء و هدی و رحمة و بشری للمسلمین» و چند آیه‌ی دیگر، و بعد از چند جلسه بحث نتیجه می‌گیرد که لکل شیء اطلاق عام دارد و از همه‌ی هستی و موجودات خبر می‌دهد؛ اما نه صرفا به واسطه‌ی ظاهر، بلکه به کمک باطن؛ تبیین «همه چیز» در ظاهر و باطن قرآن است و پیامبر که علوم ظاهر و باطن را داشته، از همه چیز آگاه است. می‌گوید در این آیه گفته که پیامبر روز قیامت بر تمام امت‌ها شاهد و گواه است؛ و علم او به امت‌ها – که شامل علم به رفتار و گفتار و کل کارنامه‌ی عمل آن‌هاست- از قرآن گرفته شده. اما این علوم در باطن قرآن است.
    از استاد می‌پرسم شاید بشود تصور کرد که بعضی چیزها از باطن قرآن دربیاید، اما اسامی ما و بقیه‌ی موجودات  که اسامی عَلَم‌ است را چطور می‌شود در باطن قرآن دید؟ یعنی بین این علوم ظاهری و باطنی، هیچ ارتباط لفظی‌ای وجود ندارد؟ استاد می‌گوید دارد، اما ما این ارتباط را نمی‌فهمیم! می‌پرسم چرا این‌ علوم را به باطن قرآن نسبت می‌دهیم؟ و چرا آن‌ها را در حیطه‌ی علم پیامبر معرفی نمی‌کنیم؟ استناد می‌کند به روایاتی که علم پیامبر را مأخوذ از قرآن می‌داند. و من توان درک کیفیت این ارتباط ظاهر و باطن و علم نبی را ندارم.

    - با گلدختر درباره‌ی بعضی احکام اسلام حرف می‌زنیم و درباره‌ی علت فلان حکم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم، فقط می‌دانیم که حتما یک چیزی هست که چنین حکمی داده شده! و مثل همیشه، ما نمی‌دانیم آن چیزی که هست چیست.

    وقتی تشتت میان اقوال و ناآگاهی‌مان نسبت به علت بعضی احکام و دستورات و کیفیت بعضی معارف را می‌بینم، می‌ترسم از بنایی که قرار است روی پایه‌ی نه چندان محکم آن‌ها ساخته شود. بارها خودم را گذاشته‌ام جای کسانی که مسلمان نیستند و قرار است با این استدلالات راضی‌شان کنیم و بارها از این استدلالات راضی نشده‌ام.

    بین این همه علوم، گیج مانده‌ایم! هر روز عالمی شهره می‌شود و نظری تازه می‌دهد و قدما را نقد می‌کند، فردا روز عالم دیگر او را نقد می‌کند و ما مانده‌ایم میان این همه نظر «محتمل». حتی میان احادیث هم داریم گیج می‌خوریم. کسی حدیثی را صحیح می‌داند و آن یکی در ضعف رواتش تردیدی ندارد.

    حکایت ما در بین نظرات مختلف، حکایت کاه است روی سطح آب که هر روز به یک طرف سوق داده می‌شود و خدا می‌داند کی قرار است به مقصد برسد.

    تشنه‌ی روزی هستم که کسی بیاید و حقیقت علوم را روشن کند و آن را با گوش‌های خودم، از زبان خودش بشنوم…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...