.
قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال میکردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال میکردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…؛ اما وقتی وارد دانشگاه شدم و چهار سال بعد، بیهیچ احساس خاصی دانشگاه را تمام کردم، تازه فهمیدم چه انتظار بیخودی از این محیط داشتم. البته انتظار من بیجا نبود، ولی محیط دانشگاه هم پاسخگوی انتظاراتم نبود. شاید تنها چیزی که در دانشگاه ما معنا نداشت، همان رقابت علمی و اینها بود. اکثریت قریب به اتفاق دانشجوها، فقط به پاس کردن واحدها و گرفتن مدرک فکر میکردند. بدون هیچ تردیدی اعتراف میکنم که در دوران دبیرستان و حتی قبل از آن، خیلی بیشتر از آن سالهای دانشگاه درس میخواندم.
آن وقتی هم که میخواستم وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوم، به خودم زیاد امیدواری ندادم؛ انگار در این مقطع هم از دانشگاه چیز چندانی قرار نیست دستگیرمان بشود.
اگر مدرکگرایی در کشور نبود و اگر اعتبار علمی آدمها با مدرکشان سنجیده نمیشد، وقتم را صرف دانشکده و خواندن بعضی از کتابهایی که هیچ رغبتی بهشان ندارم، نمیکردم.
چقدر کارهای مختلف و فعالیتهای گوناگون هست که باید انجامشان بدهم و فکرشان همینطور دارد توی سرم چرخ میخورد…
قبلش این را بگویم که این گفتهها حکم کلی نیست و قطعا استثنائاتی دارد که اتفاقا استثنائاتش هم کم نیستند.
الان که دارم از نزدیک زندگی خوابگاهی را تجربه میکنم، تا حدودی میتوانم علت بعضی کمکاریها و بیعلاقگیها را در زندگی دختران تحصیلکرده بدانم. زندگی خوابگاهی و دانشجویی و زمان کمی که بچهها برای درس خواندن دارند، همه چیز آنها را جمعوجور و خلاصه و ساندویچی کرده است؛ ازجمله حوصلهی خانهداریشان را. بسیار بهندرت پیش میآید که بچهها برای هدفی غیر از رفع تکلیف و سیرکردن خودشان، غذایی بپزند. مریم که در پخت غذاهای مندرآوردی شهره است، نهایت وقتی که برای پخت یک غذا میگذارد ۲۰ دقیقه است.
اکثر بچهها چهارسال دوران کارشناسیشان را هم در خوابگاه سپری کردهاند. حالا اگر دو سال کارشناسیارشد را هم بهش اضافه کنیم، میشود شش سال زندگیِ خلاصه و ساندویچی. نمیدانم چند درصد از اینها، وقتی بعد از این شش سال، مسئولیت ادارهی امور داخلی یک خانه را به عهده میگیرند، حوصلهی خانهداری و ازجمله آشپزیشان سرجایش برمیگردد و خودشان و خانوادهشان را از هنر دستانشان بهرهمند میکنند.
زندگی دانشجویی و بلکه در واقع پیشرفت جوامع، خیلی از اولویتها را عوض کرده است. اگر با چشم خودم شاهدش نبودم، شاید باور نمیکردم که مادر بارداری، درس را به سلامت خود و نوزادش ترجیح بدهد. سمیه که در بدو ورود به دانشگاه باردار شده است، روزبهروز برافسردگیاش که ناشی از بارداری و دوری از خانواده است، افزوده میشود و تا به حال هیچکداممان نتوانستهایم قانعش کنیم که اگر نمیخواهد این ترم را مرخصی بگیرد، دستکم به دیدن خانوادهاش برود! تنها کاری که بعد از مدتی صحبت و رایزنی توانستهایم بکنیم، این بوده که او را متقاعد کنیم اقلا ترم بعد را در خانه بماند و استراحت کند!
شاید چند سال پیش از این، جای سؤال برای کسی نبود که در این شرایط وظیفهی مادر چیست؛ اما ظاهرا سرعت تغییر اولویتها بیش از آن است که تصور میکنیم.
برای من، تکرار این سؤال که مگر بعد از گرفتن کارشناسیارشد، چه چیز مهمی عاید انسان میشود که ارزش فدا کردن وقت و حوصله و شادابی و سلامت را دارد، جوابی به همراه نداشته است.
اگر با افزایش ظرفیت دانشگاهها و تنوع رشتههای تحصیلی هر دانشگاه، امکان تحصیل برای دختران در شهر محل سکونتشان فراهم میشد، شاید کمتر شاهد این جابهجایی اولویتها بودیم.
.
- حدود ۲۰ روز از کوچم به شهر مذهبی قم میگذرد؛ بیست روز پر فراز و نشیب و پرکار.
همیشه مترصد فرصتی بودم برای تجربهی یک زندگی مستقل در یک شهر دیگر! شاید عجیب باشد؛ اما دوست داشتم مایسلفم را چلنج کنم! (Challenge my self)
و حالا این اتفاق افتاده است و در حال چلنجام. اعتراف میکنم که حل کردن مشکلات به تنهایی کار سختی است؛ هرچند غیرممکن نیست.
- خیلی زودتر از آنچه که فکر میکردم، توانستم با شرایط جدید خودم را وفق بدهم، یا بهتر است بگویم لطف خدا شرایط را آسان کرد. سروکله زدن و به عبارتی زندگی با ۱۲-۱۳ همخانه از شهرهای مختلف و با فرهنگهای گوناگون، هرگز به آن سختی که فکر میکردم نبود؛ البته بخشیاش به این برمیگردد که ما همه همرشتهایم و عقاید مذهبی بسیار نزدیکی داریم.
یکی از بزرگترین دغدغههایم مسئلهی نظم و نظافت خوابگاه بود و هماتاقیها، که شکر خدا با آمدن دو سه تا دانشجوی مرتب و تمیز و حاکمیت دستهی نظیفها(!) بر خوابگاه، این مشکل هم تا حدود زیادی رفع شد.
- توی خوابگاه اصلا بعید نیست با این که دوروبرت شلوغ است، احساس تنهایی کنی. احساس تنهایی همیشه ترسناکترین چیز ممکن در زندگیام بوده؛ ولی وجود دوستان زیاد، تاکنون مانع از بروز این ترسناکترین احساس شده است.
یکی از سختترین مراحل کوچ و جابهجایی، از دست دادن دوستان قبلی و ناآشنایی با محیط است. مدتی زمان لازم است تا آدم با محیط جدید اخت شود و دوستانی جدید برای خودش دستوپا کند. اما این مدت برای من، بهخاطر وجود دوستانِ ساکن قم و دوستانی در دنیای مجازی، در کوتاهترین حد ممکن خود بود. با اینکه محیط زندگیام عوض شده بود؛ اما هنوز با کسانی در ارتباط بودم که از قبل میشناختمشان و با آنها ارتباط داشتم.
برایم قابل باور نبود که دوستان اینترنتی و بعضی محیطهای جمعی مجازی، تا این حد در احساس خوشحالیام مؤثر باشند. همیشه دوستان اینترنتی را موقت و دوستانی غیرجدی میدیدم؛ ولی حالا برایم مهم شدهاند. دوستان مجازی، آن وقتی که به حرفهای کوچک و بیارزش تکجملهایام، حساسیتی هرچند زودگذر و سطحی نشان میدهند، بیآنکه بدانند، دافع تنهایی من هستند.
- با وجود اینکه از وقتی آمدهام قم، خیلی کارهایم زیاد شده و همهاش دچار کمبود وقتم، اما در کل خوشحالم و از این همه کار و خستگی راضیام.
- داریم سعی میکنیم توی کلاسها مثبتبازی درآوریم که نمرههای خوبخوب نزد این اساتید است و بس! از جهاتی(!) داریم تبدیل میشویم به همان موجود مبروک پیشانیسفید!
- هنوز سه هفته نشده که آمدهام، مهمانیها شروع شده. دیروز به مادر داشتم میگفتم: «دیشب مهمون نسرین بودم، جمعه هم معصومه قراره از تهران بیاد و خلاصه داریم حسابی خالهبازی میکنیم!
» مادر خوشحال شد و گفت: «خوب کاری میکنید. نذار بهت سخت بگذره». حالا مهمانی جمعهام کنسل شده است، کسی نمیخواهد دعوتم کند؟! :-*
چند جای سایت را سر میزنم بلکه بفهمم این کارنامه مربوط به چیست؛ ولی چیزی دستگیرم نمیشود. یادم میافتد به دفترچهی راهنمای انتخاب رشته. توضیحات مربوط به دانشکدهی اصولالدین را میخوانم. یک مصاحبه دارد و یک آزمون کتبی داخلی. کمی قضیه روشن میشود. اسامی چند برابر ظرفیت این دانشکده اعلام شده و پذیرفتهشدگان نهایی از طریق مصاحبهی حضوری انتخاب میشوند. اما این که اسامی کی اعلام شده و مصاحبهاش چه تاریخی است را هنوز نمیدانم.
تاریخ مصاحبهی چند دانشگاه دیگر را در سایت سنجش میبینم. روزی است در تیر ماه! همین برای تشدید اضطرابم کافی است. دفترچه را دوباره میخوانم: نتایج اولیهی دانشگاهها و مراکز دارای شرایط خاص تا چند برابر ظرفیت، در تاریخ ۳/۲۶ اعلام خواهد شد و تاریخ مصاحبهها در پیک سنجش مورخ ۳/۲۷… چیزی نگذشته! فقط کمی بیش از یک ماه!!
کلافهام. ساعت ۴ بعدازظهر است و کسی را پیدا نمیکنم که در مورد تاریخ مصاحبهها از او سؤال کنم. قاعدتا باید از تاریخش گذشته باشد. من بغض دارم و مادر پابهپای من سردرد گرفته است!
یکی از دوستان آنلاین میشود. در آزمون ارشد مجاز شده است. میپرسم ببینم آیا آن پیک سنجش کذایی را گرفته است یا نه. میگوید به دلایلی اصلا انتخاب رشته نکرده است! هیچ منبعی برای کسب خبر ندارم. آخرین راهی که به ذهنم میرسد مراجعهی حضوری است به دانشکدهی اصولالدین. ازقضا همان شب عازم قم هستم.
صبح به محض ورود به شهر قم، سری میزنم به دانشکدهی اصولالدین. حاج آقای مربوطه که نمیدانم چرا اینقدر اسپید حرکت لبهایش کند است، میگوید مصاحبهها انجام شده، آزمون کتبی برگزار شده و اسامی ۱۶ نفر برگزیده هم ارسال شده است به وزارتخانه!
دیگر راه حلی نمانده است. تنها امید قبولیام همین دانشکده بود. تصور یکسال علافی و انتظار و عقبماندن از همهی برنامهها دیوانهام میکند. دوست دارم یک دل سیر گریه کنم؛ اما حتی بغضم هم نمیگیرد. از بیتفاوتی و بیرگی خودم کلافه میشوم. در یک بخش از درونم غوغایی برپا است و در بخش دیگرش عجیب ندای «بیخیال بابا» بلند است.
آخرش به این نتیجه میرسم که همین است که هست! کاریش نمیشود کرد. شاید سال قبل تکرار شود… شاید!
حالا یکی به ما بگوید آدم چقدر باید دپرس باشد که وبلاگش را به روز نکند؟!
شبه داستانکی به بهانهی کنکور!
از در که وارد میشوم، سلام کرده و نکرده، میروم توی اتاقم و در را میبندم. مانتو و مقنعه را کناری میاندازم و ولو میشوم روی تخت. چشمهایم را میبندم و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوالهایی که جواب ندادم، نه به نتیجهی کنکور و نه به جوابهایی که باید به بقیه بدهم.
کسی آهسته در میزند. از صدایش میفهمم که مادر است. صدای قلبم را میشنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چهکار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیهی بچهها چیکار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر میزند. رو میکنم به دیوار و به پهلو میخوابم. چشمهایم را میبندم و پتو را میکشم روی سرم.
مادر میآید تو و مینشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام میگذارد. منتظر رگبار سؤالاتش میشوم.
با مهربانی خاص خودش میگوید: «خستهنباشی عزیزم!»
چشمهایم را زیر پتو باز میکنم. چیزی نمی گویم.
- پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!
آرام گوشهی پتو را بالا میزنم و سرم را بیرون میآورم. برمیگردم و به چشمهایش خیره میشوم. مثل همیشه لبهایش میخندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لبهایش سر میخورد روی دستش و میافتد به لیوان شربت. بلند میشوم و مینشینم. لیوان را میگیرم و آرام آرام شربت را مینوشم و هر از چند لحظهای نگاهش میکنم. او هم بیهیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.
شربت که تمام میشود، احساس میکنم دوست دارم جواب تکتک سؤالات نپرسیدهاش را بدهم.
- مامان!… نمیدونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، اینقدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچوقت اینجوری نمیشدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همهمون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!
مادر لیوان را از دستم میگیرد و میگذارد روی زمین. چیزی نمیگوید. انگار هنوز منتظر ادامهی حرفهای من است.
سرم را پایین میاندازم و با صدایی آرام، مثل بچهای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی میکند و خودش را چنان مظلوم میگیرد که دل سنگ هم برایش آب میشود، میگویم:
- مامان! … اگر قبول نشم چی؟!
و بغض میپیچد توی گلویم و آنقدر فشار میدهد که رگهای خونی چشمم ملتهب میشوند و اشکم را درمیآورد!
مادر اینبار به حرف میآید. بازوهایم را در دستانش میگیرد و میگوید:
- اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول میشی. بعدش هم، بهقدر کافی
تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون میشه!
بغض گلویم را رها میکند. سرم را بالا میآورم و به مادر نگاه میکنم. پیشانیام را میبوسد. لیوان شربت را برمیدارد، از اتاق بیرون میرود و در را آهسته میبندد.
چند لحظه چشمم به در میماند…
دراز میکشم. دیگر صدای قلبم را نمیشنوم. چشمهایم را میبندم و باز لبخند مادر را میبینم.
برچسب ها: , استرس, داستان کوتاه, دانشگاه, مادر, کنکور

