برای کار پایان نامهام باید به چند تا مدرسه سر میزدم. به نظر میآمد کار مشکلی باشد و به قدر کافی همکاری نشود؛ اما بسم الله را گفتم و راهی شدم. در یک روز سه مدرسه، از سه ناحیهی مختلف آموزشی را سر زدم و کمی دقیق شدم در احوال دانشآموزانش که مقایسه کنم با دوران دانشآموزی خودم…
یادم آمد که بدترین بچههای دبیرستان ما از نظر پوشش و ظاهر، کسانی بودند که کمی… فقط کمی از موهای جلوی سرشان رابیرون میگذاشتند. -آن وقتها مو فقط از جلوی سر معلوم بود، یادش بخیر!-
و دیدم که در مدارس این دوره، بهترینها کسانی هستند که فقط کمی از موهای جلوی سرشان بیرون است و بهشان میگوییم ساده؛ چون نه از پنکیک و رژگونه استفاده کردهاند و نه از رژلب و سایهی سبز پشت چشم!
یادم افتاد به «بهرامی» که همیشه انگشتر دستش بود و معاون دبیرستانمان هم دائم بهش گیر میداد؛ و یادم افتاد به کسی که از ترس اخراج شدنش از دبیرستان، اسم همسر قانونیاش را وارد شناسنامه نکرده بود… و دیدم که در این دوره، انگشتر که عادی است، بعضا حلقهی ازدواجشان را هم به دست دارند؛ بیهیچ منع قانونی!
برخورد دانشآموزان با اولیاء مدرسه هم جالب شده است. همه حسابی با هم رفیق شدهاند!!!
و در زنگ ورزش دیدم که چقدر ماشاءالله همه با استعدادند و چقدر بدنها همه نرم است!!! (البته این جور مواقع، معمولا معلمها حواسشان نیست و چیزی نمیبینند!)
روز بعد راهی چهارمین دبیرستان شدم. احتمالا آنجا دیگر همهی آنچه در سه مدرسهی قبل دیدهبودم، یکجا جمع بود. دلیلش:
وارد کلاس دوم ریاضی میشوم. زنگ دینی است -که چند سالی است اسمش هم عوض شده-. معلم سرکلاس است، فقط برای اینکه سرکلاس باشد! مثل اینکه کتاب تمام شده و دیگر کاری ندارد!
با همکاری یکی از بچهها پرسشنامههایم را پخش میکنم و منتظر میمانم تا تکمیلشان کنند.
توجهام جلب میشود به دانشآموزی که پشت به دبیرش نشسته و با سهتای دیگر تشکیل یک دایره دادهاند. یکیشان در مورد پرسشنامه سوال سادهای میپرسد و بقیه دستش میاندازند.
پرسشنامهها یکی یکی تکمیل میشود و بچهها بعد از تحویل آن، به کاری مشغول میشوند.
یکیشان پرسشنامه را تحویل میدهد و بدون توجه به حضور دبیر، از کلاس خارج میشود. -احتمالا دبیرستان را با دانشگاه و دبیرش را با استاد دانشگاه اشتباه گرفته است!!!-
دو تای دیگر که ردیف اول نشستهاند شروع میکنند به ابراز احساسات نسبت به دبیر دینی و به اصطلاح پاچهخواری!
توجهام جلب میشود به همان گروه چهار نفره. یکی دو نفرشان نیم نگاهی میاندازند و زیر لب چیزی میگویند و سریع خندهشان را جمع میکنند. کمی دقیقتر میشوم. همانی که پشت به کلاس نشسته به روبروییاش میگوید: «بگیر پایین دستت رو» و برمیگردد به معلم نگاه میکند. او همچنان در حال گپزدن با همان دو دانشآموز است.
باز چهار نفری مشغول میشوند و من همچنان در فکر این که به چه کاری مشغولند…
زیاد طول نمیکشد که کارتهای بازی را دستشان میبینم. از همان کارتها که غیر از گشنیز و خشت، شاه دارد و دل!!!
اینجا شیراز است؛ پایتخت فرهنگی ایران!
پ.ن:
* استاد ارجمندم، حجت الاسلام عباسی همیشه میگفتند: کار فرهنگی را سعی کنید از مدارس ابتدایی شروع کنید. هم پذیرششان بیشتر است و هم اعتقاداتشان هنوز بهطور کامل شکل نگرفته است.

