دست خودمان نیست. عادت کردهایم. یعنی از اولش این طوری بهمان یاد دادهاند که قبل از اینکه نگران ذهن و دلممان باشیم؛ نگران برداشتها باشیم. نگران برچسبها.
آنقدر حرفهایمان را در پس لایههای متعددی از «مصلحت» و «حفظ شخصیت» و «جایگاه» و هزار کوفت دیگر پنهان کردیم که هیچوقت مزهٔ صداقت را نچشیدیم. که یادمان رفت حرف دلمان کدام بود. که نفهمیدیم راست چیست.
برای دریافت قشنگترین برچسبهای تقلبی از آدمها، هی بازی کردیم و هی نقاب زدیم و صادقانه دروغ گفتیم.
دست خودمان نیست. مردابی است که تویش گرفتار شدهایم. زنجیری که همهمان را در بند کرده است. تو هم اگر بخواهی اسیرش نباشی، راه به جایی نمیبری وقتی همه اهل تفسیر و تأویلاند و حسابوکتاب.
دلم لک زده برای حرفهای بیواسطه. بیواسطهٔ آدمها. بی واسطهٔ مصلحتها. بیواسطهٔ نقابها…



