نگارهٔ سی و دوم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ پنجاه و پنجم
نگارهٔ سی و نهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, شهریور ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 268 نفر

    از وقتی سوار تاکسی شده، راننده یک‌ریز دارد از وضع جامعه گله می‌کند و هر از گاهی هم چند فحش ضمیمه‌اش می‌کند تا بیش‌تر نظر تأیید مسافران را جلب کند. حرف از دزدی مسئولان می‌زند و بالاکشیدن‌های‌شان، و بیت‌المالی که بین «خودشان» تقسیم می‌کنند.
    .
    اسم دزدی که می‌آید یادش می‌افتد به حرف‌های بابابزرگ:

    «آدم باید ذاتش پاک باشه. همیشه فقر و نداری نیست که دست آدم رو کج می‌کنه! دزدی مال ذات خرابه. فرقی هم نداره که طرف مسکین باشه یا پولدار! تنها فرقش اینه که مسکینه ریال‌ریال می‌دزده، پولداره میلیون‌میلیون… هر کی هر چقدر دستش برسه».
    .

    - شما همین‌جا پیاده می‌شین؟
    با سؤال راننده به خودش می‌آید.
    - بله، بله. خیلی ممنون.

    کرایه را می‌دهد و پیاده می‌شود. تا بیاید از شیشه‌ی جلوی ماشین بقیه‌ی پولش را بگیرد، راننده گازش را گرفته و رفته است…
    .

    - هر کی هر چقدر دستش برسه… یکی دستش نمی‌رسه ریال‌ریال کِش می‌ره، یکی دستش می‌رسه میلیون‌میلیون…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 114 نفر

    چند روز پیش عمویم برای کاری چند لحظه‌ای از ماشینش پیاده می‌شود و وقتی برمی‌گردد در کمال تعجب می‌بیند خانمی توی ماشینش نشسته که او را نمی‌شناسد. سوار می‌شود و می‌پرسد: «شما؟!»

    زن می‌گوید: «پدرم در بیمارستان است و برای عمل جراحی‌اش احتیاج به پول دارد و …» بقیه‌اش را همه‌مان از حفظیم!

    عمو جان می‌گوید: «کدام بیمارستان؟ من خودم در بیمارستان کار می‌کنم و با مسئولین بیمارستان‌های دیگر هم آشنا هستم. بگو در کدام بیمارستان است تا صحبت کنم و برایش تخفیف بگیریم.»

    زن می‌گوید: «پدرم بیمه است، ولی مشکل این‌جاست که آقای دکترش گفته تا قبل از عمل ۳۰۰ هزار تومان بهم ندهید عملش نمی‌کنم!»

    و بعد می‌گوید: «حالا هم یا شما این پول را به من بده یا من داد و فریاد راه می‌اندازم که این آقا می‌خواهد مرا با زور با خودش ببرد و …» (این هم حربه‌ای شده است برای خودش!)

    عموجان ما هم بلوف می‌زند و در کمال خونسردی می‌گوید: «بد جایی آمدی خانم! من خودم اطلاعاتی‌ام، حالا هم تشریف داشته باشید تا ببرم‌تان دم اداره‌ی اطلاعات و تحویل‌تان بدهم» و بعد ماشینش را روشن می‌کند که یعنی حالا می‌خواهم حرکت کنم!

    زن هم که احساس می‌کند حسابی به کاه‌دان زده و الان است که کت‌بسته تحویلش بدهند، هم‌زمان که چندین فحش آب‌دار تحویل عموی‌مان می‌دهد، در را باز می‌کند و پیاده می‌شود، و ضمنا از «گدا بودن» عمو شکوه می‌کند!

    نتیجه‌ی اخلاقی این‌که همیشه درهای ماشین‌تان را قفل کنید!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,