.
دو روزه یه جور عجیبی شدم. همهش بازگشت دارم به گذشته. به یه زمانها و مکانهایی که حتی نمیدونم کی هست و کجاست. یه چیزی منو میکشونه به گذشته، ولی قبل از رسیدن به مقصد، وسط راه رهام میکنه و فقط یه حس آشنا برام میذاره. گاهی میرسم به بندرعباس و زمستون تهران. گاهی به یه ماه رمضون که نمیدونم کی هست. حتی امروز صبح رفتم دزفول، پایگاه چهارم شکاری، بعد از گلابدره، توی همون کوچه که یه طرفش یه زمین خالی بود و پسرا توش فوتبال بازی میکردن. توی همون خونه که همسایههاش ریحانهاینا بودن و مامان مجید. توی اتاق سمت چپی که معمولا اونجا نماز میخوندیم. که یه بار نماز ظهر و عصرم دیر شده بود و داداش میگفت اگه برسی یه رکعتش رو هم قبل از اذون بخونی، قبوله. همون اتاقه که کنار هال بود، که اون گوشهش تلویزیون توشیبای قرمز رو گذاشته بودیم. که مراسم فوت امام رو با اون نگاه میکردیم. که مامان اینا گریه میکردن و من بغضم رو با نفسهای بلندم میدادم توی بالشت زیر سرم…
یه حس نوستالژیک به گذشتههای مبهم و مهآلود دارم. بازگشتهای مکرر و ناتموم. من چهم شده؟!
برچسب ها: , بندرعباس, توشیبا, خاطره, دزفول, مه, مهآلود, نوستالژی, گذشته
¤ هفتهی دفاع مقدس گرامیباد ¤
سال ۶۷، ۶۸ بود. دزفول بودیم. با این که جنگ بود و منطقهی جنگی، ولی از جنگ، بیشتر از هر چیزی صدای آژیر و وضعیت قرمزش رو میشناختم. تا وضعیت قرمز میشد، مادرم دستمون رو میگرفت و میرفتیم توی سنگر خونهی ریحانه اینا. بابای ریحانه، تو باغچهی پشت خونهشون، یه سنگر کَنده بود. -باغچهی پشت خونهی ما سنگر نداشت؛ سبزی خوردن داشت و چند تا بوتهی گوجه فرنگی!- سنگر ریحانه اینا پناهگاه ما بود و یکی دو تا همسایهی دیگه. یه سنگر نمور که انگار هیچوقت قرار نبود گچهای دیوارش خشک بشه. با این که نموری سنگر، مشامم رو میزد و تنفس رو سخت میکرد؛ اما از بوش خوشم میاومد.
اون روز وقتی وضعیت قرمز شد، من و ریحانه خونه نبودیم که بتونیم توی سنگر پناه بگیریم…
ریحانه اومد دنبالم بریم نونوایی. روسریام رو سرم کردم. پول خُرد رو از مادرم گرفتم، زنبیل قرمز رو برداشتم و راهی شدیم. از پیچ کوچه که میگذشتیم، باید پُل گلابدره و یه سربالایی نسبتاً تند رو که از کنار یه جنگل پُردرخت میگذشت، پشت سر میذاشتیم. نونوایی، کنار مدرسهمون بود. گلاب دره یه مرداب پیر بود که بر خلاف اسمش بوی تند لجن میداد و پر از پشه بود و انواع حشرات.
وقتی وضعیت قرمز شد از گلابدره گذشته بودیم. به صدای آژیر خطر، عادت داشتیم. نگاهی به هم انداختیم و بیهیچ حرفی به راهمون ادامه دادیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که یکی داد زد: بخوابید رو زمین و دستاتون رو بذارید روی سرتون…
به طرف صدا برگشتیم. یه مرد میانسال بود. این رو که گفت، سراسیمه به همراه چند نفر دیگهای که اون اطراف بودن، روی زمین درازکش شد. صدای آشنای هواپیمای جنگی میاومد. زنبیلا رو کنار پا رها کردیم و خوابیدیم روی زمین. دستامون رو روی سرمون گذاشتیم و توی آسمون دنبال منشأ صدا گشتیم. پیداشون شد. از روبرو میاومدن… در عرض چند ثانیه از بالای سرمون گذشتن…
وییییییییییییییییییییییژژژژژژژ
ریحانه گفت: واااااای! دیدیشون!؟
گفتم: آره. سه تا هواپیما با هم! چقدر پایین بودن.
- «رفتن سمت دزفول»
همون مرد میانسال بود. وقتی اینو گفت تازه فهمیدیم عراقی بودن. از زمین بلند شد. همینطور که سرش پایین بود و خاک لباسش رو میتکوند گفت: «بمباشون رو اونجا خالی میکنن» و با خودش زمزمه کرد: «مثل همیشه… کارشونه…».
راست میگفت. بعدا خبرش رو شنیدیم. دزفول، باز هم بمبارون شده بود…


