نگارهٔ اول
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ هشتم
نگارهٔ هفتم
نگارهٔ سی و دوم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۸م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 325 نفر

    .
    به مسخره کردن بعضی آدم‌ها عادت کرده‌ایم، بدون اینکه بدانیم چرا باید به این چیزها بخندیم.

    از بچگی عادت کرده‌ایم به کسی که «به هر دلیلی» زمین می‌خورد بخندیم. این که کسی با مُخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال می‌دهد، مخصوصا وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصا‌تر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا هم‌کلاسی‌های از دماغ فیل‌ افتاده‌مان باشد. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم.

    از آن بدتر عادت کرده‌ایم وقتی زمین می‌خوریم خجالت بکشیم. اول دور و برمان را نگاه کنیم و بعد احساس ضایعی کنیم؛ مخصوصا وقتی توی دانشگاه باشیم و مخصوصاتر وقتی هم‌کلاسی‌های جنس مخالف‌مان ما را در آن حال مضحک ببینند. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم.

    اگر به هم خوردن تعادل، نشانه‌ی بی‌دست‌وپایی و چُلفتگی است؛ شما بگویید کدام‌مان چلفته نیستیم؟!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (8 رأی، میانگین: 2.88 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: ,