نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ پنجم
نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ سی و ششم
نگارهٔ بیست و چهارم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, مهر ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 152 نفر

    بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانش‌جوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دختر‌ها نشسته‌اند… دستم را به میله‌ای محکم می‌کنم.

    یک روزی شاید من هم مثل این‌ها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلی‌ام هم خوشحالم نمی‌کند…

    نمی‌دانم چرا هر چه کتاب خوب می‌خواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمی‌شود؟

    اصلا بگذار ببینم دخترها در این اتوبوس چند نفرند؟ پسرها که ۵ نفرند. باید بشمارم… اوه! کی حوصله دارد؟! تو خیال کن ۱۰۰ نفرند… ۱۰۰ نفر که در یک اتوبوس جا نمی‌شوند؛ هر چه‌قدر هم دراز باشد! به گمانم ۴۰، ۵۰ نفری باشند.

    یعنی دانشگاه‌ِ … ،‌ در این رشته، مقطع دکترا هم دارد؟ کاش می‌شد بروم دانشگاهش را از نزدیک ببینم…

    گیریم که این‌ها همه متخصص و کارشناس از دانشگاه بیرون آمدند؛ بعدش چه؟! لابد به‌جای این همه پسر که جای‌شان در دانشگاه خالی است، می‌خواهند سر کار هم بروند و لابد مردها باید بنشینند در خانه و بچه بزرگ کنند… خدایی بود که فقط زن‌ها می‌توانند بچه بزایند؛ وگرنه دیگر زن‌ها مرد می‌شدند و مرد‌ها زن…

    امروز سر نماز، وقتی آفتاب از لای پنجره تو آمده بود، چه‌قدر سایه‌ی پروانه که هی می‌رفت و می‌آمد زیبا بود… و چه مبهم… حیف شد! حتی کنج‌کاو نشدم ببینم پروانه چه رنگی است؛ به دیدن سایه‌ای در کف اتاق، اکتفا کردم…

    چرا شیشه‌های این اتوبوس یکی در میان دودی است؟! ساخت ایران هم هست…

    چرا بعضی مطالب را نمی‌شود در وبلاگ نوشت؟! شاید چون حرف‌های مهم‌تری هست… شاید هم چون جای بعضی مطالب در سینه است…

    می‌گویم… چرا پسر‌های دانش‌جو این‌قدر کم شده‌اند؟ اصلا پسر‌هایی که دانشگاه نمی‌روند کجا می‌روند؟ خوش‌گذرانی؟ سر کار؟ آهان! شاید می‌روند حوزه درس بخوانند!

    چه‌قدر کتاب البیان روان است و ساده… اما چرا بعضی از استدلالات آیت‌الله خویی(ره) در رد شبهات قرآنی‌اش، به دلم نمی‌نشیند و قانعم نمی‌کند؟! من که شبهه در ذهن ندارم راضی نمی‌شوم؛ حتما آن که شبهه دارد خیلی بیش‌تر از من ناراضی است…

    چه‌قدر کِرختم امروز… پس چرا نمی‌رسیم؟ چرا این‌قدر یواش می‌رود؟ جاده که خلوت است…

    سایه‌ی پروانه چه‌قدر قشنگ‌تر شده بود وقتی شده بودند دوتا. چه‌قدر خوشحال و سرمست دنبال هم می‌دویدند! باید هم سرمست باشند؛ آزاد و رها… رها… چه‌قدر دل‌تنگم…

    این دختر چه زیبا می‌خندد. چه چشمان مهربانی دارد… برعکس آن یکی! ابروهای به‌هم پیوسته‌اش چه‌قدر اخموتَرش کرده‌اند…

    یاد آن شبِ جنوب به‌خیر! تاریک بود و خاموش. یادش هم حتی آرامش‌بخش است. نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه، خاطره‌ی آن شب‌ها در ذهنم زنده می‌شود. دلم هوای یک صحرا خاک کرده است…

    بالاخره رسیدیم! بس که ایستادم، راه رفتن یادم رفته انگار… اوفیش! هوای تازه و فکر رها…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, بهمن ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 167 نفر

    مقدمه نداره! یه راست می‌رم سر اصل مطلب. تو این نوشته دنبال نظم مطالب نباشید!

    چرا همش منتظریم تا بقیه بیان مشکلات ما رو حل کنن؟
    چرا فکر می‌کنیم که آموزش و پرورش، فقط به عهده‌ی سازمان آموزش و پرورشه؟
    چرا ما یادمون رفته که خونه‌ی خود آدم اولین و دائمی‌ترین مدرسه‌ی آدمه؟
    چرا اغلب پدر و مادرا خیال می‌کنن بچه‌هاشون هنوز بچه‌اند! بابا! به خدا خیلی چیزهای بزرگ رو می‌شه با یه زبون ساده به بچه‌های کوچیک هم یاد داد! بچه‌ها تا وقتی که پدر و مادر بخوان، بچه می‌مونن…

    چرا همش منتظریم یکی از غیب سر برسه و وضع نابسامان ما رو سامان بده؟
    چرا بستن کمربند ایمنی این‌قدر برامون سخته؟
    چرا یادداشت نوشتن رو میز و نیمکت و در و دیوار مدرسه و بعضا ادارات کار لذت‌بخشیه؟!
    چرا یادآور نمی‌شیم که خسارت زدن به مدرسه و اداره و پارک و شهرمون و … خسارت به بیت الماله؟
    چرا خودمون قوانین و نظافت و مسائل ایمنی رو رعایت نمی‌کنیم و عوضش همش نسبت به تمیزی و قانون‌مندی کشورهای غربی غبطه می‌خوریم؟
    چرا این‌قدر خودمون رو دست کم گرفتیم؟

    طرف رفته لباسی رو که شنیده مد روزه، به هر بدبختی که بوده و احتمالا به کمک یه پنج شش نفر دیگه(!)، رو تنش سوار کرده؛ بعد خیال می‌کنه حالا شده انسان با فرهنگ!
    اون‌وقت ساده‌ترین عملی که می‌تونه غیر از فرهنگ نشونه‌ی شخصیتش باشه رو بلد نیست انجام بده! هنوز نمی‌دونه جای پوست پفک تو سطل زباله‌است نه وسط خیابون!

    اصلا چرا ما این‌قدر ساده اندیش شدیم؟
    چرا یه خورده فکر نمی‌کنیم؟
    چرا هر چی به خوردمون می‌دن سریع می‌بلعیم و به‌به و چه‌چه می‌کنیم؟
    راست و دروغ بعضی از چیزا رو که با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید!
    چرا ما خودمون رو صاحب تفکر و فرهنگ غنی نمی‌دونیم؟
    چرا…؟

    کلید حل خیلی از مشکلاتمون دست خودمونه، یعنی حتی نیاز به دخالت دولت هم نداره… از پاکیزگی شهر که ساده‌ترینه بگیرید تا عمده‌ترین مسائل اقتصادی.
    لذا همون که قبلنا استادمون فرمودن:

    برادر، خواهر! ما مسئولیم!

    به فرموده‌ی پیامبر (ص):
    کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
    دقت کنیم… میفرمایند: همه‌مون مسئولیم… همه‌مون!

    دهه فجر گرامی‌باد!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۸م, آذر ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 118 نفر

    لطفا مزاحم نشوید!
    دارم درس می خوانم…!!!

    - هنگامی که سازمانی به هدف خود می‌رسد یا نمی‌تواند هدف‌های خود را دنبال کند، ممکن است هدف یا هدفهای جدیدی را جانشین هدف‌های اولیه‌ی خود کند…
    هدف؟!
    هدف، باید اونقدر بزرگ باشه که هیچ‌وقت گم نشه…
    و اونقدر رنگی باشه که جلوی دنیا کم نیاره…
    و اونقدر متمایز باشه که جابه‌جا نشه…

    - لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لاتفرحوا بما آتاکم (حدید/۲۳)…
    با یه تقّی، از خوشحالی پرواز می‌کنی و با یه توقی از اوج چنان سقوط می‌کنی که جز خُرده‌های وجودت باقی نمی‌مونه.
    با یه اشاره امیدوار و با یه بهونه ناامید!

    - علم المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطاء فی الفکر…
    منطق دیوونه!… حالا بیشتر از هر زمانی معنی داره برات، نه؟
    انگار تازه داره معنی میشه…. منطقی که تا دیوونه نباشی، نمی‌فهمیش!

    - یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
    چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
    بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
    پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

    - عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی …
    از ترس او، سه نقطه!!!
    کلمه‌ی … دیگه مثل قدیما برات قشنگ نیست!
    نکنه تو هم خیال می‌کنی کشکه؟!

    - …
    ـ …
    ـ …

    فرزندان غیر قانونیفاطمه مسلمون شدهگفتند ستاره را نمی توان چیدپدرم… دلتنگی… وبلاگ نویسی… فرهنگ سازمانی…. نقطه‌ی پرگار…. چطوری مشتی؟!… صندلی داغ…. میم مثل مادر… خاک را به نظر کیمیا کنند… جامعه‌شناسی… تولدت مبارک… باب حادی عشر… خیلی دور… چرا در گنجه بازه… سمع الله لمن حمده… ناهار حاضره… دی‌سی شدی باز؟… شعر بگو… هنگ کرده… نامه بنویس… ماکس وبر… هنگ کرده… داد بزن… هنگ کرده… دیوونه شو… هنگ کرده… هنگ کرده… هنگ کرده…  

    یه دیازپام بخور! وقتی چیزی نفهمیدی، حالت خوب میشه!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: تراوشات ذهن من٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, آذر ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 194 نفر
    • هر روز صبح باید تخت خوابت رو مرتب کنی.
    • کسی در ماشینش، روز خود رو با کشیدن سیگار و روز پسر کوچولوش رو با بلعیدن دود سیگار شروع می‌کنه.
    • برای تولید کردن علم، نیازی به نخبه بودن نیست.
    • می‌گفت: وقتی افقت خدایی باشه، برداشتن هر قدم در مسیر افق، خود، رسیدن به هدفه.
    • ما چیزی درباره‌ی انقلاب و انقلابیون نمی‌دونیم.
    • همیشه باید منتظر موند… انگار این قانون زندگیه.
    • گاه‌گاهی یکی حرف از حرکت می‌زنه.
    • دخترکی ۸ ،۹ ساله، با لباس مدرسه، توی این هوای سرد، کتاب در دست، در شلوغ‌ترین و کثیف‌ترین خیابون شهر، روی یک تکه مقوا نشسته و در ازای خواندن وزن شما، پول می‌گیره.
    • جوون‌ها تو خیابون پرسه می‌زنند.
    • بعضی وبلاگ‌ها رو باید خوند تا فهمید حالی به حولی یعنی چی.
    • درس خوندن حس می‌خواهد…
    • دل هوای خاک شلمچه داره.
    • صبح تصمیمت عوض میشه و به جای پیاده‌روی، وبلاگ‌نویسی می‌کنی.
      .
      .
      .

    من فکرم درد می کنه.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,