نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ اول
نگارهٔ ششم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, شهریور ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 388 نفر

    تلویزیون مارش نظامی پخش می‌کرد و رزمنده‌ها را نشان می‌داد که برای دوربین دست تکان می‌دهند و با دو انگشت، وی (V) می‌گیرند. بوی کتلت فضای خانه را پر کرده بود. مادر همین‌طور که یک دستش را با دامنش خشک می‌کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و دست دیگرش را با خوشحالی بالا برد:
    - پیداش کردم.

    عاطفه نگاهش را از تلویزیون گرفت و به دست مادر دوخت. با دیدن نوار جا خورد و پرسید:
    - ئه! کجا بود این؟
    - رو سر یخچال. کار علی بوده.

    علی گفته بود یادش هست که از دست بچه‌های خاله رعنا، یک جایی قایمش کرده؛ اما هر چه فکر کرده بود، یادش نیامده بود کجا.

    عاطفه بلند شد، ضبط را از روی طاقچه آورد و نشست زیر طاقچه. مادر که چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد، موهایش را از پیشانی کنار زد و روبروی ضبط نشست. عاطفه نوار را از دست مادر گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهی انداخت:
    - آخرشه. باید بزنم یه کم بره عقب.

    مادر دو زانو نشست و دستش را به زانوهایش تکیه داد و لبخند به لب، به ضبط خیره شد. عاطفه نوار را توی ضبط گذاشت و دکمه را فشار داد.

    مادر نگاهی به ساعتِ روی دیوار انداخت و انگار با خودش حرف بزند گفت:
    - علی هم دیر کرد. گفته بود ۱۰ دیقه‌ای برمی‌گرده.

    عاطفه نوار را استپ کرد. دکمهٔ پخش را زد. صدای امام بود:

    … شرافت به این نیست که انسان دستش را روی سینه بگذارد تا چند شاهی به او بدهند. بلکه شرافت انسانی به این است که در مقابل زور بایستند. و جوانان ما ایستادند…

    دوباره دکمهٔ استپ را زد. کمی نوار را جلو برد. استپ کرد و دکمهٔ پخش را فشار داد.

    صدایی از ضبط در نیامد. قسمت خالی نوار که رد شد، صدای ترتیل پدر، حلقهٔ اشکی توی چشم‌های مادر نشاند:
    الله نور السماوات والارض. مثل نوره کمشکات فیها مصباح…

    تلویزیون داشت مصاحبه با رزمنده‌ای را پخش می‌کرد که کلاه بافتنی سورمه‌ای سرش گذاشته بود. کلاه از دو جا مقداری شکافته بود. مرد نگاهش به دوربین نبود. رد خنده‌هایش کنار چشم‌های سُرخش جا مانده بود. عاطفه روی دو زانو ایستاد، بدنش را کشید و با نوک انگشت سبابه و شست، صدای تلویزیون را بست.

    یادش افتاد به چهار ماه پیش. پدر چند روزی آمده بود مرخصی. سفرهٔ شام که جمع شده بود، وضو گرفته بود و رفته بود توی اتاق و کمی بعد، صدای قرآن خواندنش آمده بود. علی به عاطفه اشاره‌ای کرده بود و همان طور که یک زانو را توی سینه جمع کرده بود و انارش را دانه می‌کرد، ابرویی بالا انداخته بود و طوری که انگار پدر، بابای خودش تنهاست و نسبتی با عاطفه ندارد، گفته بود:
    - کیف می‌کنی؟ چه صدایی داره؟

    بعد عاطفه مثل اینکه آب زیر پایش دویده باشد، گلدوزی‌اش را رها کرده بود و جهیده بود سمت طاقچه. ضبط را برداشته بود و گفته بود:
    بیا یواشکی صداشُ ضبط کنیم.

    علی که بدش نیامده بود، انار را توی بشقاب رها کرده بود. دستش را با شلوارش پاک کرده بود و ضبط را از عاطفه گرفته بود و گفته بود:
    - بپر یه نوار خالی از مامان بگیر.

    مادر توی آشپزخانه، بساط چای را آماده می‌کرد که عاطفه دربارهٔ نوارهای خالی ازش پرسیده بود. مادر گفته بود که امروز صبح پدر همهٔ آن دو سه تا نوار را برده بوده خانهٔ آقا رحیم، تا بقیهٔ سخنرانی‌های امام را برایش ضبط کند.

    عاطفه طوری با عجله از نقشه‌شان برای مادر گفته بود که انگار تُنگ ماهی شکسته بود و اگر دیر می‌رسیدند ماهی جان می‌داد.

    مادر سینی چای را با یک دست، و فلاسک را با دست دیگرش گرفته بود و گفته بود آخر ِ همین نواری که روی ضبط هست، باید خالی باشد. یادش بود قبل از اینکه دکمهٔ استپش بپرد بالا، خاموشش کرده بودند. نوار را همین امروز صبح، پدر از آقا رحیم گرفته بود و بعد از ناهار با مادر نشسته بودند دوتایی همه‌اش را گوش داده بودند.

    علی نوار را از توی ضبط درآورده بود، نگاهی به‌اش انداخته بود و گفته بود:
    - فک کنم یه ۱۰ دیقه‌ای خالی داشته باشه.

    نوار را کمی به عقب برده بود و پخش کرده بود و چند ثانیه بعد از اتمام سخنرانی امام، متوقفش کرده بود.

    چیزی طول نکشیده بود که هر سه، دم در اتاق ایستاده بودند و پدر را تماشا می‌کردند. علی دکمهٔ ضبط را که فشار داده بود، تََقّی صدا کرده بود. پدر نگاهی به‌شان انداخته بود و لبخند زنان سری تکان داده بود و بی‌هیچ حرفی دوباره مشغول شده بود:
    الله نور السماوات و الارض…

    هر دو سکوت کرده بودند. عطر تلاوت پدر، توی خانهٔ کوچکشان پیچیده بود. مادر چشم از ضبط گرفته بود و به صفحهٔ تلویزیون خیره شده بود. یادش افتاده بود به نیم‌رخ همسرش، وقتی سه تایی توی چارچوب در ایستاده بودند و به او نگاه می‌کردند. و او با لبخندی محو، لب‌های صورتی‌اش را که بین ریش و سبیل خرمایی رنگش چندان به چشم نمی‌آمد، به آرامی تکان می‌داد و هم‌زمان چانه‌هایش که به زور چند تار سفید توش پیدا می‌شد، بالا و پایین می‌رفت.

    عاطفه چهارزانو کنار ضبط نشسته بود، دستی به زیر چانه زده بود و آرنجش را تکیه داده بود به زانوی راست. با انگشت دست چپش تارهای قالی را نوازش می‌کرد و به صفحهٔ تلویزیون چشم دوخته بود. تلویزیون رزمنده‌ها را نشان می‌داد که بعضی می‌دوند و بعضی پشت خاکریز خشاب سلاح‌شان را عوض می‌کنند و گاه‌گاهی همه با هم، سرهای‌شان را می‌دزدند، یا روی خاک دراز می‌کشند و بعد، از پشت خاکریز، خاکی و دودی غلیظ به هوا بلند می‌شود.

    عاطفه پدر را تجسم می‌کرد که با لباس خاکی رنگش، توی سنگری نمور، روی یک پتوی خاک‌خورده، دو زانو نشسته است و دارد قرآن می‌خواند. موی سر و ریشش گرد ِخاک گرفته و بین صدای تیر و سوت یک خمپاره، صدای آرامش‌بخش او در فضای تاریک سنگر پیچیده است:
    فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه…

    با صدای بم ِ خمپاره‌مانندی که گویی در دور دست‌ها منفجر شده است، تصویر پدر محو شد و عاطفه یک‌دفعه از جا پرید. چشم‌های عسلی‌اش را که همیشه برای مادر یادآور چشم‌های پدر است، با ترس و تعجب به مادر دوخت.
    - لابد علی‌ه.

    بعد انگار مادر یادش افتاده باشد که علی خودش کلید دارد، از جا بلند شد و پیچید توی راهروی باریک ورودی. چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.

    عاطفه نفسش را که توی سینه حبس شده بود بیرون داد. خودش را کمی عقب کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد. قلبش هنوز با شتاب می‌زد. زانوهایش را توی سینه جمع کرد. دست‌هایش را حلقه کرد دور زانوها و سرش را روی دستش گذاشت.

    پدر می‌خواند:
    رجال لاتلهیهم تجارة و لابیع عن ذکرالله …

    گوش‌هایش را تیز کرد. صدای مبهم مردی به گوشش رسید. داشت در مورد پدر حرف می‌زد. لابد باز هم یکی دیگر از دوستان پدر است که بعد از چند ماه آمده مرخصی و خواسته خبری از پدرش بگیرد و می‌خواهد اگر خانه کم و کسری دارد، تا آنجا که از دستش برمی‌آید کاری انجام دهد. و لابد مادر دارد می‌گوید که از آخرین نامهٔ پدر دو ماه می‌گذرد و خبر دیگری ازش ندارد و بعد مثل همیشه تعارف می‌کند و تشکر که «شکر خدا همه چیز هست؛ خدا شما رو از برادری کم نکنه».

    صدای پدر قطع می‌شود. خانه را سکوت پر می‌کند. عاطفه سرش را بلند می‌کند. مادر روبرویش، کنار راهرو به دیوار تکیه داده است. چادرش را رها کرده و به ضبط چشم دوخته است. دکمهٔ استپ بالا می‌پرد. نوار به آخر رسیده است.
    ممنونم. اگر نامهربونم، ناسپاس نیستم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.80 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, شهریور ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 357 نفر

    قبل از هر چیز قلمش جذبم کرد؛ ساده و روان بود. انگار خودش نشسته باشد جلوی رویت و شمرده و دقیق برایت تعریف کند. بعدش چیزی طول نکشید که افتادم وسط ماجرا و قضایا. توصیفات دقیقش از محیط و آدم‌ها و احساسات آن‌قدر واضح بود که انگار به جای خواندن کتاب، داری فیلمش را می‌بینی. جزئیات هم شده بود تکمله‌ی جذابیت‌ها.

    پیش از این، از بعضی دوستان اسم کتاب «دا» را شنیده بودم. علی‌رغم حجم زیادش، فروش فوق‌العاده‌اش زبانزد شده بود، طوری که در مدت ۸ ماه، به چاپ پنجاه و پنجم رسید.

    پنج-شش ماهی می‌شد که «دا» گوشه‌ی اتاق، منتظر نشسته بود تا فرصتی پیدا کنم و بخوانمش. بالاخره دو سه هفته پیش این فرصت دست داد.

    «دا» که لغتی است کُردی و به معنی مادر، اسم کتابی است از خاطرات سیده زهرا حسینی -که زمان شروع جنگ تحمیلی ۱۷ ساله بوده- و شرح فعالیت‌های او به عنوان غسّال، امدادگر، رزمنده و تدارکات و پشتیبانی.

    راوی و نویسنده چنان آدم را با خودشان همراه می‌کنند که در تمام لحظات دردناکِ «زهرا»، تو هم ناخواسته درد می‌کشی و با ناراحتی‌اش اشک می‌ریزی؛ با شادی‌هایش شاد می‌شوی و با خستگی‌اش بی‌رمق.

    لذت کتاب‌خوانی، یادگیری و شوق جهاد، را توأماً با خواندن «دا» تجربه کردم. آدم از شروع کتاب تا انتهای آن، در حال یادگیری مجموعه‌ای از درس‌های زندگی و اعتقادی، به کاربردی‌ترین وجه است. انگار زهرا با همه‌ی این خطرات و سختی‌ها، زنده مانده بود تا روزی پل ارتباط نسل‌های بعد از خودش باشد با دفاع مقدس هشت ساله…
    .

    - کتاب «دا» در راه ترجمه به ۴ زبان
    - رخشان بنی‌اعتماد: «دا» بخش گفته نشده از تاریخ جنگی بود که هنوز پیامدهایش را پس می‌دهیم
    - حبیب احمدزاده: دا حدیث راه پرخون می کند
    - گوهر خیراندیش و مریلا زارعی از کتاب «دا» می‌گویند
    - احمد نجفی: «دا» درخشان‌ترین کتابی است که در زمینه دفاع مقدس چاپ شده است
    - عضو هیئت رئیسه مجلس: «دا» در ردیف شاهکارهای ادبیات انقلاب است
    - سعید ابوطالب: «دا» حلقه‌ای از یک زنجیره گمشده است

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 521 نفر

    .
    «ما از شهدا هیچی نمی‌دونیم» … «ما شهدا رو نشناختیم».
    تا حالا چند بار این جمله‌ها و امثال این جمله‌ها را شنیده‌اید؟ من از شنیدن این جمله‌های تکراری متنفرم. از هر چیزی که شهدا را یک جای بلند بنشاند که دست هیچ‌کسی بهشان نرسد، متنفرم. از اینکه شهدا را پیغمبر و پیغمبرزاده معرفی می‌کنند متنفرم.

    شهدا هم آدم بوده‌اند؛ درست مثل خیلی از کسانی که دور و برمان می‌بینیم. حالا تو می‌خواهی دقیق‌تر باشد بگو: «آدم‌های خوبی بوده‌اند»؛‌ ولی به خدا از همین دنیا و همین خاک سربرآورده‌اند. از مریخ نیامده بودند که حالا ما هر وقت حرف از جبهه و جهاد شد، همان منبر همیشگی را برویم که آره، آن زمان که جنگ بود، چنین گوهرهایی توی جبهه بودند، چنان انسان‌های وارسته‌ای آنجا جنگیدند. و بعد چند تا خصوصیتی که از شهدا شنیده‌ایم را بکنیم پتک و بکوبیم سر خودمان که: بعله! آن‌ها توی دمای n درجه، فلان کیلو تجهیزات با خودشان حمل می‌کردند و x کیلومتر پیاده توی رمل‌ها و چه‌ می‌دانم، گِل‌ها راه می‌رفتند و از خدا هم غافل نمی‌شدند. آن‌ها غذایشان -اگر بود- ‌نان خشکی بود و گاهی چندین شبانه‌روز نمی‌خوابیدند. هزار جور ناراحتی و مشکل را تحمل کردند و یک «آخ» هم نگفتند. آن‌وقت من و تو، تحمل گرمای ۳۰ درجه را هم نداریم. یک وعده غذایمان که دیر و زود می‌شود، عالم خبردار می‌شود. وسایل رفاه زندگی‌مان یک خرده کم و زیاد که می‌شود، صدایمان در می‌آید. یک ذره مشکل توی زندگی که پیدا می‌کنیم، کفر می‌گوییم و …

    و بعد هم نتیجه می‌گیریم که آن شهدا، عجب درّهای کمیابی بودند و پشت سرش آه می‌کشیم از فقدان چنین آدم‌هایی در این زمانه و حسرت می‌خوریم که دیگر کجا چنین انسان‌هایی پیدا خواهد شد.

    یکی نیست از ما بپرسد شما که این‌قدر خوب شهدا را می‌شناسید، از زندگی چندتایشان از روز تولد تا زمان شهادت خبر دارید؟ از خُلقیات چند تا از شهدا قبل از رزمنده شدن‌شان باخبرید؟ کجا نوشته که شهدا، همه‌شان قبل از جنگ و جهاد هم همین‌طور انسان‌های زجرکشیده و سختی‌کشیده‌ای بوده‌اند؟ چند تا از شهیدان بوده‌اند که قبل از رزمنده شدن‌شان، چند شبانه‌روز بی‌خوابی را تجربه کرده باشند؟ کی گفته که آن‌ها هیچ‌وقت توی زندگی‌شان از کم و کسری‌ها، یا سرما و گرمای هوا شکایت نداشته‌اند؟!

    نمی‌خواهم بگویم هیچ‌کدامشان قبل از ورود به جبهه، آدم وارسته‌ای نبودند؛ اما باور کنید مثل روزهای رزم هم نبودند.

    هر چیزی را آدم باید توی شرایط خودش تجربه کند. من برای اینکه مثل شهدا بشوم لازم نیست هر روز به خودم گرسنگی بدهم، یا نان خشک بخورم، یا بی‌خوابی بکشم. شرایط جنگ و آرمان‌ها آن‌ها را تغییر داده بود. آن شرایط این طوری ایجاب می‌کرد که محکم باشی، که مقاوم باشی، که تحملت را بالا ببری، که جسور باشی، شجاع باشی.

    همین من ِ نازک‌نارنجی، وقتی لازم بشود، وقتی پایش بیفتد، گرسنگی و خستگی و گرما و هزار تا چیز دیگر را تحمل می‌کنم. همه‌ی آدم‌ها همین‌طورند. حتی شمایی که خودت را دست‌کم گرفته‌ای و فاصله‌ات را با شهدا از زمین تا آسمان می‌بینی، شما هم پایش که برسد مقاوم می‌شوی، از خودگذشتگی می‌کنی، خوب می‌شوی!

    نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که با این حساب همه‌مان شهید زنده‌ایم! می‌خواهم بگویم شهدا هم یک روزی شبیه ما بودند و آن چیزی که آن‌ها را ممتاز کرد، این چند تا صفتی که ما ازشان اسم می‌بریم نبود؛ آن چیزی که آن‌ها را «شهید» کرد، یقین‌شان بود.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (9 رأی، میانگین: 3.44 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬روح زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: , ,