«دل»ام گرفته. چند روز است انگار مرده. نزدیکش که میروم خودش را پس میکشد. انگار بگوید «حوصلهات را ندارم؛ بگذار به درد خودم بمیرم»… نه گریه میکند که به بهانهٔ ربودن اشکش، دستی به سر و رویش بکشم؛ نه حتی سرم داد میزند که از خجالتش در بیایم. آرام و غمگین گوشهای کز کرده و به دورترها چشم دوخته است. هر بار نگاهش که میکنم گلویم میسوزد. جایی دورتر مینشینم و بهش زل میزنم. بهش حق میدهم. درست همان وقتی که روی هم ریخته بودیم و طرح و برنامه میچیدیم، زدهام کاسهمان را یَله کردهام. حق دارد بهم بیاعتماد شود. حق دارد از من رو بگیرد… بدجوری تنها شدهام. آدمی که «دل» نداشته باشد، موجود بدبختی است.
چند روز است ایستادهام روی نقطهٔ مرکزی برزخ؛ به امید گذر زمان که شاید حالش را عوض کند. درست روی همین نقطهٔ مرکزی، هی فکر میکنم کاش تو هم دست زمان را بگیری و با هم گذر کنید از این دل، که عیادتت موجب تسلای این مصیبتدیدهٔ داغدار است…
از یک جایی به بعد، آدم کم میآورد.
تا یک جایی محبت در قالب کلمهها میگنجد.
از یک حدی که بیشتر شد، کلمهها تمام میشوند.
محبت از ظرف کلمهها سرریز میشود و واژهها الکن.
دل بیتابی میکند
و تو
ناچار، به تکرار همین واژههای کهنه رو میآوری.
از بیعرضگی لغات، حرص میخوری.
حرصت را میریزی توی تکتک حروف همان واژههای تکراری
و
دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آنقدر محکم ادا میکنی تا کمی قلبت آرام بگیرد…
.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی میخواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش میخندم، خیال میکند یعنی «آتشبس» و میتواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقتهایی دلم برایش میسوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم میکند، دلسوزی را از یادم میبرد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسمها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در میکند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین بودنش، دلسوزی را گذاشتهام کنار و دست وروجک را گرفتهام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…
.
گاهی فاصلهی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمیماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقهی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت میبینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختیاش، باید همه چیز را دستنخورده، همانجا گذاشت و رفت.
این رفتن، به کَندن ِ ذره ذرهی وجودت میماند؛ سینهات را میسوزاند، دلت را بیقرار میکند، قلبت را از هم میدرد، اشکت را سرازیر میکند، نفست را میبُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختیاش، دعا میکنی. خوشبختیای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…

.
.
از دست دادن آدمها خیلی سخت است. همیشه اینطور نیست که آدمها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست میدهد که هستند؛ وجود دارند؛ ولی از دست رفتهاند. گاهی با قطع رابطهشان از دست میروند، گاهی با کاری که انجام میدهند، گاهی حتی با بودنشان…
.
این روزها احساس میکنم کسی را دارم از دست میدهم. کسی که هست، ولی دارد میرود…
.
.
.




(2 رأی، میانگین: 4.50 امتیاز از 5)