نگارهٔ یازدهم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ هفتم
نگارهٔ هشتم
* نرمی

بعد از تو
نمی‌شود شعر خواند، شعر گفت، به شعر گوش سپرد

من ماه‌هاست شعری نگفته‌ام
ماه‌هاست در شب‌هایی به عمق یلدا
و روزهایی به طول فاصله،
لطافتم را به گل بخشیده‌ام،
به قاصدک
به نسیم

شعر، احساس را به من باز می‌گرداند
نرمی، برای قلبم خوب نیست
ماه‌هاست قرصی نخورده‌ام

شعر، احساس مرا
شعر، اوج اخلاص مرا
شعر، تو را
به من باز می‌گرداند

* بباف
* تغییر
* شرم
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, آبان ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 144 نفر

    از یک جایی به بعد، آدم کم می‌آورد.
    تا یک جایی محبت در قالب کلمه‌ها می‌گنجد.
    از یک حدی که بیشتر شد، کلمه‌ها تمام می‌شوند.
    محبت از ظرف کلمه‌ها سرریز می‌شود و واژه‌ها الکن.
    دل بی‌تابی می‌کند
    و تو
    ناچار، به تکرار همین واژه‌های کهنه رو می‌آوری.
    از بی‌عرضگی لغات، حرص می‌خوری.
    حرصت را می‌ریزی توی تک‌تک حروف همان واژه‌های تکراری
    و
    دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آن‌قدر محکم ادا می‌کنی تا کمی قلبت آرام بگیرد…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۰م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 136 نفر

    .
    این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی می‌خواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش می‌خندم، خیال می‌کند یعنی «آتش‌بس» و می‌تواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقت‌هایی دلم برایش می‌سوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم می‌کند، دلسوزی را از یادم می‌برد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسم‌ها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در می‌کند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین‌ بودنش، دلسوزی را گذاشته‌ام کنار و دست وروجک را گرفته‌ام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…

    .

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 131 نفر

    گاهی فاصله‌ی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمی‌ماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقه‌ی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت می‌بینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختی‌اش، باید همه چیز را دست‌نخورده، همانجا گذاشت و رفت.

    این رفتن، به کَندن ِ ذره ذره‌ی وجودت می‌ماند؛ سینه‌ات را می‌سوزاند، دلت را بی‌قرار می‌کند، قلبت را از هم می‌درد، اشکت را سرازیر می‌کند، نفست را می‌بُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختی‌اش، دعا می‌کنی. خوشبختی‌ای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, تیر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 1,187 نفر

    .
    .

    از دست دادن آدم‌ها خیلی سخت است. همیشه این‌طور نیست که آدم‌ها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست می‌دهد که هستند؛ وجود دارند؛ ولی از دست رفته‌اند. گاهی با قطع رابطه‌شان از دست می‌روند، گاهی با کاری که انجام می‌دهند، گاهی حتی با بودنشان…

    .

    این روزها احساس می‌کنم کسی را دارم از دست می‌دهم. کسی که هست، ولی دارد می‌رود…
    .
    .
    .

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.40 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, آذر ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 999 نفر

    دل به دل راه ندارد. دل، به بعضی دل‌ها راه دارد فقط؛ آن دلی که با دلت گره خورده باشد؛ هرچند گره‌ی کوری نباشد. مهم گره‌اش هست. آشنایی دل‌ها کفایت نمی‌کند.

    قبول نداری؟ فکر کن ببین تا به حال چند نفر بهت گفته‌اند دلتنگت بودم، در حالی‌که تو نسبت به آن‌ها هیچ احساس دلتنگی نداشتی.

    عاشق آن دلتنگی‌های بی‌بهانه‌ام. نشستی و یک دفعه یاد کسی می‌افتی. بعد یکهو بی‌قرار می‌شوی. گوشی تلفن را برمی‌داری و شماره‌اش را می‌گیری. برخلاف قاعده‌ی روزگار، بدون این که کاری باش داشته باشی(!) زنگ می‌زنی تا فقط بگویی: «دلم برات تنگ شده بود. خواستم صداتو بشنوم و حالی ازت بپرسم…»

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,