از یک جایی به بعد، آدم کم میآورد.
تا یک جایی محبت در قالب کلمهها میگنجد.
از یک حدی که بیشتر شد، کلمهها تمام میشوند.
محبت از ظرف کلمهها سرریز میشود و واژهها الکن.
دل بیتابی میکند
و تو
ناچار، به تکرار همین واژههای کهنه رو میآوری.
از بیعرضگی لغات، حرص میخوری.
حرصت را میریزی توی تکتک حروف همان واژههای تکراری
و
دال ِ «دلم» ِ «عزیز دلم» را آنقدر محکم ادا میکنی تا کمی قلبت آرام بگیرد…
.
این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی میخواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش میخندم، خیال میکند یعنی «آتشبس» و میتواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقتهایی دلم برایش میسوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا ایستاده و هی چپکی نگاهم میکند، دلسوزی را از یادم میبرد. حالا نه اینکه از آن سیبیلو بترسمها! نه. ترس ندارد خداییش. به سیبیل کلفتش نگاه نکن. قمپز است که در میکند. دلش مثل آب چشمه زلال است. ولی خب، به هر حال به حرمت همان بالانشین بودنش، دلسوزی را گذاشتهام کنار و دست وروجک را گرفتهام که در نرود. دعا کنید شاید سر عقل بیاید…
.
گاهی فاصلهی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمیماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقهی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت میبینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختیاش، باید همه چیز را دستنخورده، همانجا گذاشت و رفت.
این رفتن، به کَندن ِ ذره ذرهی وجودت میماند؛ سینهات را میسوزاند، دلت را بیقرار میکند، قلبت را از هم میدرد، اشکت را سرازیر میکند، نفست را میبُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختیاش، دعا میکنی. خوشبختیای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…

.
.
از دست دادن آدمها خیلی سخت است. همیشه اینطور نیست که آدمها با مرگ از دست بروند. گاهی آدم، کسانی را از دست میدهد که هستند؛ وجود دارند؛ ولی از دست رفتهاند. گاهی با قطع رابطهشان از دست میروند، گاهی با کاری که انجام میدهند، گاهی حتی با بودنشان…
.
این روزها احساس میکنم کسی را دارم از دست میدهم. کسی که هست، ولی دارد میرود…
.
.
.
دل به دل راه ندارد. دل، به بعضی دلها راه دارد فقط؛ آن دلی که با دلت گره خورده باشد؛ هرچند گرهی کوری نباشد. مهم گرهاش هست. آشنایی دلها کفایت نمیکند.
قبول نداری؟ فکر کن ببین تا به حال چند نفر بهت گفتهاند دلتنگت بودم، در حالیکه تو نسبت به آنها هیچ احساس دلتنگی نداشتی.
عاشق آن دلتنگیهای بیبهانهام. نشستی و یک دفعه یاد کسی میافتی. بعد یکهو بیقرار میشوی. گوشی تلفن را برمیداری و شمارهاش را میگیری. برخلاف قاعدهی روزگار، بدون این که کاری باش داشته باشی(!) زنگ میزنی تا فقط بگویی: «دلم برات تنگ شده بود. خواستم صداتو بشنوم و حالی ازت بپرسم…»



(5 رأی، میانگین: 4.40 امتیاز از 5)