نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ هجدهم
نگارهٔ چهاردهم
نگارهٔ نهم
نگارهٔ نوزدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, فروردین ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 384 نفر

    از شب قبلش گفته بودند که فردا صبح یک برنامه‌ی ویژه داریم؛ ولی نگفته بودند چه برنامه‌ای. هر چند اغلب بچه‌ها از روزی که یک چیزهایی راجع به سفر رهبری به جنوب شنیده بودند، حدس می‌زدند برنامه چیست.

    شب، قبل از پیاده شدن از اتوبوس، درباره‌ی برنامه‌ی فردا که دیدار با رهبری بود چیزهایی گفتند و توصیه کردند که زودتر بخوابیم و صبح ساعت چهار و نیم بیدار باشیم به قصد حرکت.

    صبح از معراج شهدای محمودوند حرکت کردیم به سمت فتح المبین. برخلاف تصور ما، دیدار عمومی بود! ساعت هشت و نیم فتح المبین بودیم. زود رسیده بودیم. پارکینگ خلوت بود. گفتند غیر از لباس‌های تن‌تان، چیزی همراه خودتان نیاورید!

    از دو مرحله بازرسی دقیق -که بگویی نگویی، از شدت دقت زیاد، صدای بچه‌ها را درآورده بود- گذشتیم. چند ردیف جلو پر شده بود، اما هنوز نزدیک جایگاه جای خالی بود. مکان نشستن را جوری تنظیم کردیم که بدون مزاحمت یک جفت بلندگوی نزدیکمان، آقا را خوب ببینیم. زمین، سنگلاخی بود و کمی اذیت می‌کرد.

    گه‌گاه شعارهای پراکنده‌ای داده می‌شد. روحانی‌ای در قسمت آقایان، بدون بلندگو مشغول صحبت شد. می‌گفتند آقای ذوالنور است که شب قبلش هم در شلمچه سخنرانی کرده بود. صدایش خیلی مبهم به ما می‌رسید. همین‌قدر فهمیدم که حماسی و پر شور، درباره‌ی ولایت‌مداری و درایت و بصیرت آقا می‌گفت.

    خانم انتظامات نزدیک به ما، می‌گفت آقا ساعت ده و نیم می‌آیند. تا آن موقع هنوز خیلی مانده بود. آسمان نیمه‌ابری بالای سرمان، شروع کرده بود به نم‌نم باریدن. خانم‌ها روی تکه‌های کاغذ، برای آقا نامه می‌نوشتند و می‌دادند به انتظامات‌ها.

    اردیبهشت دو سال پیش که آقا آمده بودند شیراز، هم در استادیوم حافظیه و هم در دیدارشان با طلاب و دیدارشان با دانشجویان شرکت داشتم. سابقه‌ی انتظار طولانی برای دیدن آقا را از قبل داشتم. اما در دیدارشان با طلاب و دانشجوها، یادم هست که هیئت عکاس و فیلم‌بردار، حدودا یک ربع-بیست دقیقه قبل از آقا می‌آمدند و در جایگاهشان قرار می‌گرفتند. یعنی یک جورهایی جاگیر شدن عکاس‌ها را نشانه‌ی آمدن آقا می‌دانستم.

    اما این بار، ساعت از ده و نیم گذشت، شعارها داده شد، نم‌نم باران تمام شد، ابرها کنار رفت، عکاسان و فیلم‌بردارها آمدند، قرآن تلاوت شد و خبری از آقا نشد.

    بعد از قرآن میکروفون را دادند دست یک «سردار» که بیست دقیقه درباره‌ی منطقه‌ی عملیاتی فتح المبین صحبت کند. هوا گرم شده بود و چند ساعت انتظار، خسته‌مان کرده بود. بیست دقیقه هم گذشت و سردار با اعلام اینکه «هنوز کسی بهم تذکر نداده، پس بازم وقت دارم» صحبت‌هایش را ادامه داد و آه از نهاد همه بلند کرد. حتی فیلم‌بردارها هم از این انتظار طولانی و گرمای زیاد، کلافه شده بودند.

    از یازده گذشته بود که کسی پشت میکروفون شروع کرد به شعار دادن و ما تکرار می‌کردیم تا مثلا هماهنگ شویم برای لحظه‌ی ورود. تجربه‌ی دیدارهای قبلی ولی، از این حکایت داشت که این کارها سود چندانی ندارد. لحظه‌ی ورود آقا این‌قدر جمعیت به وجد می‌آید و شور می‌افتد توی جمع، که هر کس برای خودش چیزی می‌گوید؛ از شعار و قربان صدقه گرفته تا هق‌هق گریه‌ی خوشحالی و فریادهای «وای خفه شدم» و «هُل ندهید»!

    وسط شعار دادن بود که صدای هلی‌کوپتر توجه همه را جلب کرد. چهار هلی‌کوپتر از سمت راست به طرف‌مان می‌آمد. انگار آقا تازه آمده بودند. فاصله‌ی هلی‌کوپتر سوم و چهارم کمی بیشتر بود. یک دسته پرنده -که احتمالا کبوتر بودند- دنبال هلی‌کوپتر دوم پرواز می‌کرد. هلی‌کوپترها، نمی‌دانم همه‌شان یا بعضی‌شان، دورتر از ما به زمین نشستند.

    جمعیت بلند شده بود و دیگر نمی نشست. جایگاه از بین این جمعیت درست دیده نمی‌شد. قدِ بلند هم نداشتیم که این جور وقت‌ها غمی نداشته باشیم!

    بعد از چند ساعت انتظار، آقا بالاخره آمدند. بعد از سه چهار سال، آمده بودند بازدید از مناطق. از بین جمعیت شور گرفته‌ای که سر از پا نمی‌شناخت، برای یکی دو لحظه، چهره‌ی نورانی آقا را دیدم. همهمه‌ی بدی شده بود. همه به جلو آمده بودند و فشار زیاد شده بود. با موج جمعیت چپ و راست می‌شدیم. امکان نشستن نبود. بعد از مدتی مقاومت، به عقب برگشتیم تا اقلا از دور، آقا را ببینیم و بتوانیم صحبت‌هایشان را بشنویم.

    به خاطر جای خوبی که از دست داده بودم، دلم سوخت! گرما کلافه کننده بود. به سختی از فشار جمعیت خارج شدیم. جایی پیدا کردیم که هر چند دورتر بود به جایگاه، اما می‌شد آقا را دید و به حرف‌هایشان گوش داد. وسط صحبت‌ها، هلی‌کوپتری درست پشت جایگاه آقا، به زمین نشست.

    آقا در صحبت بیست دقیقه‌ای‌شان، از راهیان نور تشکر کردند، روی ایمان رزمندگان تأکید کردند و نوید آینده‌ی درخشانی برای ایران دادند. مثل همیشه صحبت‌هایشان احساس شور و نشاط و امید زیادی در جمع پراکنده بود.

    بعد از سخنرانی، جمعیت به سمت اتوبوس‌ها حرکت کرد. پارکینگ جای سوزن انداختن نداشت. قرار شد ما برای ناهار و نماز همانجا بمانیم تا جاده‌ها خلوت بشوند. یک ساعت بعد به سمت یادمان که رفتیم، نگاهم به جای خالی آقا افتاد. چقدر شب قبلش فکر کرده بودیم که اگر دیدار خصوصی باشد، به آقا چه بگوییم!
    .

    پی‌نوشت:

    ۱- این سفر هدیه‌ی حاج حسین یکتا به فعالان سایبری بود که در همایش هشت ماه نبرد سایبری که در تهران برگزار شده بود، قولش را داده بودند.

    ۲- سخنرانی رهبر معظم انقلاب در این دیدار را بشنوید.
    ۳- قسمت کوتاهی از این یادداشت در سایت خامنه‌ای دات آی‌آر کار شد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, اردیبهشت ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 190 نفر

    جمعه ساعت ۱۱ شب، بعد از پرس‌و جو و پی‌گیری، کارتی برایم جور می‌شود برای حضور در دانش‌گاه و دیدار با رهبری. این‌بار زودتر بیرون می‌زنم تا بتوانم آن جلوترها جاگیر شوم و آقا را از نزدیک‌تر ببینم.

    حدود ساعت ۷ به دانش‌گاه می‌رسم. بعضی دوستان که امروز مسئولیت انتظامات را برعهده دارند، از ساعت ۵ صبح در محل مستقر شده‌اند. به‌نظرم آمد وظیفه‌ی نظم‌دهی به این مراسمات هم یک جور جهاد است برای خودش.
    صف طولانی‌ای در قسمت ورود دختران و پسران شکل گرفته. قبل از ورود به محوطه‌ی دانش‌گاه شیراز، کارت ملاقات‌ها را در سه مرحله چک می‌کنند. عده‌ای در کنار درب ورودی، بند و بساط بچه‌های کتاب‌شان پهن است؛ با بنرهایی از کتبی که هوش‌مندانه در ارتباط با رهبری انتخاب شده‌اند. هر کسی یک‌جور جهاد می‌کند، یکی در راه برقراری نظم، یکی هم در ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی!

    صف طولانی ادامه پیدا کرده تا نزدیکی‌های ساختمان استخر دانش‌گاه. کم‌کم به قسمت بازرسی می‌رسیم. از بازرسی نفر اول می‌گذریم و نفر دوم. کمی جلوتر با شربت و شیرینی پذیرایی می‌شویم و می‌رسیم به بازرسی سوم! در دیداری که آقا، روز چهار‌شنبه، با طلاب داشتند فقط دو مرحله بازرسی داشتیم؛ اما امروز بازرسی به چهار مرحله می‌رسد! آن‌هم چه بازرسی دقیقی.

    در بدو ورود، بسته‌های پذیرایی توزیع می‌شود، به اضافه‌ی آفتاب‌گیرهایی که طراحی زیبا و ساده‌اش آدم را به یاد سال نوآوری و شکوفایی می‌اندازد! نصیب ما آفتاب‌گیرهایی با رنگ‌ سفید می‌شود. بعد می‌فهمیم قبلا آفتاب‌گیرهای سبزرنگ توزیع شده است و ما (صاحبان آفتاب‌گیرهای سفید) باید بنشینیم پشت سر آن‌هایی که آفتاب‌گیرشان سبز است. و بالطبع بعد از این‌ها، آفتاب‌گیرهای قرمز‌رنگ توزیع می‌شوند تا ترکیبی شوند از پرچم سه رنگ‌مان.
    با ورود به محوطه‌ی دیدار، قبل از هر چیز فاصله‌ام را می‌سنجم با جای‌گاه. با این که زیاد دیر نیامده‌ایم اما فاصله‌مان تا جای‌گاه باز هم زیاد است. شاید همان فاصله‌ای که در جمع طلاب داشتم این‌جا هم دارم. غبطه می‌خورم به برادرم که کارت خبرنگاری دارد و در فاصله‌ی ۱۰ متری آقا، روی سکوی عکاسان، مشغول تهیه‌ی عکس و گزارش تصویری می‌شود؛ تازه مثل من دیگر دغدغه‌ی جور کردن کارت ورود به جلسات دیدار را هم ندارد و تازه‌تر این‌که تقریبا در همه‌ی ملاقات‌ها حضور دارد.

    حدود ساعت ۸:۳۰، از میان درخت‌هایی که در پشت جای‌گاه قرار دارد، آدم‌هایی را می‌بینیم و رفت و آمدهایی. همه خیال می‌کنند آقا آمده‌اند و با هیجان از جا بلند می‌شوند. من که سابقه‌ی این سر ِ کار رفتن‌ها را در دیدار عمومی و دیدار با طلاب داشته‌ام از جایم تکان نمی‌خورم. آخر هنوز خبرنگاران و عکاسان نیامده‌اند؛ درحالی‌که سکوی عکاسان همیشه قبل از ورود آقا پُر می‌شود و مشغول تهیه‌ی گزارش تصویری می‌شوند. حدسم درست است و این رفت و آمد مربوط به عکاسان و خبرنگاران است که تازه آمده‌اند به محل دیدار.

    ساعت ۸:۵۵ است که باز همان همهمه‌ی دقایق قبل تکرار می‌شود و همه از جا بلند می‌شوند. می‌خواهم باز هم با خون‌سردی بنشینم که می‌شنوم می‌گویند آقا آمد و شروع می‌کنند به دست تکان دادن و شعار سردادن. بله، آقا آمده‌اند. این‌بار خیلی زودتر از آن‌چه خیال می‌کردیم تشریف آوردند. در دیدار با طلاب اقلا نیم ساعت قبل از ورود آقا شعار می‌دادیم؛ اما امروز دومین یا سومین شعار را داشتیم می‌دادیم که آقا وارد شدند.

    دیدار دانش‌جویان و اساتید دانش‌گاه با مقام معظم رهبری

    برخلاف انتظارمان سخنرانی‌های مسئولین، قبل از فرمایشات آقا به چند دقیقه محدود نمی‌شود و از ساعت ۹ تا ۱۰:۱۵ انتظارمان برای شنیدن سخنان آقا کِش می‌آید! این میان سخنرانی مسئولین که بعضی گزارش‌کار است و بعضی شبیه مقاله، یکی پس از دیگری، حال‌مان را می‌گیرد و حوصله‌مان را سر می‌برد. اما نوبت به دانش‌جویان که می‌رسد کمی سر حال می‌آییم. خصوصا آن‌هایی که بیان مشکلات می‌کنند و حرف دل را می‌زنند. از این میان، من یکی، بیش‌تر از همه با صحبت‌های خانم هاشمیان سر کِیف می‌آیم که دانش‌جوی برگزیده‌ی پیام‌نوری است و از نکته‌ی اول تا آخرش، حرف دلمان را می‌زند و اساسی می‌زند توی خال مشکلات پیام‌نور. با هر نکته‌ای که می‌گوید صدای تکبیرمان ناخواسته بالا می‌رود و بعضی‌ها هم کف می‌زنند.

    بالاخره صحبت‌های آقا شروع می‌شود. با آن گرمی و محبتی که دارند وقتی می‌گویند: «در جمع جوانان، احساس جوانی می‌کنم و از شنیدن صحبت‌های شما خسته نمی‌شوم و هم‌چنین از صحبت‌ کردن برای شما»، از همان ابتدا صمیمیت را در مجلس حکم‌فرما می‌کنند. و پاسخ آقا و اشاره‌ی ایشان به صحبت‌هایی که دانش‌جویان کرده بودند شنیدنی است… وقتی درنهایت صداقت حرف‌های یکی از دانش‌جویان را در خصوص عدالت و بازداشت ۱۰ دانش‌جو در فلان قضیه به‌گونه‌ای تایید می‌کنند، تمام وجودم پر می‌شود از احساسی عجیب که شاید بشود به‌ش گفت احساس آرامش و امنیت! آقا را کاملا در کنار خودمان، کنار همین مردم، احساس می‌کنم؛ برخلاف خیلی از مسئولین که به نظر می‌رسد روبه‌روی ما، در پشت سنگرشان که گاهی نام مصلحت به آن می‌دهند، حرف‌های‌مان را نصفه و نیمه می‌شنوند و از پشت همان سنگر توجیه‌اش می‌کنند؛ حتی اگر در دل تاییدمان کنند! آقا از خودمان است و این احساس قشنگی است.

    مشروح صحبت‌های امروز آقا را باید شنید. امروز میان کلام‌شان نکات زیادی بود. اصلا همه‌اش نکته بود. در دیدار ایشان با طلاب، آن‌قدری که در جلسه‌ی امروز، حرف‌های آقا مجذوبم کرد، هیجان‌زده نشدم. اصلا صحبت‌های امروز ایشان با همه‌ی جلسات فرق داشت.

    حدود ساعت ۱۱، گرمای هوا و حرکت بعضی از دوستان از عقب مجلس به سمت جلو برای به‌تر دیدن آقا، کمی اطراف‌مان را شلوغ می‌کند و از نظم و سکوت اولیه می‌کاهد. اما آن‌جا که بحث آقا می‌رسد به تدین و دین‌داری و معنویت دانش‌جو و بیان مطلبی از فلان محقق کاشف سلول‌های بنیادی؛ چنان سکوت و آرامش در جمع حکم‌فرما می‌شود که گویی همه درس مهمی را فرامی‌گیرند.

    اولین بار وقتی چند سال پیش، یکی دو روز بعد از تحویل سال، در صحن جامع رضوی قسمتم شد که سخنرانی ایشان را حضورا بشنوم، یقین کردم که ایشان از خطیب‌ترین سخنرانان‌اند. چنان با کلام گرم و نافذشان مجذوبت می‌کنند و سر ذوقت می‌آورند که آن روز احساس می‌کردم اگر ایشان بگویند همین الان بروید و قدس را آزاد کنید؛ همه‌ی مستمعین با دل و جان می‌ریزند توی فلسطین و یک شبه آزادش می‌کنند؛ بس که پر از شور و هیجان و خودباوری‌مان کرده بودند. سخنرانی امروز هم یکی دیگر از مصادیقش بود.

    ساعت ۱۱:۳۰ سخنرانی آقا تمام می‌شود. کم‌کم جمعیت متفرق می‌شوند. زمین پر شده از تکه‌های کاغذ که اغلبش بقایای همان آفتاب‌گیرها است و مواد خوراکی داخل بسته‌های پذیرایی. ما می‌رویم و عده‌ای بعد از رفتن ما تازه کارشان شروع می‌شود: نظافت محل و محوطه‌ی اطراف. هر کسی یک جور جهاد می‌کند…

    * انتظاری که سر آمد…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, اردیبهشت ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 145 نفر

    چهارشنبه: ۱۱/۲/۸۷

    گفته بود هیچ چیز با خودت نیاور. اجازه نمی‌دهند چیزی ببری داخل. گوشی همراهت را هم بگذار توی خانه…
    حدود ساعت ۸ می‌رسم نزدیکی‌های میدان قائم(اطلسی). از این‌جا به بعد را بسته‌اند و اجازه‌ی عبور اتومبیل نمی‌دهند. جمعیت پیاده در حال رفتن است.

    کمی شبیه صحنه‌ی راه‌پیمایی‌ها شده؛ با این تفاوت که کسی شعار “مرگ بر آمریکا” نمی‌دهد. زنی با شور و هیجان، با قدم‌های بلند حرکت می‌کند و با خودش حرف می‌زند: خدایا! یعنی می‌شه از نزدیک ببینم‌شون؟! چه‌قدر این مادربزرگ‌‌های چادر به کمر بسته خوش‌مزه‌اند. به زور قدم برمی‌دارند به سمت مسیر استقبال. غیر از ایست‌گاه‌های صلواتی بین راه، گوشه به گوشه پوستر، بطری‌های آب‌معدنی و آب‌میوه و تی‌تاپ و غیره توزیع می‌کنند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی است که همه با هم مهربان‌اند.

    استقبال مردم از مقام معظم رهبری

    درمیان پوسترهایی که از مقام معظم رهبری توزیع می‌شود، پوسترهایی از تصویر شهدای انفجار کانون را می‌بینم که البته عکس کوچکی از آقا هم در بالا دارد. کوچک‌تر بودن عکس رهبری نسبت به عکس شهید، با وجود اهمیت غیرقابل مقایسه‌ی ورود آقا به استان -بعد از ۲۰ سال- و موضوع انفجار حسینیه‌ی سیدالشهدا، این را در ذهن تداعی می‌کند که احتمالا درج عکس آقا هم به‌خاطر ربط پیدا کردن توزیع آن پوستر در آن روز، با ورود آقا است وگرنه قضیه‌ی انفجار و ورود آقا دو مقوله‌ی متفاوت‌اند. مثل این که یک مرکز فرهنگی، تبلیغات محصول فرهنگی‌اش را همراه عکسی از آقا، در آن روز توزیع کند!

    پارچه‌نویسی‌های زیادی در مسیر استقبال نصب شده. یکی‌شان بیش‌تر از همه به دلم می‌نشیند: امروز شیراز قدم‌گاه توست و فردا وعده‌گاه رؤیت خورشید.

    زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم می‌رسم به ورزش‌گاه حافظیه. هنوز یکی از درهای ورود خواهران باز است. بعد از دو مرحله بازرسی دقیق بدنی وارد استادیوم می‌شوم. ساعت ۸:۳۵ است و تمام نیمکت‌های ورزش‌گاه و قسمت عمده‌ی زمین چمن را جمعیت نشسته است. گروهی از خانم‌های حاضر، استادیوم را احیانا با یک مراسم عروسی سنتی اشتباه گرفته‌اند که صدای کِل و همهمه‌شان بالا است!
    جایی نزدیک به نقطه‌ی وسط زمین فوتبال، دوستانم را می‌بینم. همان‌جا لنگر می‌اندازم. گفته بودند ساعت ۹:۳۰ آقا به ورزش‌گاه می‌آیند. برنامه‌ها را از ساعت ۹:۰۰ با قرائت قرآن آغاز می‌کنند.
    یک خانم که که کارتی به سینه ندارد –و احتمالا از کادر انتظامات است- سعی دارد به جمع خواهران نظم بدهد. در حین قرائت قرآن، با صدای بلند و لحنی نامناسب به تعدادی خانم که احتمالا هم‌سن‌ مادرش هستند تذکر می‌دهد و تا شعاع ده‌متری همه نگاه‌شان می‌کنند.
    بعد از اتمام قرائت قرآن، عده‌ای از برادران حاضر، که حال و هوای‌شان در ورزش‌گاه، حال و هوای مسابقات فوتبال است، به‌جای صلوات سوت می‌زنند و کف. مجری میکروفون را به دست می‌گیرد و در ابتدای کلامش از حاضرین می‌خواهد که همه به مدت ۵ ثانیه نفس‌ها را در سینه حبس  کنند؛ بدون هیچ توضیحی!!! بی‌اختیار یاد سکوت یک دقیقه‌ای غربی‌ها در مراسم‌های عزای‌شان می‌افتم!

    هنوز مراسم شروع نشده، کار نیروهای امداد با بیرون بردن مردی روی برانکار شروع می‌شود.
    صوت ورزش‌گاه در قسمت وسط (زمین فوتبال)، به‌طرز عجیبی ضعیف است. هیچ باند و بلندگویی در سطح زمین فوتبال، با آن وسعتش، وجود ندارد. صدای مجری را بسیار ضعیف و مبهم می‌شنویم. اکوی ناشی از بلندگوهای ورزش‌گاه، ابهامش را بیش‌تر می‌کند. مجری از همان ابتدا شروع می‌کند به شعار دادن. قسمت اول را خودش، بلند و با هیجان می‌گوید و قسمت دوم شعار را از ما می‌خواهد: عشق فقط عشق علی… صوت ضعیف قسمت میانی زمین، سوتی بزرگی از حاضرین می‌گیرد وقتی در جوابش عده‌ای یک‌دست و یک‌صدا می‌گویند: مرگ بر اسرائیل!!!

    نیمکت‌های مجاور جای‌گاه، به خاطر عدم اشراف به جای‌گاه، آخرین جاهایی‌اند که پر می‌شوند.

    آن خانم بی‌نشان انتظامات، هنوز دارد با ابروهای گره خورده به خانم‌ها در نشستن تذکر می‌دهد. این که مثل بقیه‌ی نیروهای انتظامات حاضر در ورزش‌گاه، نشانی از انتظامات بر سینه‌اش نیست و در عین حال به کار انتظامات مشغول است برایم قابل درک نیست. آخرش طاقت نمی‌آورم و ازش می‌پرسم: شما انتظامات‌اید؟
    - بله
    - کارت‌تان را نمی‌بینم!
    کمی جا می‌خورد و حق‌به‌جانب می‌گوید:
    - کارت دارم؛ خیالت راحت باشد!
    - نمی‌گویم نداری؛ می‌گویم کجاست؟ من نمی‌بینمش.
    چادرش را کنار می‌زند، گوشه‌ی مقنعه‌اش را بالا می‌دهد و کارتی را که روی سینه‌ی مانتو‌اش، زیر مقنعه، نصب شده نشانم می‌دهد!
    می‌پرسم: کارت را باید آن‌جا نصب کنید یا روی چادر که همه ببینند؟! جوابی نمی‌دهد و رو برمی‌گرداند و مشغول ادامه‌ی تذکرش می‌شود.

    ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه هست و هنوز از آقا خبری نیست؛ اما چند نفری که از صبح روی جای‌گاه بودند، شروع می‌کنند به جابه‌جا شدن. مجری هم با همان شور و هیجان اولیه شعار می‌دهد: صل علی محمد، رهبر ما خوش آمد.
    همه به خیال تشریف‌فرمایی آقا بلند می‌شویم. شور و هیجان می‌پیچد توی جمعیت. زیاد طول نمی‌کشد که اعضای گروه سرود یکی یکی روی سن قرار می‌گیرند و تازه می‌فهمیم که آن شعار و آن جابه‌جایی آقایان حاضر در جای‌گاه تصادفا هم‌زمان شده‌اند و هیچ ربطی میان‌شان نیست!

    نیروهای امداد خواهران و برادران، هر چند دقیقه یک‌بار، یکی را روی برانکار بیرون می‌برند.

    حدود ساعت یازده آقای مجری مشغول دادن شعار است که یک نفر می‌آید سراغش و چیزی بهش می‌گوید و با عجله چفیه‌ی دور گردنش را باز می‌کند و از جای‌گاه خارج می‌شود. (آخرش هم نفهمیدیم قضیه‌ی باز کردن چفیه چی بود) مجری از پشت میکروفون کنار می‌رود. از رفت‌وآمدهای روی جای‌گاه می‌فهمیم که لحظه‌ی دیدار نزدیک است. تعدادی فیلم‌بردار، قبل از آقا می‌آیند روی جای‌گاه و کمی بعد… بالاخره بعد از ساعت‌ها انتظار، آقا می‌آیند. شور و هیجان وصف ناپذیری ورزش‌گاه را دربرمی‌گیرد. همه بلند شده‌اند و بی‌اختیار دست تکان می‌دهند و از شور و هیجان زیاد شعارهای نصفه و نیمه سر می‌دهند. زن میان‌سال پشت‌سری‌ام با ذوق وصف‌ناپذیری، به‌طور ناخودآگاه چیزهایی می‌گوید که مبهم‌اند، نیمی شعار و نیمی قربان صدقه؛ اما اشتیاقش را به‌خوبی نشان می‌دهند. به سختی می‌شود آقا را از میان آن همه دست به آسمان بلند شده دید.
    با ورود آقا موج جمعیت به سمت جای‌گاه حرکت می‌کند و تراکم شدیدی را در قسمت جلو موجب می‌شود، طوری که فضای جلو برای نشستن این جمعیت سرپا بسیار محدود می‌شود و مجبور می‌شوند تا آخر سخنرانی همان‌طور بایستند.

    حضور مردم، بسیار زیبا و غرورآفرین است؛ اما کمی بعد از حضور آقا و شروع سخنان‌شان، حاضرین در ورزش‌گاه که برخی از شب گذشته و بعضی دیگر از صبح زود آمده بودند، کم‌کم ورزش‌گاه را ترک می‌کنند، طوری‌که در اواخر سخنرانی آقا، نیمکت‌ها تقریبا خالی می‌شوند و زمین ورزش‌گاه هم تُنُک می‌شود. شاید یکی از علت‌هایش این بود که زمان حضور آقا را در ورزش‌گاه، حدودا دو ساعت زودتر از آن‌چه بود اعلام کرده بودند و همین، خستگی زیاد جمعیت را به‌خاطر چند ساعت انتظار در زیر آفتاب (که البته آن روز از صبح زود، گرد و غبار از شدت تابشش کم کرده بود) موجب شده بود و البته ضعیف بودن صوت در قسمت میانی هم بی‌تأثیر نبود.

    هر چه نشستم و سعی کردم با این صوت ضعیف، کلمه‌ای از سخنان آقا را بفهمم توفیری نکرد. آخرش با تعویض جا و نشستن روی نیمکت‌هایی که حالا خالی از جمعیت شده بودند، توانستم قسمت‌های مهم فرمایشات آقا را بشنوم.

    با اتمام سخنان رهبر، سیل جمعیت به طرف درب‌های خروجی روانه شد. نمی‌دانم شیرهای آب آشامیدنی ورزش‌گاه از کی قطع شده بودند؛ اما هر چه بود همه تشنه بودند. خانه‌های مجاور ورزش‌گاه این را خوب درک کرده بودند و با باز گذاشتن درب حیاط منزل به روی زائرین رهبر، از شدت تشنگی آن‌ها کم می‌کردند. امروز از آن یوم‌الله‌هایی بود که همه با هم مهربان‌اند…

    * یک روز به یاد ماندنی

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , ,