نگارهٔ هفتم
نگارهٔ هفدهم
نگارهٔ بیست و هشتم
نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ پنجاه و یکم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, بهمن ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 1,986 نفر

    فاصله

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 3.60 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, دی ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 245 نفر

    تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمامروز ساعت دو بعد از ظهر، موقع دیدن اخبار نیم‌روزی، بچه‌ها خبر دادند که عصر، کنار حرم تجمع است در اعتراض به هتاکی‌های دیروز سبزها. ما هم راه افتادیم رفتیم. قرار بود جمعیت که به خاطر اطلاع‌رسانی بسیار ضعیف،‌ تعدادشان چندان زیاد هم نبود، تا روبروی جامعه‌ی مدرسین راهپیمایی کنند و آنجا تجمع داشته باشند.

    همان اول راهپیمایی، وانتی که یک جوان و دو نوجوان بر پشتش ایستاده بودند، می‌خواست شروع به حرکت کند که میکروفون را از دست جوان، که وظیفه‌ی هدایت راهپیمایی و شعارها را به عهده داشت گرفتند. بعضی می‌گفتند مجوز ندارند و به خاطر همین نیروی انتظامی اجازه نداده میکروفون حمل کنند. تا آن‌ها میکروفون را از هادی راهپیمایی بگیرند، یکی از آن دو نوجوان شعاری در محکومیت موسوی و کروبی داد که با «هیس، هیس» زن‌ها و «این شعارها را ندهید» مواجه شد و بعد هم با «الله اکبر» جایگزین شد.

    به خانم کنار دستی‌ام که بقیه را نهی می‌کرد از این جور شعارها، گفتم: «چرا نگویند؟ تا کی سکوت کنیم؟» گفت: «اجازه ندارند اسم کسی را بیاورند» دیگر فرصت نبود بپرسم از طرف چه کسانی چنین مجوزی صادر نشده است.

    صدای هادیِ شعارها، به قسمت زنان نمی‌رسید. به خاطر همین هم ما معمولا اندازه‌ی دو بار تکرار شعار، از مردها عقب‌تر بودیم! کم‌کم خودم را به صف اول زنان نزدیک کردم تا بهتر صدای شعاردهنده را بشنوم.

    تجمع در مقابل جامعه مدرسین قمروبروی جامعه مدرسین که رسیدیم، همین آقا شروع کرد به صحبت کردن و اینکه «ما تا کی باید صبر کنیم؟ قوه‌ی قضائیه تا کی می‌خواهد مدارا کند؟ اول که مسیر شعارها را منحرف کردند، چیزی نگفتند. بعد که عکس امام را پاره کردند، باز چیزی نگفتند. بعد آمدند اینجا، توی حرم حضرت معصومه هتک حرمت کردند، باز آقایان ساکت ماندند. کارشان به جایی رسید که توی جماران امام(ره)، سوت و کف زدند، باز سکوت کردند. دیروز به سید الشهدا(ع)، به مقدسات ما توهین کردند، باز چیزی نمی‌گویند. تا کی باید صبر کنیم؟ قبح هتک حرمت به مقدسات را شکسته‌اند.» شعار دادیم: «حسین‌حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست»

    می‌گفت: «اگر قوه‌ی قضائیه می‌ترسد با هاشمی روبرو شود، ما این کار را انجام می‌دهیم. موسوی و کروبی کسانی نیستند که گرفتنشان سختی‌ای برای ما داشته باشد.» اینجا که رسید شعار «لعن علی عدوک یا علی، موسوی و کروبی و خاتمی» و «موسوی، کروبی؛ این آخرین اخطار است» سر دادیم. دیگر کسی اعتراضی به ذکر اسامی اشخاص نداشت.

    می‌گفت: «این برای کشور ما ضعف است که خودروی یگان ویژه‌ی نیروی انتظامی را در تهران آتش بزنند. این ضعف نیروی انتظامی است. کاش آقایان نیروی انتظامی، همان‌قدر که به ما سخت می‌گیرند در برگزاری این تجمعات، نسبت به آن‌ها سخت‌گیری می‌کردند. نیروی انتظامی و نیروهای سپاه و اطلاعات، خیال نکنند که اگر توی تهران گروه‌هایی آشوب می‌کنند و روز عاشورا هلهله می‌کنند و به عزاداران حمله می‌کنند و آن‌ها مقابله نمی‌کنند، ما حواسمان نیست! مگر این‌ها یکی دو نفر آدم بوده‌اند که از دید اطلاعات و نیروی انتظامی مخفی بماند؟ این‌ها به صورت گروهی، از یک جای مشخص، از یک محل مشخص حرکت می‌کرده‌اند.» شعار «نیروی انتظامی؛ اقتدار، اقتدار» سر داده شد.

    تجمع در مقابل دفتر جامعه مدرسین قمبعد گفت: «اگر ما تا امروز سکوت کرده‌ایم، به خاطر احترام به قانون کشور ولی‌عصر(ارواحنا فداه) است. اما سکوت هم اندازه‌ای دارد.» بعد استناد کرد به بند میم وصیت‌نامه امام(ره). ادامه داد: «ما به قوه‌ی قضائیه اخطار می‌کنیم؛ اگر تا هفته‌ی بعد برخورد جدی انجام داد، که هیچ؛ اگر نه، خود ما کفن‌پوش به سمت تهران حرکت می‌کنیم و خودمان دست به کار می‌شویم. گردان استشهادی تشکیل می‌دهیم و می‌رویم؛ اولی‌اش هم خودم…» بعد یکی یکی دست آقایان و پشت سرش دست خانم‌ها به نشانه‌ی داوطلب بودن عضویت در این گردان، بالا رفت.

    نزدیک اواخر سخنرانی، میکروفونی دادند دست سخنران که حالا یک روحانی جوان بود. می‌گفت: «از جامعه‌ی مدرسین قم، و همه‌ی مراجع تقلید می‌خواهیم که جدی برخورد کنند. تا کی می‌خواهند فقط بیانیه بدهند و محکوم کنند؟ کافی است یک روز آقایان مراجع دست از کار بکشند و بنشینند توی دفترشان؛ کافی است چند تا از مراجع با آقای لاریجانی صحبت کنند…»

    در نهایت، این تجمع بعد از حدود یک ساعت، با توسل به اباعبدالله(ع) و حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) پایان یافت. توی راه برگشت، تازه اعلامیه‌های این تجمع را دیدم که درج زمان تجمع به «امروز(دوشنبه)» در ذیل آن، حکایت از منعقد شدن تصمیم تجمع، در صبح همین روز داشت.

    .
    طبیعی است که بعضی از صحبت‌ها کمی تندروانه‌تر از آن بود که بپذیرم، اما واقعیت موجود همین است. مردم ما، مردم مذهبی و با غیرت و مسلمان ما، تا حدودی صبر می‌کنند و با احترام به قانون، وظیفه‌ی برخورد و رسیدگی را به عهده‌ی نیروی انتظامی و قوه‌ی قضائیه و سایر ارگان‌های مسئول می‌گذارند. اما از یک زمان به بعد –که زیاد هم دور نیست- خودشان این وظیفه را در نهایت استقامت و پایداری و بی‌هیچ واهمه‌ای به انجام می‌رسانند.

    نیروی انتظامی و قوا و ارگان‌های ذیربط باید بدانند که اگر بر اثر کوتاهی‌های آن‌ها مردم، خود پا به میدان بگذارند، به نیروهای منافق این ارگان‌ها و دستگاه‌ها رحم نمی‌کنند. مردم مثل بعضی از مسئولین نیستند که هر جا قدرت و مکنتی نصیب‌شان می‌شود، ارادت پیدا می‌کنند؛ مردم چیزی ندارند که ترس از دست دادنش را داشته باشند. همه‌ی دارایی مردم مسلمان ما، ایمان و اسلام و ولایت و خونی است که در قلبی که به نام حسین(ع) می‌تپد، جریان دارد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 2.67 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۲م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 1,355 نفر
    راهپیمایی 22 بهمن

    راه‌پیمایی ۲۲ بهمن

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (12 رأی، میانگین: 4.42 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, بهمن ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 538 نفر

    .

    لیلا ساکن ایران نبود و تا آن موقع تجربه‌ی شرکت توی راهپیمایی‌ها را نداشت، برای همین آن سال که ایران بودنش مصادف شده بود با ۲۲ بهمن، تأکید داشت راهپیمایی را تجربه کند. از قضا آن سال باران تندی هم می‌آمد. چترهایمان را برداشتیم و راه افتادیم.
    جمعیت که زیاد شد، گفتم: «لیلا! بیا چترهامونو ببندیم». توی آن جمعیت، هم چترها می‌رفت توی هم، و هم با آن همه فشردگی اصلا دیگر چتری لازم نبود؛ هر لحظه آدم زیر چتر یکی بود. لیلا که بعد از سر دادن شعار «بیست و دو بهمن‌ماه، حق مسلم ماست!» حسابی جو زده شده بود، با شور و هیجان می‌گفت: «نه! بذار آمریکا بفهمه ما چقدر چتر داریم!»

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (6 رأی، میانگین: 4.67 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , , ,