مهتاب خیره به من نگاه میکرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدونِ این که به داخل آن نگاه کند، همانطور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر میکرد:
این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوستداشتنی است… نه! دو نفر خوردند… دو یا شاید هم سه وقتِ دیگر به هم میرسند. آن دو نفر… نه! همان یک نفر… آن دو نفر، یک نفرند! شاید هم کمتر. چرا اینقدر از هم دورند؟ در حالیکه اینقدر نزدیکاند؟
از همان وقتی که خبر انتشار کتاب جدید رضا امیرخانی را شنیدم، بر تهیهٔ کتاب و خواندنش عزمم را جزم کردم. اما نه مثل خیلیها به خاطر نویسندهاش که رضا امیرخانی باشد، بل به خاطر موضوعش که سفر به افغانستان بود.
هنوز شیرینی و تلخی خواندن «بادبادکباز ِ» خالد حسینی ِ افغان و اطلاع از اوضاع افغانستان بر زبانم بود که «هزار خورشید تابان»ش را خواندم و تازه فهمیدم که ما چقدر از اوضاع همسایهٔ دیوار به دیوارمان و بل به تعبیر امیرخانی هموطنانمان بیخبریم. همین بیاطلاعی تشنهٔ شنیدن خبرهای دیگری از افغانستانام کرده بود. و چه راویای بهتر از امیرخانی که البته همچون خالد حسینی در آغوش ِ گرمِ آمریکا ننشسته رمان بنویسد و صد البته که مواضع ملی-اسلامی و انصافش، خیال آدم را از عدم تحریف دیدهها و شنیدهها راحت میکرد.
جانستان کابلستان هم مثل هر کتاب دیگر امیرخانی، نقل ِ تنها نبود. نوشتههای امیرخانی غیر از سبک و سیاق قلمش که آدم را مبهوت قدرتمندی خالقش میکند، پر است از درسهای دقیق و ظریفی که با خواندن کتاب به شیرینترین وجه فرا گرفته میشود. امیرخانی در نوشتههایش نویسندهٔ معلمی است که مثل سایر نویسندهها، اطلاعات میدهد؛ اما نه مثل سایر نویسندهها، درسهایی میدهد از معرفت و ایمان و عشق.
روش امیرخانی در به تصویر کشیدن افغانستان در جانستان کابلستان، همان روش همیشگی است: نرم و روان. کم نیستند نویسندگانی که ساده و روان مینویسند، اما زیاد نیستند نویسندگانی که دلنشین و خوشخوان مینویسند.
متنهای روانی هستند که گاه جملههایی دارند که به خاطر ساختارشان، خواننده مجبور میشود کمی تأمل کند، بار دیگر به عقب برگردد و دوباره از ابتدای جمله شروع به خواندن کند. انگار که نویسنده از دستش در رفته باشد و در مسیر صاف و یکدست خوانش، سرعتگیر کار گذاشته باشد. اما متنهای روانی هم هستند که نویسنده حسابی حواسش به این سرعتگیرها بوده و طوری استادانه و یکدست نوشته است که خواننده گازش را میگیرد و بیهیچ مانعی پیش میرود. این جور نوشتههای روان، نوشتههایی خوشخواناند.
جانستان کابلستان را که دست میگیری و روایت اولش را میخوانی، از روانی و گیرایی و خوشخوانی نوشته معلومات میشود که به این راحتیها نمیتوانی زمینش بگذاری.
امیرخانی برخلاف نویسندههایی که سادگی متنشان در سادگی کلمات است، نوشتههایش پر است از کلمات غریب و کمتر رایجی که در این یکی همراه شده با لغات و اصطلاحات دری و پشتو؛ اما چنان با هنرمندی اینها را به کار گرفته است که وجودشان نه از روانی متن میکاهد و نه ساز ناکوکی میشود که موجب دوباره و چندبارهخوانی و حتی سکْت در خوانش باشد. گرچه در این یکی، بخشی از «متواترات هرات»ش پر شده از سکْت و دستاندازهایی که سرعت خواندن را میگیرد…
امیرخانی از معدود نویسندگانِ نثر معاصر است که سجع را خوب میشناسد و به سبک گذشتگان ِ خوشذوق، به کارش میبندد: «داستان سیستان»، «نفحات نفت»، «جانستان کابلستان» و بعد در همین کتاب اخیر «مور و تیمور»، «مشهورات هرات»، «متواترات هرات»، «تحریرات هرات»، «زائر زار و نزار مزار»، «بلخ؛ الخ…»، «تقابل با کابل» و «بلاکش هندوکش»…
روایت جانستان کابلستان، روایت صمیمی و دلنشینی است از سفر به کشور همسایه که در موردش کمتر از فلان کشور ِ ینگهٔ دنیا که ساعتها و کیلومترها با ما فاصله دارد دانسته و شنیدهایم. روایتِ جوانمردْ مردمی که امیرخانی نشان داد جوانمردیشان به حسب تصادف و اتفاقات شاذ نیست، بل آئین نانوشتهای است که پیر و جوانش به آن مؤمناند.
نقشهها و تصاویری که امیرخانی در این کتاب ضمیمه کرده است، از نقاط قوت و تمایز دیگر جانستان با سفرنامهها و روایات است که هم خواننده را بیشتر با خودش همراه میکند و هم تصویر ذهنیاش را از موقعیت مکانی و کیفیت اماکن تکمیل میکند. و برخلاف اغلب عکسهایی که در آن آدمهایش یا با دوربین قهرند و یا خودشان را به بیخبری از شکار شدن توسط عکاس زدهاند، در این کتاب آدمهای توی عکسها، دارند به دوربین نگاه میکنند و گاهی هم لبخندی به لب دارند.
گرچه سیاه و سفید بودن تصاویر، لذت دیدن فیروزهای مسجد جامع «هرات» را از خواننده گرفته، و بعضی تصاویر در چاپ، ۵۰ فی صدش سیاه شده و تصویر صاحبِ آن چشمانِ مورّبِ زیبا، آن بلاکش هندوکش ِ کوچک، دو تکه شده است؛ بودنش از نبودنش البته که بهتر است.
بخشی از متن کتاب
این مطلب در خانه کتاب اشا
میروم تو نخ ِ شاگردِ قهوهخانه، که چهجور به سرعت از سر ِ چشمه، آب مهیا میکند و ابر و پودر ِ شوینده میآورد، تا موتر را برای بار ِ سوم بشوید. در هر قهوهخانه رسم بر همین است، که فیالفور موتر ِ کرولا، اعنی مسافرکش را میشویند. نگاهش میکنم. همانطور که فرز، پودر را توی سطل می ریزد و هم میزند، ناگهان آرام میشود و میخکوب میایستد. سطل ِ آب را که برداشته است، روی زمین میگذارد و به سپر و رادیاتور ِ موتر نگاه میکند. جلو میروم، ازش میپرسم که چرا یکهو خشکش زد. با دست روی سپر را نشانم می دهد. آرام میگوید:
سیر کن! دارند از جانورهایی که چسب شدهاند اینجا، میخورند… زنبورها را میگویم… خدا را خوش نمیآید، آب بریزم به سفرهشان…
مامانی جواب سلام مهتاب را داد. مهتاب سرش را تکانی داد. مامانی آبشار موهای قهوهای را دید. نمیتوانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مهتاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمیدانم علی ِ من کجاست!
۶۰ ثانیه فرصت دارم و در همان لحظهی اول میدانم که با «ارمیا» همراه خواهم شد…
از اینجا کنده میشوم و پشت سر ارمی، توی جنگلهای شمال راه میافتم و به زمین پر از برگ و شاخههای خشکیدهی آن چشم میدوزم و به تمام ۸۸ فکر میکنم.
شبهای نمناک و سرمای استخوانسوز جنگل را در سکوت الهی ارمی تجربه میکنم و آشفتگی هفت سال گذشته را در انبوه برگها و شاخههای به هم پیچیدهی درختان گم میکنم.
هر روز دست و رویم را در آب سرد و زلال چشمه میشویم و پشت سر ارمی به نماز میایستم؛…
.
- دو سه روز است دارم با ارمیا توی جنگلهای شمال قدم میزنم؛ اما از آن، همین چند خط ِ ناتمام، در قالب کلمات گنجید.
- این را به دعوت خانهی کتاب اشا و جناب دودینگهاوس نوشتم.
- ارمیا نام شخص اول رمانی است با همین نام از رضا امیرخانی.



