دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایهها» خواندمش.
قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آنقدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات میبینی. قلمش به توصیف هر جا که میرود انگار همالان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده میدهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح میدهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.
یک جایی میرسد که میفهمی همهی خوشیها و ناخوشیهای تکتک شخصیتهای داستان را درک کردهای. سرمای استخوانسوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربههای شلاق، خنکای شنهای ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیالهی شراب داغ خرما… همه را لمس کردهای.
نمیدانم چرا بین کتابهای رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستاننویسی و توصیفهای ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.
با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کشدار شده است. داستانش خستهکننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمانهایی است که رنگش سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری میزند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود میخواندم، زیاد بیراه نگفتهام.
با این حال، وقتی اولین جرقههای نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود میدانستم…
برچسب ها: , احمد محمود, داستان یک شهر, داستاننویسی, رمان
¤ داشتم به این فکر میکردم که طوفان دیگری در راه است، منبرهایی است که سیدمهدی شجاعی رفته است! من را یاد دختران آفتاب میاندازد. نمیتوانم بگویم رمان بیمزه یا ضعیفی است! اما میتوانم ادعا کنم که خواندنش را به عنوان یکرمانِ خوب، به کسی توصیه نمیکنم!
¤ داشتم به کیمیاگر فکر میکردم، و اینکه از بعضی جهات چقدر شبیه «طوفان دیگری در راه است» است. هم سیدمهدی شجاعی و هم پائولو کوئیلو حرفهایی داشتند که در قالب رمان بیان کردهاند. البته این یک اصل است در اغلب رمانها که اول حرفشان میآید و بعد رمانش میکنند؛ اما انگار در این دو رمان، غلبه با حرفهایی است که در دل نویسنده بوده و باید میزده است و رمان بستری شده برای حرفهای دلشان.
¤ داشتم فکر میکردم که رنگ رمان من او زرد است و نارنجی و گاهی قرمز آتشین! «کیمیاگر» آبی است. با همهی جذابیتهایی که «کیمیاگر» برایم داشت؛ یک رمان سرد است و کم هیجان. همهاش در مورد یک نفر است با اتفاقات دور و برش. آدمهایی که با «مرد جوان» برخورد میکنند در حاشیهاند. نویسنده همیشه همراه «مرد جوان» است؛ در خیالاتش و در درونش.
¤ داشتم فکر میکردم که رمانهای نارنجی را به رمانهای آبی ترجیح میدهم. رمانهایی که توأم با احساساتاند و پر از شخصیتهای تأثیرگذار در مسیر داستان؛ مثل «من او» یا «سووشون»!
¤ داشتم فکر میکردم که ارمیا هم همهاش حکایت یک نفر است، خیلی شبیه «مرد جوان» ِ کیمیاگر؛ اما برخلاف آن، قرمز است. همهاش قرمز است. حتی در آبیترین حالات ارمیا، قرمز مانده است. شاید چون قابل لمس بود؛ چون به واسطهی هنر امیرخانی، قدمهایم مچ شده بود با ارمیا؛ چون سردی نمناک جنگلهای شمال، تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود!
¤ داشتم به «طوفان دیگری در راه است» فکر میکردم و اینکه غیرواقعی بودن مشخصهی اغلب رمانهاست، اما غیرقابل باور بودن نه! و اینکه «طوفان دیگری در راه است»، یک جورهایی رمان مذهبی است؛ اما با اشکالات دینی که این کمی خطرناک است!
***
¤ چهارتا از کتابهایی که اسم آوردهام، اتفاقا از همان کتابهایی است که با رفقا خواندهایم و اینجا نقدشان کردهایم.


(1 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)