<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوثرانه &#187; رمان</title>
	<atom:link href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kosaraneh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 05:21:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
<image>
			<title>کوثرانه</title>
			<url>http://kosaraneh.com/blog/wp-content/Images/2011/05/Favicon0002.jpg</url>
			<link>http://kosaraneh.com</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description></description>
		</image>		<item>
		<title>نگاهی به رمان «قِیدار»</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 14:53:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[قیدار]]></category>
		<category><![CDATA[نشر افق]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=5531</guid>
		<description><![CDATA[«قیدار» رمان جدید نویسندهٔ «منِ او» و خالقِ «علی فتاح» و «درویش مصطفا» است. داستانِ مردی&#8230; جوان‌مردی گاراژدار که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد. قیدار رمانی<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/05/negareh-059.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-5532" title="negareh-059" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/05/negareh-059-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">«<a title="قیدار" href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1/" target="_blank">قیدار</a>» رمان جدید نویسندهٔ «<a href="http://kosaraneh.com/tag/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88/">منِ او</a>» و خالقِ «علی فتاح» و «درویش مصطفا» است. داستانِ مردی&#8230; جوان‌مردی گاراژدار که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار رمانی است از <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank">رضا امیرخانی</a>، که بار دیگر شخصیتِ اول آن، مردی است متمول که از حیثِ مادیات هر آنچه بخواهد در اختیار دارد؛ نمونه‌ای از توانگری که آن را در رمان‌های پیشین‌اش، در «من او» در خانوادهٔ فتاح و کم‌وبیش در «<a href="http://kosaraneh.com/tag/%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7/" target="_blank">ارمیا</a>» در خانوادهٔ معمّر دیده‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">داستان در تهرانِ قدیم، و از روز عقد قیدار با دختری جوان شروع می‌شود که هم‌چون بسیاری از راننده‌ها و دور و بری‌هایش، از مخمصه‌ای خلاصش کرده است؛ و با دستگیری و جوان‌مردی و گرو گذاشتنِ سبیل و سینه‌سپرکردن و مرام گذاشتن و بخشیدن و بخشودن ادامه می‌یابد.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار مثالِ «رحماء بینهم» و «اشداء علی الکفار» است؛ پناه هر آن‌کس است که به او رو آورده، دست‌گیر هر ناتوان و نداری است که برای سیر کردنِ شکمش در بندِ بندگیِ ظلم و سیاهی افتاده، و البته «رکنِ دو»طلبِ هر عملهٔ ظلمی است. قیدار رحم و محبّت را در دل زنده می‌کند و صلابت و غرور در مقابلِ غیر را یادآور می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار را -که خودش دست‌کمی از درویش مصطفای «منِ او»‌ ندارد- «سید گلپا»یی همراهی می‌کند که کلامش به همان حق‌ای و به همان نافذی است که کلامِ درویش مصطفا برای علی فتاّح. سیّد گلپا، روحانی باطن‌داری است که همه چیز را به همان خوبی می‌بیند که درویش مصطفا. فاتحهٔ غلیظُ الْـ«حاء»ِ سیّد گلپا همان‌قدر قیدارِ از دست‌رفته و عزلت‌نشین را زنده می‌کند که فریاد و نشانه رفتنِ تبرزینِ درویش مصطفا در مسجد قندی، علی فتاحِ معتکفِ دل‌خوش کرده به انگشتر فیروزه و عقیق را.</p>
<p style="text-align: justify;">مرامِ قیدار و بعضی ریزه‌کاری‌هایش در به جریان انداختنِ روحِ خدایی و اعتقاداتِ خالصِ شیعی در جزء جزء زندگی، چنان به دلِ خواننده می‌نشیند که گویی رویِ ماهِ آشنای گمشده‌ای را بعد از سال‌ها دوری می‌بینی؛ گمشده‌ای از جنسِ پلاکِ برنجی «یا رب نظر تو برنگردد» و «نفسِ حقِّ» <a href="http://kosaraneh.com/1391/02/ganjineh-062/" target="_blank">درویش مکانیک</a>.</p>
<p style="text-align: justify;">با این همه، اجزای داستانی قیدار، به اندازهٔ رمانِ ماندگارِ «منِ او» قوت نگرفته است. شخصیت‌ها آن‌گونه که باید اعتماد خواننده را جلب نمی‌کنند و آن طور که برای باورِ گفتار و کردارشان لازم است، به خواننده معرفی نمی‌شوند. به رابطهٔ عاشقانهٔ قیدار و شهلاجان، زیاد پرداخته نمی‌شود و علتِ انتخابِ شهلا از میان تمامِ دخترانِ اسیرِ دستِ شاه‌رخ روشن نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار، قدرتمند و جذاب شروع می‌شود و از نیمه به بعد دچار گونه‌ای یک‌نواختی و کندی در خوانش می‌شود. در رمان، حلقه‌های گم‌شده‌ای وجود دارد که گاه خواننده را در تعلیقی بی‌فرجام نگه می‌دارد. بعضاً گفتارها و اقدامات و اتفاقاتی رخ می‌دهد که علتش خواننده را راضی نمی‌کند و این تصور را که نویسنده گاهی تنها به دنبال جور کردنِ قطعه‌ای -نه‌چندان جور- برای عبور به مرحلهٔ بعدی داستان بوده، تقویت می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">عدمِ وجودِ پی‌رنگی قوی در این رمان، در قیاس با رمان‌های پیشینِ نویسنده، این گمان را به ذهن متبادر می‌کند که نویسنده در نگارش و تکمیل این رمان، دچار شتاب‌زدگی بوده و چنان که باید، زمان صَرفِ نگارش و پرورش و خلقِ موقعیت‌های بدیع و متفاوت نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">با این حال، نویسنده همچنان در ایجادِ تکیه‌کلام‌ها و ادبیاتِ خاصِ هر شخصیت، یا دست‌کم ادبیاتی ماندگار برای هر رمان، به چیره‌دستی گذشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">رمان از نظر ویرایش و صفحه‌بندی، به غیر از چند مورد معدود غلطِ تایپی و کسرهٔ اضافه، مشکلی ندارد و با همان رسم‌الخطِ آشنای «منطبق با دیدگاه مؤلف» به چاپ رسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">این رمانِ ۲۹۶ صفحه‌ای، توسطِ نشر افق در سال جاری و با قیمتِ ۹۰۰۰ تومان منتشر شده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #999999; font-size: 8pt;"><strong>حاشیه:</strong> قیدارخوانی برایم، دست‌کم تا نیمهٔ اول داستان، حکمِ تعقیباتِ نماز داشت که وقت دل‌مردگی، دلم </span><span style="color: #999999; font-size: 11px;">باش</span><span style="color: #999999; font-size: 11px;"> </span><span style="color: #999999; font-size: 8pt;">صفا پیدا می‌کرد.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/#comments">10 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">رضا امیرخانی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/" rel="tag">رمان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1/" rel="tag">قیدار</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d9%82/" rel="tag">نشر افق</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%82%d8%af/" rel="tag">نقد</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان یک جرقه</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1388/08/story-of-a-start/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1388/08/story-of-a-start/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 13:20:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش ِ نرم]]></category>
		<category><![CDATA[کمی نقادی]]></category>
		<category><![CDATA[احمد محمود]]></category>
		<category><![CDATA[داستان یک شهر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=1095</guid>
		<description><![CDATA[دیروز دومین رمان از «احمد محمود» را تمام کردم. «داستان یک شهر» رمانی بود که بعد از «همسایه‌ها» خواندمش. قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد.<a href="http://kosaraneh.com/1388/08/story-of-a-start/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><a href="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-ahmad-mahmud.jpg"><img class="alignleft" style="margin: 10px;" title="احمد محمود" src="http://dl.dropbox.com/u/1566485/Kosaraneh/kosaraneh-ahmad-mahmud.jpg" alt="" width="161" height="236" /></a>دیروز دومین رمان از «<a title="احمد محمود" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF" target="_blank">احمد محمود</a>» را تمام کردم. «<a title="داستان یک شهر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DB%8C%DA%A9_%D8%B4%D9%87%D8%B1" target="_blank">داستان یک شهر</a>» رمانی بود که بعد از «<a title="همسایه‌ها" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_(%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86)" target="_blank">همسایه‌ها</a>» خواندمش.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">قلم احمد محمود بدجور گیرایی دارد. در عین سادگی آن‌قدر دقیق است که خودت را توی بطن اتفاقات می‌بینی. قلمش به توصیف هر جا که می‌رود انگار هم‌الان خودش آنجا ایستاده و دارد گزارش زنده می‌دهد. از آسمان و زمین و در و دیوار و بو و رنگ و طعم و دما و احساس و همه چیز را طوری برایت شرح می‌دهد که توی بودن و دیدنش شک نکنی.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">یک جایی می‌رسد که می‌فهمی همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌های تک‌تک شخصیت‌های داستان را درک کرده‌ای. سرمای استخوان‌سوز، گرمای سوزان، تهوع ناشی از گرسنگی زیاد، نشئگی، منگی قبل از خواب و بیهوشی، سوزش پوست بعد از ضربه‌های شلاق، خنکای شن‌های ساحل در شب، سوزش ناشی از سرکشیدن پیاله‌ی شراب داغ خرما&#8230; همه را لمس کرده‌ای.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">نمی‌دانم چرا بین کتاب‌های رمان و داستانی که خوانده بودم، بیشتر از همه قلم احمد محمود جذبم کرد. لذت داستان‌نویسی و توصیف‌های ساده و ملموس، لذت بزرگی بود که از این دو رمان محمود هدیه گرفتم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">با این حال انگار رمان «داستان یک شهر» زیادی کش‌دار شده است. داستانش خسته‌کننده و تا حدودی یکنواخت است. از آن رمان‌هایی است که <a title="رمان نارنجی" href="http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/" target="_blank">رنگش</a> سرد است؛ انگار رنگش به خاکستری می‌زند. اگر بگویم آخرهایش را فقط به عشق قلم محمود می‌خواندم، زیاد بیراه نگفته‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">با این حال، وقتی اولین جرقه‌های نوشتن توی سرم روشن شد، خودم را مدیون احمد محمود می‌دانستم&#8230;</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1388/08/story-of-a-start/#comments">3 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%af/" rel="tag">احمد محمود</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d8%b4%d9%87%d8%b1/" rel="tag">داستان یک شهر</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/" rel="tag">داستان‌نویسی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/" rel="tag">رمان</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1388/08/story-of-a-start/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رمان نارنجی</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 02:54:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[ارمیا]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[سووشون]]></category>
		<category><![CDATA[سیدمهدی شجاعی]]></category>
		<category><![CDATA[طوفان دیگری در راه است]]></category>
		<category><![CDATA[پائولوکوئیلو]]></category>
		<category><![CDATA[کیمیاگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosar21.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
		<description><![CDATA[¤ داشتم به این فکر می‌کردم که طوفان دیگری در راه است، منبرهایی است که سیدمهدی شجاعی رفته است! من را یاد دختران آفتاب می‌اندازد. نمی‌توانم بگویم رمان بی‌مزه یا ضعیفی است! اما می‌توانم ادعا کنم که خواندنش را به عنوان یکرمانِ خوب، به کسی توصیه نمی‌کنم! ¤ داشتم به کیمیاگر فکر می‌کردم، و این‌که<a href="http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="color: #333333;">داشتم به این فکر می‌کردم که </span><a href="http://www.ketabnews.com/detail-4802-fa-1.html" target="_blank">طوفان دیگری در راه است</a><span style="color: #333333;">، منبرهایی است که</span> <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C" target="_blank">سیدمهدی شجاعی</a> <span style="color: #333333;">رفته است! من را یاد </span><a href="http://www.rahpouyan.com/novels/default.asp?mode=articles&amp;artid=14" target="_blank">دختران آفتاب</a><span style="color: #333333;"> می‌اندازد. نمی‌توانم بگویم رمان بی‌مزه یا ضعیفی است! اما می‌توانم ادعا کنم که خواندنش را به عنوان یک<strong>رمانِ</strong> خوب، به کسی توصیه نمی‌کنم!</span></p>
<p><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #333333;">داشتم به </span><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1_%28%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%29" target="_blank">کیمیاگر</a><span style="color: #333333;"> فکر می‌کردم، و این‌که از بعضی جهات چقدر شبیه «طوفان دیگری در راه است» است. هم سیدمهدی‌ شجاعی و هم</span> <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88_%DA%A9%D9%88%D8%A6%D9%84%DB%8C%D9%88" target="_blank">پائولو کوئیلو</a> <span style="color: #333333;">حرف‌هایی داشتند که در قالب رمان بیان کرده‌اند. البته این یک اصل است در اغلب رمان‌ها که اول حرف‌شان می‌آید و بعد رمانش می‌کنند؛ اما انگار در این دو رمان، غلبه با حرف‌هایی است که در دل نویسنده بوده و باید می‌زده است و رمان بستری شده برای حرف‌های دل‌شان.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="color: #333333;">داشتم فکر می‌کردم که رنگ رمان </span><a href="http://www.iricap.com/book.asp?id=96" target="_blank">من او</a><span style="color: #333333;"> زرد است و نارنجی و گاهی قرمز آتشین! «کیمیاگر» آبی است. با همه‌ی جذابیت‌هایی که «کیمیاگر» برایم داشت؛ یک رمان سرد است و کم هیجان. همه‌اش در مورد یک نفر است با اتفاقات دور و برش. آدم‌هایی که با «مرد جوان» برخورد می‌کنند در حاشیه‌اند. نویسنده همیشه همراه «مرد جوان» است؛ در خیالاتش و در درونش.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤</span><span style="color: #333333;"> داشتم فکر می‌کردم که رمان‌های نارنجی را به رمان‌های آبی ترجیح می‌دهم. رمان‌هایی که توأم با احساسات‌اند و پر از شخصیت‌های تأثیرگذار در مسیر داستان؛ مثل «من او» یا «</span><a href="http://www.ketabnews.com/detail-1052-fa-1.html" target="_blank">سووشون</a><span style="color: #333333;">»!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="color: #333333;">داشتم فکر می‌کردم که </span><a href="http://www.iricap.com/book.asp?id=1052" target="_blank">ارمیا</a><span style="color: #333333;"> هم همه‌اش حکایت یک نفر است، خیلی شبیه «مرد جوان» ِ کیمیاگر؛ اما برخلاف آن، قرمز است. همه‌اش قرمز است. حتی در آبی‌ترین حالات ارمیا، قرمز مانده است. شاید چون قابل لمس بود؛ چون به واسطه‌ی هنر</span> <a title="رضا امیرخانی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">امیرخانی</a><span style="color: #333333;">، قدم‌هایم مچ شده بود با ارمیا؛ چون سردی نم‌ناک جنگل‌های شمال، تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="color: #333333;">داشتم به «طوفان دیگری در راه است» فکر می‌کردم و این‌که غیرواقعی بودن مشخصه‌ی اغلب رمان‌هاست، اما غیرقابل باور بودن نه! و این‌که «طوفان دیگری در راه است»، یک جورهایی رمان مذهبی است؛ اما با اشکالات دینی که این کمی خطرناک است! </span><br />
</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">***</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><span style="color: #990099;">¤ </span><span style="color: #333333;">چهارتا از کتاب‌هایی که اسم آورده‌ام، اتفاقا از همان کتاب‌هایی است که با رفقا خوانده‌ایم و</span> <a href="http://www.rahpouyan.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=6465" target="_blank">این‌جا</a> <span style="color: #333333;">نقدشان کرده‌ایم.</span><br />
</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/#comments">26 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d8%a7/" rel="tag">ارمیا</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">رضا امیرخانی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/" rel="tag">رمان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%d9%88%d9%88%d8%b4%d9%88%d9%86/" rel="tag">سووشون</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9%db%8c/" rel="tag">سیدمهدی شجاعی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b7%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/" rel="tag">طوفان دیگری در راه است</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%be%d8%a7%d8%a6%d9%88%d9%84%d9%88%da%a9%d9%88%d8%a6%db%8c%d9%84%d9%88/" rel="tag">پائولوکوئیلو</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%da%a9%db%8c%d9%85%db%8c%d8%a7%da%af%d8%b1/" rel="tag">کیمیاگر</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1387/03/orange-novel/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

