نگارهٔ هفتم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ هشتم
نگارهٔ بیست و هشتم
نگارهٔ شانزدهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۸م, تیر ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 136 نفر

    از هم ناراحت می‌شویم،
    عصبانی می‌شویم،
    دلگیر می‌شویم و حرفی می زنیم.

    بعدتر که آرام شدیم،
    از هم عذرخواهی می‌کنیم.
    همدیگر را می‌بخشیم.

    اما
    تأثیر عمیق و -شاید- ابدی آن را چه می‌کنیم؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 4.75 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, تیر ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 281 نفر

    خیلی درد دارد که بزرگ‌ترین ضربه‌های زندگی‌ات را،
    از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛
    خیلی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, آذر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 176 نفر


    سیگار را هم می‌شود چند جور کشید. می‌شود نصفه-نیمه کشید و بقیه‌اش را رها کرد توی خیابان؛ می‌شود تا آخر ِ آخرش طوری کشید که بوی سوختن فیلترش هم دربیاید.

    ته سیگار را هم می‌توانی توی زیرسیگاری خاموش کنی؛ می‌توانی هم آن را بیندازی روی زمین و بروی و منتظر باشی که یا خودش خاموش شود یا بالاخره فشار پای آدمی، تایر ماشینی، چیزی خاموشش کند.

    عادت بعضی‌ها هم این است که آن را تا ته دود می‌کنند، بعد می‌اندازند زمین و با نوک کفش آن‌قدر فشارش می‌دهند که کاغذش پاره شود و فیلترش زخم و زیلی بیفتد بیرون.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 131 نفر

    گاهی فاصله‌ی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمی‌ماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقه‌ی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت می‌بینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختی‌اش، باید همه چیز را دست‌نخورده، همانجا گذاشت و رفت.

    این رفتن، به کَندن ِ ذره ذره‌ی وجودت می‌ماند؛ سینه‌ات را می‌سوزاند، دلت را بی‌قرار می‌کند، قلبت را از هم می‌درد، اشکت را سرازیر می‌کند، نفست را می‌بُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختی‌اش، دعا می‌کنی. خوشبختی‌ای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,