بعضی چیزها که فرو میریزد، فرو ریخته است. همهٔ عالم هم جمع شوند، نمیتوانند بنا را دوباره سرِ پا کنند. تازه گیریم که به زور داربست و پایه، سرِ پا شد؛ هیچ فکر کردهای این بنای بندزده شدهٔ سستِ لرزان، چه شباهتی به قبلش دارد؟
از هم ناراحت میشویم،
عصبانی میشویم،
دلگیر میشویم و حرفی می زنیم.
بعدتر که آرام شدیم،
از هم عذرخواهی میکنیم.
همدیگر را میبخشیم.
اما
تأثیر عمیق و -شاید- ابدی آن را چه میکنیم؟
خیلی درد دارد که بزرگترین ضربههای زندگیات را،
از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛
خیلی.

سیگار را هم میشود چند جور کشید. میشود نصفه-نیمه کشید و بقیهاش را رها کرد توی خیابان؛ میشود تا آخر ِ آخرش طوری کشید که بوی سوختن فیلترش هم دربیاید.
ته سیگار را هم میتوانی توی زیرسیگاری خاموش کنی؛ میتوانی هم آن را بیندازی روی زمین و بروی و منتظر باشی که یا خودش خاموش شود یا بالاخره فشار پای آدمی، تایر ماشینی، چیزی خاموشش کند.
عادت بعضیها هم این است که آن را تا ته دود میکنند، بعد میاندازند زمین و با نوک کفش آنقدر فشارش میدهند که کاغذش پاره شود و فیلترش زخم و زیلی بیفتد بیرون.
گاهی فاصلهی زیادی بین علاقه و خودخواهی نمیماند. چه بخواهی و چه نخواهی، بین علاقهی حقیقی و خودخواهی، در حال رفت و برگشتی. یک وقت میبینی گریزی از رها کردن نیست. باید رفت. برای خوشبختیاش، باید همه چیز را دستنخورده، همانجا گذاشت و رفت.
این رفتن، به کَندن ِ ذره ذرهی وجودت میماند؛ سینهات را میسوزاند، دلت را بیقرار میکند، قلبت را از هم میدرد، اشکت را سرازیر میکند، نفست را میبُرد… ولی تو، برای همین رفتن، برای خوشبختیاش، دعا میکنی. خوشبختیای که -شاید- تو در آن، سهمی نداری…



(4 رأی، میانگین: 4.75 امتیاز از 5)
