نگارهٔ بیست و پنجم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ چهل و ششم
نگارهٔ یازدهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, آذر ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 167 نفر

    کمک کردن آدم‌ها به هم توی مشکلاتشان خیلی خوب است. توی حل مشکلاتشان منظورم است. خیلی خوب است که آدم‌ها دست همدیگر را می‌گیرند و از چاله و چاه بیرون می‌کشند، یا اصلا دست هم را می‌گیرند که توی چاله و چاه نیفتند. خیلی قشنگ است که آدم‌ها برای هم دلسوزی می‌کنند و خیرخواه هم هستند و از تصور به چاه افتادن دیگری، شب‌ها خوابشان نمی‌برد. این که می‌گویم آدم‌ها، منظورم همان آدم‌هایی هست که همدیگر را می‌شناسند و دوست دارند. وگرنه اگر قرار بود آدم‌ها تا این حد برای بقیهٔ آدم‌ها خیرخواه و نگران باشند، الان نه اصولا کسی با واژهٔ «خواب» آشنا بود و نه با «تنهایی» و «غربت».

    همین آدم‌هایی که جان‌شان برای هم در می‌رود و همدیگر را حسابی می‌خواهند و از به چاله افتادن ِ هم، وحشت دارند و همیشه نگران هم‌اند؛ یک وقت‌هایی دست «خاله خرسه» را در دوستی از پشت می‌بندند و از فرط محبت و ترس سقوط محبوب‌شان، آن‌قدر دست او را به این طرف و آن طرف می‌کشند و آن‌قدر سنگ‌های کوچک و بزرگ جلوی پایش می‌اندازند که محبوب بیچاره را به جای «چاله» یا حتی گیرم که «چاه»، به قعر باتلاقی روانه می‌کنند که اگر خودشان هم باهاش غرق نشوند، او را برای همیشه از انتخاب بین راه و چاه و چاله، و خودشان را از دستِ او خلاص می‌کنند.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, تیر ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 399 نفر

    خیلی درد دارد که بزرگ‌ترین ضربه‌های زندگی‌ات را،
    از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛
    خیلی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳م, دی ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 210 نفر

    calmness

    بعضی وقت‌ها به حال هم‌اتاقی‌هایم خیلی غبطه می‌خورم. زندگی‌شان روی‌هم‌رفته آرام است و عمده‌ی دغدغه‌شان درس و تحقیق و پایان‌نامه است. بیشتر از من درس می‌خوانند، کتابخانه می‌روند، می‌خوابند، دور هم جمع می‌شوند و حرف می‌زنند. گاهی تلویزیون نگاه می‌کنند، می‌روند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشب‌شان می‌رسند… شب هم سرشان را راحت می‌گذارند روی بالشت و می‌خوابند.

    نه ایمیلی دارند که هر روز بخواهند چک‌اش کنند، نه وبلاگی دارند که بخواهند دغدغه‌ی به روز شدنش را داشته باشند، نه اینترنتی که بخواهند درگیر آدم‌ها و خبرها و دنیا و سیاستش بشوند. نه با هیچ بنی‌بشری از عناصر ذکور برخورد دارند که از برخوردشان آزار ببینند. نه شغلی دارند که بخواهند بهش فکر کنند، نه همکاری که باهاش درگیر بشوند. نه لپ‌تاپی که مشکل پیدا کند و نیاز به سر و کله زدن با گارانتی و تعمیرکار داشته باشند. نه جامعه‌الزهرائی می‌روند که توی ثبت درسی که امتحانش را داده‌اند مشکل پیدا بشود و مجبور بشوند یک بار دیگر امتحان بدهند. و نه خیلی کارهای ریز و درشت دیگر که مشغول‌شان کند.

    این وسط، من همیشه دارم چند تا کار را با هم انجام می‌دهم. بیشتر از همه‌شان با تلفن سر و کار دارم، بیشتر از همه‌شان مشکل دارم، بیشتر از همه‌شان بیرون از خوابگاه کار دارم. کمتر از همه‌شان می‌خوابم، کمتر از همه‌شان درس می‌خوانم، کمتر از همه‌شان آرامش دارم. دیرتر از همه‌شان خوابم می‌برد و بیشتر از همه‌شان برّه‌های بالای سرم را می‌شمارم. بیشتر از همه‌شان شاعر می‌شوم، بیشتر از همه‌شان برای تلفن و چیزهای دیگر هزینه می‌کنم، بیشتر از همه‌شان گریه می‌کنم، بیشتر از همه‌شان درگیری ذهنی دارم. کمتر از همه‌شان می‌رسم یکی دو ساعتی در هفته وقت بگذارم که با دوستانم حرف‌های غیردرسی بزنیم، از خودمان بگوییم و تخیله بشویم. بیشتر از همه‌شان در تکاپو و بدو-بدو هستم، و کمتر از همه‌شان نتیجه می‌گیرم.

    کاش من هم یک دختر کاملاً معمولی بودم، با استعدادی در حد متوسط، با یک ذهن کم تکاپو، با دغدغه‌های کوچک و محدود، با سؤال‌هایی کمتر، و یک زندگی کاملاً ساده و سنتی.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 111 نفر

    این روزها هی تند و تند می‌گذرند و اصلا به این فکر نمی‌کنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام می‌شود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمی‌دارد.

    زندگی‌ام به طرز مسخره‌آمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچه‌های خوب و منظم، همه‌ی کلاس‌هایم را شرکت می‌کنم، همه‌ی جلساتم را درست سر وقت حاضر می‌شوم. برنامه‌ی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بی‌اینکه در درونم ذره‌ای از این آرامش ظاهری روتین‌وار پیدا بشود. بی‌اینکه چیزی از کلاس‌ها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار می‌بینم. من‌ام و خودم و فکرهایی که می‌روند و می‌آیند.

    این روزها از آن وقت‌هایی است که دلم می‌خواهد همه چیز را همان‌طوری که هست بگذارم و بی‌خبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همه‌ی این جاهایی که تا به حال بوده‌ام فرق دارد. یک جایی که هیچ‌چیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گم‌گور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,