درد بیدرمان
۱۲ تیر ۱۳۸۹
خیلی درد دارد که بزرگترین ضربههای زندگیات را، از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛ خیلی.
» ادامه...خیلی درد دارد که بزرگترین ضربههای زندگیات را، از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛ خیلی.
» ادامه...بعضی وقتها به حال هماتاقیهایم خیلی غبطه میخورم. زندگیشان رویهمرفته آرام است و عمدهی دغدغهشان درس و تحقیق و پایاننامه است. بیشتر از من درس میخوانند، کتابخانه میروند، میخوابند، دور هم جمع میشوند و حرف میزنند. گاهی تلویزیون نگاه میکنند، میروند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشبشان میرسند… شب [...]
» ادامه.... این وروجک باز افتاده است به شیطانی. عین ماهی میخواهد از دستم لیز بخورد. تا یک ذره بهش میخندم، خیال میکند یعنی «آتشبس» و میتواند در برود. ولی کور خوانده. حالا حالاها باید توی خانه بماند تا یک کم سر عقل بیاید. یک وقتهایی دلم برایش میسوزدها، ولی آن سیبیلوی اخمالویی که آن بالا [...]
» ادامه...این روزها هی تند و تند میگذرند و اصلا به این فکر نمیکنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام میشود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمیدارد. زندگیام به طرز مسخرهآمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچههای خوب و منظم، [...]
» ادامه...
© دنیای راه راه ۱۳۸۸ | طراح قالب grrliz | فارسیسازی مهران | قدرتگرفته از وردپرس