کمک کردن آدمها به هم توی مشکلاتشان خیلی خوب است. توی حل مشکلاتشان منظورم است. خیلی خوب است که آدمها دست همدیگر را میگیرند و از چاله و چاه بیرون میکشند، یا اصلا دست هم را میگیرند که توی چاله و چاه نیفتند. خیلی قشنگ است که آدمها برای هم دلسوزی میکنند و خیرخواه هم هستند و از تصور به چاه افتادن دیگری، شبها خوابشان نمیبرد. این که میگویم آدمها، منظورم همان آدمهایی هست که همدیگر را میشناسند و دوست دارند. وگرنه اگر قرار بود آدمها تا این حد برای بقیهٔ آدمها خیرخواه و نگران باشند، الان نه اصولا کسی با واژهٔ «خواب» آشنا بود و نه با «تنهایی» و «غربت».
همین آدمهایی که جانشان برای هم در میرود و همدیگر را حسابی میخواهند و از به چاله افتادن ِ هم، وحشت دارند و همیشه نگران هماند؛ یک وقتهایی دست «خاله خرسه» را در دوستی از پشت میبندند و از فرط محبت و ترس سقوط محبوبشان، آنقدر دست او را به این طرف و آن طرف میکشند و آنقدر سنگهای کوچک و بزرگ جلوی پایش میاندازند که محبوب بیچاره را به جای «چاله» یا حتی گیرم که «چاه»، به قعر باتلاقی روانه میکنند که اگر خودشان هم باهاش غرق نشوند، او را برای همیشه از انتخاب بین راه و چاه و چاله، و خودشان را از دستِ او خلاص میکنند.
خیلی درد دارد که بزرگترین ضربههای زندگیات را،
از «اعتماد» و «صداقت» بخوری؛
خیلی.

بعضی وقتها به حال هماتاقیهایم خیلی غبطه میخورم. زندگیشان رویهمرفته آرام است و عمدهی دغدغهشان درس و تحقیق و پایاننامه است. بیشتر از من درس میخوانند، کتابخانه میروند، میخوابند، دور هم جمع میشوند و حرف میزنند. گاهی تلویزیون نگاه میکنند، میروند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشبشان میرسند… شب هم سرشان را راحت میگذارند روی بالشت و میخوابند.
نه ایمیلی دارند که هر روز بخواهند چکاش کنند، نه وبلاگی دارند که بخواهند دغدغهی به روز شدنش را داشته باشند، نه اینترنتی که بخواهند درگیر آدمها و خبرها و دنیا و سیاستش بشوند. نه با هیچ بنیبشری از عناصر ذکور برخورد دارند که از برخوردشان آزار ببینند. نه شغلی دارند که بخواهند بهش فکر کنند، نه همکاری که باهاش درگیر بشوند. نه لپتاپی که مشکل پیدا کند و نیاز به سر و کله زدن با گارانتی و تعمیرکار داشته باشند. نه جامعهالزهرائی میروند که توی ثبت درسی که امتحانش را دادهاند مشکل پیدا بشود و مجبور بشوند یک بار دیگر امتحان بدهند. و نه خیلی کارهای ریز و درشت دیگر که مشغولشان کند.
این وسط، من همیشه دارم چند تا کار را با هم انجام میدهم. بیشتر از همهشان با تلفن سر و کار دارم، بیشتر از همهشان مشکل دارم، بیشتر از همهشان بیرون از خوابگاه کار دارم. کمتر از همهشان میخوابم، کمتر از همهشان درس میخوانم، کمتر از همهشان آرامش دارم. دیرتر از همهشان خوابم میبرد و بیشتر از همهشان برّههای بالای سرم را میشمارم. بیشتر از همهشان شاعر میشوم، بیشتر از همهشان برای تلفن و چیزهای دیگر هزینه میکنم، بیشتر از همهشان گریه میکنم، بیشتر از همهشان درگیری ذهنی دارم. کمتر از همهشان میرسم یکی دو ساعتی در هفته وقت بگذارم که با دوستانم حرفهای غیردرسی بزنیم، از خودمان بگوییم و تخیله بشویم. بیشتر از همهشان در تکاپو و بدو-بدو هستم، و کمتر از همهشان نتیجه میگیرم.
کاش من هم یک دختر کاملاً معمولی بودم، با استعدادی در حد متوسط، با یک ذهن کم تکاپو، با دغدغههای کوچک و محدود، با سؤالهایی کمتر، و یک زندگی کاملاً ساده و سنتی.
این روزها هی تند و تند میگذرند و اصلا به این فکر نمیکنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام میشود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمیدارد.
زندگیام به طرز مسخرهآمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچههای خوب و منظم، همهی کلاسهایم را شرکت میکنم، همهی جلساتم را درست سر وقت حاضر میشوم. برنامهی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بیاینکه در درونم ذرهای از این آرامش ظاهری روتینوار پیدا بشود. بیاینکه چیزی از کلاسها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار میبینم. منام و خودم و فکرهایی که میروند و میآیند.
این روزها از آن وقتهایی است که دلم میخواهد همه چیز را همانطوری که هست بگذارم و بیخبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همهی این جاهایی که تا به حال بودهام فرق دارد. یک جایی که هیچچیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گمگور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!



(2 رأی، میانگین: 3.50 امتیاز از 5)