آدم هر چه راجع به بندههای خوب خدا کمتر بداند، بهتر است. البته «بهتر» که نه؛ «راحتتر» است. زندگیاش را میکند و دل خوش میکند به زندگیای که [خیال میکند] دارد میکند.
آدمهای خوباند که زندگی را به کام انسان تلخ میکنند. هی کمبودهای آدم را به رخاش میکشند. البته انسان اگر خوب باشد چیزی از داشتههای واقعی و خیالیاش را به رخ کسی نمیکشد. آدم خودش با دیدن داشتههایشان احساس کمبود میکند. آدمی که غبار ِ روزمرگی ِ دنیا به چهرهٔ فطرتش نشسته، اگر هنوز دنبال خوبیها باشد، دائم خودش را با آن بندههای خوبِ خدا میسنجد و قیاس میکند که آنها کجا هستند و چهطوریاند و او کجاست و چهطوری است. راه و روش خودش را با آنها که قیاس میکند، احساس کوچکی میکند. قال و دغدغه و حتی خوراک و خوابشان هم او را به حسرت وا میدارد. نگاه میکند به دیدشان، به طرز فکرشان به زندگی و بزرگیشان در نظرش عظیمتر میشود و خودش در درونش حقیرتر.
بعد زندگی رو به سختی میگذارد و عرصهاش را بر این آدم ِ حقیر تنگ میکند. آب خوش از گلویش پایین نمیرود و هر روز احساس تکلیف بر پشتش سنگینی میکند. دوست دارد تمام سالهای دیرکردش را بدود و برسد به همان بندههای خوب خدا.
روش زندگیاش را تغییر میدهد. دستی به برنامههای روزانهاش میکشد. اولویت کارهایش را عوض میکند. همه چیز را از اول میچیند و کمر همت میبندد.
آخرش، اگر از زندگی جان سالم به در ببرد و باز در دام روزمرگی نیفتد و بندههای خوب خدا از یادش نروند، بعید نیست که بشود یکی از همان بندههای خوب خدا که خوب بودنشان زندگی را به کام عدهای دیگر تلخ کرده است و عرصه را برای «همینطوری» زندگی کردنشان تنگ میکند.
دلم یک دنیا، بندهٔ خوبِ خدا میخواهد که خوبیشان زندگی را به کامم زهر کند و خواب و خوراک را بر من حرام!
دقت کردهاید چقدر سرعت راه رفتن و دویدن، روی سطوح صیقلی و سطوح نرم، کمتر از سطوح سخت است؟
دیدی بعضی از مسابقهها را که باید بگردی از میان خانههای خاموش، مسیرت را پیدا کنی؟ مجبوری یکییکی خانهها را روشن کنی تا مسیر درست، خودش را نشانت بدهد. بعضی از خانهها پوچ است، بعضیهاشان هم تو را به عقب برمیگردانند. آنقدر باید بروی و بگردی و به عقب برگردی و بسوزی، تا بالاخره راه درست، از بین خانهها، خودش را نشانت بدهد.
اگر خیلی زرنگ باشی و بخواهی بیدردسر به خانهی آخر برسی، باید جواب سؤالهای مجری را درست بدهی تا او خانههای پوچ را نشانت بدهد و مسیر اصلی را یکییکی برایت روشن کند. آن وقت است که لذت بُرد را با هر حرکتت میچشی. حرکت، کُند است؛ اما در عوض، مسیر، مطمئن است.
.
او را به نوک میگیرد و اوج میگیرد؛ بالا و بالاتر… بعد از آنجا رهایش میکند و سقوطش را به امید «پرواز» تماشا میکند.
و او تقلا میکند، ناشیانه بال میزند و از ترس تلاشی فریاد میزند… تا اصابت به زمین و متلاشی شدن فاصلهای ندارد که باز او را به منقار میگیرد و بالا میبرد؛ بالا و بالاتر…
و دوباره رهایش میکند. و ترس و تقلا و بال زدنهای ناشیانه و لمس مرگ و ترس از تلاشی و باز به نوک گرفتن و به اوج بردن و رها کردن تکرار میشود؛ آنقدر که بالهایش قوت بگیرد و بال زدنهای ناشیانهاش، هدفمند شود و او را «پرواز» دهد.
.
و من فاصلهی میان اوج و انهدام را بارها پیمودهام. تقلا کردهام و ناشیانه، از ترس تلاشی بال زدهام. و تو هر بار در آخرین نقطهی سقوط، مرا در آغوش گرفتهای، به اوج بردهای و باز رهایم کردهای.
و من هنوز بالهایم قوت نگرفته و به خیال پرواز، چنان ناشیانه بال میزنم که جز خستگی و به شماره افتادن نفسها و سقوط سریعتر، نتیجهای ندارد.
و من هنوز «پرواز» را فرا نگرفتهام…
اولش که هیچ چیز خاصی حالیمان نیست، برای خودمان حسابی خوشایم. بزرگترین دغدغههایمان خوراکی و اسباببازی است. بعد که بزرگتر میشویم، خیال میکنیم با مدرسه رفتن و درس خواندن، «خانم» یا «آقا» شدهایم. خیلی زود میرسیم اول «جوانی» که شنیدن اسمش حتی، قند توی دل آدم آب میکند.
اصلاً دنیای جوانی، برای خودش یک شهر فرنگ است. تا قبل از اینکه به آن برسیم، همهاش دربارهی جوانی میشنویم و خوشیهایی که از شنیدنش دلمان ضعف میرفت. دانشگاه، استقلال، پول درآوردن، ازدواج، تفریحات و مهمانیهای دوستان،… همهاش توی دورهی جوانی جمع شده بود. بعد که میافتیم توی این دوره، نه که لذتش را نبریم، اما تازه مشکلاتش به چشممان میآید. قبلش خیلی به سختیهایش فکر نمیکردیم. شاید هم درست نمیدانستیم.
بعد همهاش عجله داریم که همهی کارهای دوران جوانی را زود، توی همین چند سال انجام بدهیم که قبل از خارج شدن از محدودهی جوانان، کار ِ زمینمانده نداشته باشیم. انگار بعد از دایرهی جوانی، سرازیری است و یکنواختی. انگار غیر از عروسدار شدن و عروس کردن و نوهدار شدن، اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد.
بعد هم چشم که باز میکنیم میبینیم تکیه به عصا دادهایم و روی نیمکت پارکی نشسته ایم و رفت و آمد آدمها را نگاه میکنیم تا شب برسد و بگیریم بخوابیم.
…
هنوز از مرز جوانی نگذشتهام، اما گرد و غبار زمانه و دنیا را که بر دلم مینشیند، خوب دارم حس میکنم. شفافیت و سرخرنگی قلبم، هر روز به خاکستری مات نزدیکتر میشود… یعنی چند سال دیگر، با خودم چه چیزهایی از مرز جوانی به همراه میبرم؟ یعنی قلب آدمها توی پیری چه رنگی است؟





