.
خدا انسان را دو جور آفرید: مرد و زن؛ شاید هم زن و مرد. آن اوائل را نمیدانم، اما این اواخر - یعنی از ۱۴۰۰ سال پیش به این طرف- فکر خیلی از «زن»ها و بعضی از «مرد»ها مشغول این شد که مردها مهمترند یا زنها؟ اگر زنها نباشند، سنگ روی سنگ بند نمیشود، یا اگر مردها نباشند؟ مرد به خاطر زن آفریده شده، یا زن به خاطر مرد؟
تا امروز هر چه نگاه میکنم، عقلا سعی کردهاند به آن «خیلی از زنها» و «بعضی از مردها» و بقیهی مردم، بقبولانند که هر دو جنس به یک اندازه مهماند و هر دو با هم اسباب بقای جامعهاند و جفتشان برای هم آفریده شدهاند.
اما باورش کمی مشکل است. انصاف بدهید که اگر زنها نبودند، اصولاً هیچ گرهی از گرههای دنیا باز نمیشد، هیچ انقلابی رخ نمیداد، هیچ ظلمی دادخواهی نمیشد، هیچ صنعتی رونق نمیگرفت، هیچ مرزی پابرجا نمیماند، هیچ حقی احقاق نمیشد، هیچ پیشرفتی صورت نمیگرفت،… و خلاصه هیچ سنگی روی سنگ بند نمیشد. البته خب این «هیچ»ها قطعا به جهت مبالغه آورده شدهاند، وگرنه به این قطعیت نمیشود حکم داد. اما به هر حال ارتباط بین جنس زن و این تحولات را هم نمیشود انکار کرد.
تصور کنید وقتی یک اتفاق ناگواری میافتد که کمک مردم و همراهیشان خیلی ضروری میشود، حرف از زنهایی زده میشود که بیپناه شدهاند یا دخترانی که بیسرپرست ماندهاند. این جور وقتها عکسهایی رقتانگیزترند که زنان یا دختران آسیبدیده را به تصویر میکشند.
حتی وقتی قبح ظلم را میخواهند نشان بدهند، پرده از جنایات ظالم علیه زنها و دختران برمیدارند و با تحریک غیرت و حمیت مردان، آنها را به مقابله با ظالم تشویق میکنند.
نقش زنان و دختران توی صنعت هم که اظهر من الشمس است. از آن ابتدا که نیروی کار ارزانتر بودند بگیرید، تا الان که فروش محصولات به جنس زن بستگی دارد؛ چون یا در زمینهی آن صنعت تبلیغاتگران ماهری هستند و یا مصرفکنندگان پرمصرف و یا هر دو!
.
مصداقی بخواهیم ادامه بدهیم، مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. خلاصهاش اینکه برای برانگیختن حس ترحم، همدردی، حقطلبی، غیرت، اشتیاق، زیباییشناسی، شهوت، محبت، رأفت، قدرت، انتقام و … جنس «زن»، مورد بسیار مناسبی است.
اگر کسی دقت و ظرافت و درایت کافی داشته باشد، برای هدفهای زیاد و متنوعی میتواند از این جنس بهرهببرد؛ مثلاً برای کارآمد نشان دادن یک مدیر، میتوانیم دربارهی برخورد او با کارمندان «زن»اش صحبت کنیم. برای مشروع نشان دادن یک دولت، به خدمات خاص او به «زنان» استناد کنیم. برای اصلح نشان دادن یک کاندیدا، از تعداد وزرای «زن»اش حرف
بزنیم…
.البته نقش زنان از این هم مهمتر و دقیقتر است. چنانکه مثلاً برای مقبول نشان دادن یا ندادن کسی میشود به نوع و تعداد طرفداران «زن» او استناد کرد. هر چه زنان هوادار او، طبق فرهنگ و عرف جامعه، مقبولتر باشند، نشانهی مقبولیت بیشتر اوست و برعکسش، هر چه هواداران کسی از عرف جامعه بیشتر فاصله داشته باشند، نشانهی بیکفایتیاش است.
.
البته این بستگی به درایت و زیرکی فرد هم دارد. چرا که او میتواند حتی به پشتوانهی خانمهایی که حامی اویند و در عین حال از عرف جامعه هم فاصله دارند، برای نشان دادن دامنهی وسیع هوادارانش استفاده کند.
.
خلاصه اینکه اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، دنیا دارد به تعبیری روی انگشتان زنانی میچرخد که مردانی آنها را میچرخانند!
برچسب ها: , انتخابات, تبلیغات, حجاب و عفاف, زن
.
زنها همیشه میتوانند حامی کارهای شوهرانشان باشند. اصلا همین است که میگویند «پشت سر هر مرد موفقی، زنی هست که جلوی موفقیتش را نگرفته»!
این که همسر یک کاندیدا، به عنوان حامی شوهرش، فعالیت تبلیغاتی بکند، یک چیز کاملا طبیعی و پسندیده است و گمان نمیکنم کسی از عقلا انتقادی به این مسئله داشته باشد.
زن برای حمایت از همسرش، میتواند میتینگهای مختلفی بگذارد و مناظره کند. میتواند جاهای مختلفی برود و از برنامههای کاندیدا صحبت کند. حتی اگر شال سبز هم بیندازد، به نظر من ایرادی ندارد.
فقط باید وضعیت خودش را روشن کند که توی این تبلیغات انتخاباتی، قرار است به عنوان همسر آن کاندیدا حضور داشته باشد، یا یکی از هوادارها و سخنرانان تبلیغاتیاش. اگر مرز این دو تا مشخص بشود، خیلی از انتقادات محو میشود.
اگر خانم یک کاندیدا، تصمیم خودش را گرفته که یکی از سخنرانان تبلیغاتی ایشان باشد، دیگر نقش همسری را میگذارد توی خانه و هرگز دست در دست کاندیدا راه نمیرود تا گیر «روابط عشقولانهای تبلیغاتی» بهشان بدهند. دیگر به عنوان یک نماد تبلیغی، در کنار کاندیدا وارد مجالس سخنرانیاش نمیشود، تا به جای کاندیدا، اول به او خوشآمد بگویند و برای او دست تکان بدهند و یکصدا نامش را فریاد بزنند و او هم بیشتر از کاندیدا برای حضار دست تکان بدهد، تا بعد هم بقیه برچسب «ابزار تبلیغات» بهش بزنند.
این جور وقتها، زن درست مثل بقیهی تبلیغاتچیهای کاندیدا رفتار میکند؛ میتینگ برگزار میکند، مناظره میکند و جواب سؤالهای مردم را میدهد. بعد شب که رفت خانهشان، دوباره میشود همسر کاندیدا.
.
به خانمها که نگاه میکردم اکثرشان مانتو و روسری مشکی داشتند. با این که ممنوعیتی برای انتخاب رنگ پوشش -حداقل در شیراز- وجود ندارد؛ اما اغلبشان به همان رنگ مشکی اکتفا میکنند. علیرغم این که دلیل این انتخابشان را نمیدانم؛ اما این را خوب میدانم که اگر رنگ پوشش هم محدودیت قانونی پیدا میکرد و فرضا پوشیدن مانتو با رنگ روشن قانونا ممنوع میشد، همهشان بدون استثناء احساس نیاز به مانتوها و مقنعههای رنگی میکردند و بازار این مانتوها داغ میشد و صدای گلایهی خانمها، به خاطر محدود شدن آزادیشان، گوش فلک را کر میکرد.
این شاید یکی از خصوصیات ممنوعیت باشد که آدم را به آنچه ممنوع شده، بیشتر راغب میکند.
طرح امنیت اجتماعی هم که ظاهرا فقط در تهران نمود داشته(!) از این قاعده مستثنی نبوده است. شاید اجرای طرحی با این مضمون لازم مینمود؛ اما زور پلیس و بازداشت و جریمه، آن هم برای امری در حوزهی فرهنگ، توجیه مناسبی ندارد.
شاید تنها بخشی از این هدف در حوزهی وظایف نیروی انتظامی باشد، که آن هم مقابله و برخورد با سرچشمههای تولید و توزیع پوشاک نامناسب است. درحالی که مجبور کردن دیگران به انجام کاری خلاف اعتقاد و تمایلشان بهجز اثر منفی و حس لجبازی و مخالفت، نتیجهی درخوری نخواهد داشت.
.
برچسب ها: , حجاب و عفاف, زن, طرح امنیت اجتماعی
اسمش که افتاد روی موبایلم کلی ذوقزده شدم. مائده بود. با خوشحالی گوشی را برداشتم تا تولدش را تبریک بگویم. صدایش را که شنیدم یک لحظه بدنم یخ کرد. با گریه و بیمقدمه گفت: «تو رو خدا بیا یه جا ببینمت. بیا شاهچراغ…»
میدانستم باز همان موضوع همیشگی است.
اولین باری که با همین لحن نگران و ناراحت بهام زنگ زد، تازه یکی دو ماه از عروسیشان گذشته بود. با شوهرش دچار اختلاف شده بود. البته قبلا هم اختلاف داشتند، اما آن دفعه کمی بالا گرفته بود. حرفهایش را خوب گوش دادم. آرام که شد، یواش یواش اشتباهات رفتاری و گفتاری خودش را تذکر دادم. اولش خیلی جاخورد. توقع داشت همدلی کنم و همدردی. اما وقتی با این تذکرات، فهمید شوهرش آنقدرها هم که او فکر میکند بد نیست، آرام شد و امیدوار.
همیشه همینطور بود. هر وقت مشاورش در دسترس نبود، اول خودش را برای محکوم شدن آماده میکرد و بعد بهام زنگ میزد. آخرش هم با یکی دو تا تذکر و پیشنهاد تمام میشد. هر چند اینها اصلا کفایت نمیکرد، اما هر چه بود مدتی آرامَش میکرد. میدانستم که تذکرات رفتاری باید دوطرفه باشد تا نتیجه بدهد. هم زن باید متوجه اشتباهاتش شود و هم مرد؛ وگرنه یکیشان مجبور است بسوزد و بسازد تا شاید روزی بر حسب حادثه و اتفاق، طرفش متوجه اشتباهاتش بشود و در رفتارش تغییراتی بدهد. شوهر مائده هم گاه اشتباهات بزرگی داشت، اما هیچوقت در مورد شوهرش نمیتوانستم حرفی بزنم. آن اشتباهات را باید کس دیگری پیدا میشد و بهاش تذکر میداد. اما تا آن زمان نامعلوم که کسی پیدا شود، تکلیف مائده معلوم بود: باید صبر کند، گذشت کند، سکوت کند، نادیده بگیرد و اتفاقا بیشتر از قبل محبت کند، سنگ تمام بگذارد، احترام کند و خلاصه بهانه دست شوهرش ندهد(!) تا کمکم تغییر کند.
امروز صبح با یکی دیگر از دوستانم، که مشکل مشابهی پیدا کرده بود حرف میزدم. دلخسته و ناراحت از ملاقات با او برمیگشتم که اساماس مائده رسید: شوهرم گفته با طلاق هر دوی ما راحت میشویم! کوثر، احساس میکنم دیگه مچاله شدم!
این بار چندمی بود که در مدت این یکسال زندگی، شوهرش بیپروا از طلاق حرف میزد. با این که هردفعه بعد از چند روز دوری از مائده، متوجهی علاقهی زیادش به او میشد و به زندگی برمیگشت؛ اما باز هم با ظاهر شدن یک مشکل جدید همان تصمیم را مطرح میکرد. درست است که طلاق یک راهحل است که به حق در اسلام هم رسمیت دارد؛ اما شاید آخرین راه است، نه بهترین راه.
به مائده گفتم چیزی بهاش نگو. بگذار کمی با خودش خلوت کند. دلتنگت که بشود خودش حرفش را پس میگیرد… نمیدانم خودم چهقدر به حرفی که بهاش زده بودم اعتقاد داشتم؛ همینقدر میدانم که کمی آرام شد!
اما نمیدانم تا کی قرار است به دوستانم که با شوهرانشان دچار مشکل میشوند بگوییم صبر داشته باشید و نسبت به عدم آگاهی شوهرانتان از مسائل همسرداری گذشت کنید. نمیدانم کی قرار است فرهنگ آموزش همسرداری در مردان هم جا بیفتد. نمیخوام بگویم همهی دختران لیسانس همسرداری دارند؛ اما این را خوب میدانم که دختران از دوران نوجوانی در معرض تربیت خانواده و مخصوصا مادرها هستند؛ و میدانم که صدا و سیما برنامههای خوبی در این زمینه دارند که اکثریت قریب به اتفاق مخاطبانشان دخترها و مادرها هستند؛ و میدانم که مجلات خوبی هم در این زمینه هست که اتفاقا بیشتر خوانندگان آنها هم دختران هستند؛ و باز میدانم که کتابهای خوبی در زمینهی همسرداری و تربیت فرزند و حتی خانهداری موجود است که بیشتر خریدارانش دختران هستند. این را هم خوب میدانم که از دامن زن، مرد به معراج میرود! اما نمیدانم چرا سهم پسران در آموزش مسائل همسرداری و مخصوصا ایفای نقش صحیح پدری اینقدر کم است؛ و نمیدانم چرا با این وجود، میل پسران به مطالعهی کتب و مجلاتی از این دست کمتر است؛ و نمیدانم چرا آنها کمتر جذب برنامههای تربیتی صدا و سیما میشوند؛ و نمیدانم تا کی قرار است غرور کاذبشان مانع از مراجعهشان به مشاورین خانواده باشد.
خلاصه که نمیدانم مراکز فرهنگی چرا دست روی دست گذاشتهاند و به تماشای متلاشی شدن خانوادهها نشستهاند و تنها هر از گاهی انگشتی به دندان میگیرند و افسوس میخورند؛ و همیشه هم شعار «حقوق و مقام متعالی زن در اسلام» را سر میدهند… اینها را نمیدانم؛ ولی خوب میدانم که امروز دوبار مچاله شدم!
- صدای زنگ در که به صدا دراومد، پشت سرش صدای بلندی شنیده میشد:
بازیافتی… سبدهاتون رو بیارید… بازیافتی…(۱)
صدای یه زن بود. در رو که باز کردم، دیدم کارگرای مرد بازیافت، از جمله راننده، همگی جای خودشون رو به کارگرای زن دادند با کلاههای زردرنگ. سه کارگر زن: رانندهی وانت، یه نفر که یکییکی زنگ خونهها رو میزنه و مواد بازیافتی رو تحویل میگیره و یکی که در قسمت بار وانت، اون بالا وایساده و سبدها رو خالی میکنه و برمیگردونه.
- پیشتر، مسئولین جمعآوری کرایه در خطوط سریع السیر(۲) مردها بودند؛ چند روزه که اونها در قسمت خواهران، جای خودشون رو به زنان دادند.
دیدگاه اول:
۱. ماشین بازیافت، صبحها که اغلب آقایون خارج از منزل هستند و عمدتا زنان، درها رو به روی اونها باز میکنند میان. از وقتی که کارگران مرد، جاشون رو به خانمها دادند، هم خانمهای خانهدار راحتترند و هم دیگه مشکل پوشش نامناسب (پای بدون جوراب، دستهای لخت و سر برهنه) در برخورد با کارگران از بین رفته. ضمنا خیلی خوبه که دیگه لازم نیست در اتوبوسهایی که گاهی مملو از جمعیتند، برای دریافت کرایهها، آقایون وارد قسمت خواهران بشن.
۲. اینها ثابت میکنه که زنها هیچی از آقایون کمتر ندارند!
دیدگاه دوم:
۱. ژان ژاک روسو معتقده که: «شبیه شدن زنان به مردان، باعث تسلط مردان بر آنها میگردد».(۳)
۲. زن مرواریده. گوهره… شأن زن خیلی بالاتر از اینه که در چنین مشاغلی قرار بگیره. این مشاغل شخصیت زن رو خیلی پایین آورده.
دیدگاه سوم:
- دیدگاه شما… ؟!
***
(۱) در شیراز طرح جداسازی زبالهها از مواد بازیافتی(مثل کاغذ، پلاستیک، شیشه و فلزات…) چند سال هست که در حال اجراست.
(۲) در شیراز غیر از خطوط شبانه، همهی خطوط حمل و نقل درونشهری خصوصی شدهاند؛ لذا به جای بلیط پول نقد دریافت میکنند.
(۳) روسو، ژان ژاک. امیل. ۱۹۷۹٫




