.
گاهی وقتها عجیب دلم میخواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقتهایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغههایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همانطور بود که وانمود میکردیم. آزادانه میخندیدیم و راحت گریه میکردیم. مرز میان خندهها و گریههایمان به اندازهی یک شکلات کوچک بود؛ میدادند میخندیدیم، نمیدادند گریه میکردیم.
حرفهایمان را بیتوجه به مصلحت و موقعیت و عواقبش میزدیم و در دل چیزی نداشتیم. هر چه به ذهنمان میرسید، بر لبهایمان جاری میشد.
حالا میفهمم که چقدر مهم بود که کلماتمان یک معنا بیشتر نداشت تا دستمایهی «اما» و «اگر»ها شود و مقدمهی توبیخ و تشویق. الان که قبل از ادای کلمات باید آنقدر دقت کنم تا مبادا محملی شود برای برداشتهای سوء و تعابیر نابجا، قدر سادگی آن روزها را میفهمم.
این روزها دیگر کلمهها یک معنا ندارند. هر کلمهای که میگویی چند تا ایهام و ایجاز از کنارش بیرون میزند. حتی مفاهیم رنگهای ساده هم عوض شده است. شاید گل زرد هم دیگر زیبایی سابقش را از دست داده است…

