نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 75 نفر
بخش اعظم لایکها و شِرها، به خاطر نویسنده است؛ نه نوشتهاش.
نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 68 نفر
تجربهٔ برزخ این دنیا،
چیزی از برزخ بعد از مرگ
کم میکند؟
نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 83 نفر
ورودی مترو شلوغ بود. با چند تا «ببخشید» و تنه زدن به چند نفر، خودش را رساند به گیت. کارت توی کیف دستیاش بود. کیف را به زانوش تکیه داد و دکمهی فلزیاش را فشار داد. در کیف باز شد. مردم از کنارش رد میشدند و او مثل یک لنگه در کاباره، به چپ و راست میچرخید.
از جیب رویی کیف، کارت را بیرون کشید و در کیف را بست. زبانهی قفل کیف، جا نیفتاد. کارت را روی دستگاه گذاشت و رد شد. کیف به کنار گیت گرفت و درش باز شد. با دست دیگرش زیر کیف را گرفت، آن را بغل زد و به تندی از بین جمعیت که حالا تُنکتر شده بود، عبور کرد. خودش را به پلهبرقی رساند.
لحظهای روی پله ایستاد، در کیف را بست. از کنار آدمهای ایستاده روی هر پله گذشت. صدای حرکت قطار نزدیکتر میشد.
از پله پایین آمد. به راست پیچید و به سرعت به سمت کنار ریل دوید. کیف، پریشان، بالا و پایین میرفت. قطار به مترو رسیده بود و با سرعت به جلو حرکت میکرد. تا کنار ریل سه چهار متری بیشتر فاصله نداشت. کیف را رها کرد و به سرعتش اضافه کرد. به نیممتری لبهی جایگاه که رسید، پرید. قطار به سرعت رد شد. زنی جیغ کشید.
نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۵م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 111 نفر
گاهی یادآوری اتفاقات تلخ یک سال پیش، از هر صدایی رساتر و از هر کلامی شیواتر است.
نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۰م, اردیبهشت ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 74 نفر
نکند برای گفتنش دیر شود!


