.
توی قم که باشی، اقلا از یک جهت ذهنت کمتر درگیر است و آن هم ظاهر آدمهاست. همهی دختر و پسرهای قم باحجاب نیستند، ولی بدحجابی توی قم مثل شیراز و تهران آنقدرها بیداد نمیکند که با هر بار پا گذاشتن توی خیابان، فکرت را درگیر کند.
اینکه قم، تا حدودی ظاهر یک شهر مذهبی را دارد، خیلی خوب است؛ ولی همین حفظ ظاهر انگار دغدغهی آدم را کم میکند. این از آن خیالراحتهایی است که بودنشان زیاد خوب نیست. آدم را غافل میکند. یک وقت چشم باز میکنی و میبینی تبدیل شدهای به طلبه یا دانشجوی علوم دینیای که سرخوشانه توی یک جزیرهی آرام، به درس و مباحثه نشسته و از باد و طوفان و سیل و زلزلهی خشکیهای دیگر هیچ خبری ندارد و شب تا شب، دست بلند میکند و خدا را به خاطر این همه آرامش و سلامت، دعا میکند.
حالا باز تا این حدش هم زیاد بد نیست؛ ولی کمی که زیادی توی آن جزیره بمانی و حسابی غرق در خشکی خودت بشوی، دیگر نمیتوانی حرفها و داد و فریادهای آدمهای خشکیهای دیگر را بفهمی و یا همهاش آن حرفها را اشتباه میفهمی و هی آنها را تکفیر میکنی.
نقطهی اوجش -یا بهتر بگویم، نقطهی تقعرش- آن زمانی است که دور جزیرهات را حصاری هم بکشی تا دیگر نه صدایی بشنوی و نه چیزی ببینی. بعد غرق میشوی در کلاس و درس و کتاب و نوشته و غفلت از دنیایی که به خاطرش «خلیفه» شدهای و مردمی که بنا بود برایشان مبلغ باشی و سیاستی که قرار بود عین دیانتت باشد…
برچسب ها: , دین, سکوت, سیاست, علما


