یک چیز بدجنسی توی دلم هست که بعضی وقتها دوست دارد بعضی جریانات یک جور دیگر اتفاق بیفتد و پایانشان هپیاند (Happy end) نباشد.
خیلی وقتها شده که فیلمی به انتها نزدیک میشود و من هی توی دلم خدا خدا میکنم که نقش اول فیلم، اگر توی خطر است، نجات پیدا نکند و اگر درگیر ازدواج است، به معشوقش نرسد یا اگر دنبال پیروزی است، شکست بخورد. همینطور وقتی داستانی میخوانم.
شاید به نظر بیاید خیلی بدجنسی است، ولی از وقتی که دیدم آخر ِ نود درصد فیلمها را –شاید به خاطر اصل هپیاند بودنشان- میشود حدس زد؛ دلم میخواست فیلمی که نگاه میکنم، جزء آن ده درصد دیگر باشد تا یک پایان غیرتکراری و متفاوت و غیرمنتظره داشته باشد.
حالا این روزها گوشهای از عالم نازیبای سیاست، یک چیزی دارد زمزمه میشود، که همان چیز بدجنس توی دلم، دوست دارد آخر آن چیز هپیاند نباشد تا به خاطر تنبیه قهرمانش، دلش خنک بشود!
.
توی قم که باشی، اقلا از یک جهت ذهنت کمتر درگیر است و آن هم ظاهر آدمهاست. همهی دختر و پسرهای قم باحجاب نیستند، ولی بدحجابی توی قم مثل شیراز و تهران آنقدرها بیداد نمیکند که با هر بار پا گذاشتن توی خیابان، فکرت را درگیر کند.
اینکه قم، تا حدودی ظاهر یک شهر مذهبی را دارد، خیلی خوب است؛ ولی همین حفظ ظاهر انگار دغدغهی آدم را کم میکند. این از آن خیالراحتهایی است که بودنشان زیاد خوب نیست. آدم را غافل میکند. یک وقت چشم باز میکنی و میبینی تبدیل شدهای به طلبه یا دانشجوی علوم دینیای که سرخوشانه توی یک جزیرهی آرام، به درس و مباحثه نشسته و از باد و طوفان و سیل و زلزلهی خشکیهای دیگر هیچ خبری ندارد و شب تا شب، دست بلند میکند و خدا را به خاطر این همه آرامش و سلامت، دعا میکند.
حالا باز تا این حدش هم زیاد بد نیست؛ ولی کمی که زیادی توی آن جزیره بمانی و حسابی غرق در خشکی خودت بشوی، دیگر نمیتوانی حرفها و داد و فریادهای آدمهای خشکیهای دیگر را بفهمی و یا همهاش آن حرفها را اشتباه میفهمی و هی آنها را تکفیر میکنی.
نقطهی اوجش -یا بهتر بگویم، نقطهی تقعرش- آن زمانی است که دور جزیرهات را حصاری هم بکشی تا دیگر نه صدایی بشنوی و نه چیزی ببینی. بعد غرق میشوی در کلاس و درس و کتاب و نوشته و غفلت از دنیایی که به خاطرش «خلیفه» شدهای و مردمی که بنا بود برایشان مبلغ باشی و سیاستی که قرار بود عین دیانتت باشد…
برچسب ها: , دین, سکوت, سیاست, علما
۱- «امریکا: کرهی شمالی اگر میخواهد از فهرست حامیان تروریسم حذفش کنیم، باید شروط جدید را بپذیرد!»
چهقدر بعضی وقتها از بازیهای سیاسی خندهام میگیرد. این یکی آن را تحقیر میکند و آن یکی این را تهدید… یادم میافتد به بازیهای بچگیهایمان. هشت، نه ساله بودم شاید… وقتی میخواستم سر خواهرم را شیره بمالم تا کاری برایم انجام دهد؛ به تقلید از بزرگترها که به ما بچهترها میگفتند: «من که فلان کار رو برات کردم؛ تو برام این کار رو نمیکنی؟!» خودم را مهربان نشان میدادم و میگفتم: «تو که فلان کار را برایم کردیییییی، این یکی رو برام انجام نمیدی؟!» خواهر بیچاره هم گمان میکرد این یعنی اوج مهربانی و فیالفور اطاعت میکرد! ![]()
۲- گاهی از مسائلی ناراحت میشویم که بزرگترها برایشان خندهدار است. بزرگتر که میشویم معنی خندههایشان را بیشتر میفهمیم.
۳- گاهی بزرگترها به ما میخندند و گاهی هم ما به بزرگترها! آنها به افق دید ما و ما به پیچیدگیهای ساختگی زندگیشان.
۴- دیروز از سر بیحوصلگی دفتر خاطرات سالهای پیش را ورق میزدم. به نظرم جذاب آمد. شروع کردم به خواندن… تغییرات روحی و اخلاقی را خوب میشود با مرور خاطرات سنجید. از آن مهمتر، روشن شدن حکمت بعضی ناخوشیها و اتفاقات به ظاهر ناگوار آن زمان بود… و من چهقدر کم طاقت بودم!
۵- خدا مهربان است. امتحانات خدا نمره منفی ندارد؛ در عوض تا دلت بخواهد نمرهی مثبت میدهد. غلط بزنی یک نمره کسر میشود؛ درست بزنی ۱۰ تا مثبت میگیری:
من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزی الا مثلها
.:: هرکس نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش میگیرد و هر کس کار بدی بیاورد جز به همان مقدار، کیفر نمیشود (انعام/۱۶۰) ::.
***
پینوشت: همهشان به هم ربط دارند!


