عصرها حیاط خانهی مادربزرگ را آب و جارو میکردیم که تا شب، زمین خوب خنک شده باشد. شب که میشد رختخوابها را یکییکی و به ردیف، پهن میکردیم روی زمین و به پشت میخوابیدیم و زل میزدیم به آسمان. ستارههای کوچک و بزرگ را میپاییدیم و در همان عالم بچگیمان، سعی میکردیم دب اکبر و اصغر و خوشهی پروین و هر چیز دیگری که اسمش را شنیده بودیم پیدا کنیم. یادم میآید که حتی کهکشان راه شیری را هم پیدا کرده بودیم!
خیلی وقتها یک شیء نورانی چشمکزن میدیدیم که حرکت میکند؛ بعد میفهمیدیم هواپیما است و گاهی برای سرنشینانش دستی تکان میدادیم و تا آنجا که میشد با چشم دنبالش میکردیم.
حالا با این ساختمانهای تو در تو و بلند -که ارتفاعشان حداقل دو سه طبقه است- کمتر چشممان به آسمان میافتد؛ هرچند آسمان شب همچنان جذابیتش را حفظ کرده است.

