نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ بیست و یکم
نگارهٔ سی و چهارم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ سوم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 108 نفر
    چند دقیقه‌ای کنار خیابان پارک می‌کنند برای خرید. توی ماشین می‌مانم. دستم را تکیه می‌دهم به لبه‌ی شیشه‌ای که تا آخر پایین کشیده شده است و بی‌هدف به بیرون زل می‌زنم. چشمم می‌افتد به آسمان و جذب ستاره‌ها می‌شوم. یادم می‌افتد به ده، پانزده‌سال پیش -یا بیش‌تر- که وقتی برای یکی دو هفته می‌آمدیم شیراز، یکی از دل‌خوشی‌های‌مان این بود که شب‌ها توی حیاط بخوابیم!

    عصرها حیاط خانه‌ی مادربزرگ را آب و جارو می‌کردیم که تا شب، زمین خوب خنک شده باشد. شب که می‌شد رختخواب‌ها را یکی‌یکی و به ردیف، پهن می‌کردیم روی زمین و به پشت می‌خوابیدیم و زل می‌زدیم به آسمان. ستاره‌های کوچک و بزرگ را می‌پاییدیم و در همان عالم بچگی‌مان، سعی می‌کردیم دب اکبر و اصغر و خوشه‌ی پروین و هر چیز دیگری که اسمش را شنیده‌ بودیم پیدا کنیم. یادم می‌آید که حتی کهکشان راه شیری را هم پیدا کرده بودیم!
    خیلی وقت‌ها یک شیء نورانی چشمک‌زن می‌دیدیم که حرکت می‌کند؛ بعد می‌‌فهمیدیم هواپیما است و گاهی برای سرنشینانش دستی تکان می‌دادیم و تا آن‌جا که می‌شد با چشم دنبالش می‌کردیم.

    حالا با این ساختمان‌های تو در تو و بلند -که ارتفاعشان حداقل دو سه طبقه است- کم‌تر چشم‌مان به آسمان می‌افتد؛ هرچند آسمان شب همچنان جذابیتش را حفظ کرده است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , , ,