… دیگه نرم نمیشم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرمام نمیشه. میگفت: «سفت مینویسی!» میگفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که اینطوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمیخوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمیشه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بودهن که با زور نرم شدهن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو میشه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرفهای قشنگ. اوهوم! آدما با حرفهای قشنگ هم میتونن نرم بشن. اونقدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز اش ندادهن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آهش، کلمههاش، اندازهش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشمهاش… چشمهات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دستهات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بیخودی داری زور میزنی شعر بیزبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بینوا رو!
شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمهها را مشت و مال نداد نرمشان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.
هـ…
هی! با توام! آی زندگی! کر خودتی!
ساده دل و خام و زود باور خودتی
بیهوده نکوش تا مخم را بزنی
عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!![]()
این هم یک افسانهی امروزین! به نام موش بخوردت
قابل توجه دختر خانومهای دم بخت و آقا پسرهای خودشیرین!![]()
(ضمنا خبرنامه هم به وبلاگ اضافه شد)

