نگارهٔ یازدهم
نگارهٔ چهل و هفتم
نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ بیست و ششم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 125 نفر

    .
    پایت را که از قم می‌گذاری بیرون، انگار آمده‌ای توی یک دنیای دیگر. یک دنیای رنگارنگ، با آدم‌های جورواجور. توی قم آدم‌ها زیاد به هم شبیه‌اند؛ با رنگ‌هایی که اغلب یا سفید است و یا سیاه. به خاطر همین هم به محض اینکه پایت را از قم بیرون می‌گذاری، یاد شهر فرنگ برنامه‌های کودک قدیمی می‌افتی: «شهر فرنگه… از همه رنگه…».

    امروز وقتی توی خیابان‌های شیراز قدم می‌زدم، مثل مریخی‌های زمین‌ندیده‌ای شده بودم که سفینه‌شان به خاطر یک نقص فنی افتاده وسط این کره و هاج و واج به موجودات دو چشم و دو گوش زمینی و رخت‌ولباس‌های پشت شیشه‌هایشان نگاه می‌کنند.

    بعد به عنوان یک مریخی زمین‌ندیده، به این فکر کردم که اگر قرار باشد تصمیم‌گیرندگان فرهنگی و مذهبی کشور، قم‌نشینان باشند، چقدر حواسشان به آدم‌های رنگارنگ غیرقمی هست و چقدر برنامه‌هایشان، متناسب با روحیات آن‌ها خواهند بود؟

    شاید با قم‌نشینی، شناخت نیاز آدم‌های شهر فرنگ و شیوه‌ی عمل و مفاد تزریقی(!) به آن‌ها، کمی مشکل بشود. اگر این تصمیم‌گیرنده‌ها نخواهند زیرسبیلی همه چیز را رد کنند و سر و ته قضیه را به هم بیاورند، کارشان سخت می‌شود؛ یا باید آدم‌های رنگارنگ را توی ذهنشان مجسم کنند و بر اساس همین تجسم، با حدس و گمان و براساس شنیده‌ها و تجربه‌ها برنامه‌ریزی کنند، یا اینکه مدتی در بین همان‌ها زندگی کنند.

    در هر حال، نگاه کردن به زمین از دید یک مریخی تازه‌وارد، تجربه‌ی بدی نیست؛ می‌توانید امتحانش کنید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,